شبیه یه روز تابستونیه که روی ایوون داشتم شربت آب لیمو میخوردم و منتظر بودم بابام بیاد.
یادش بخیر تقریبا مال ۷ سال پیشه
من یه قطعه ی نا همرنگم که هرکجا برم جور نمیشم من درواقع برای آدما مزاحمم باید مهاجرت کنم به دشت و جنگل.