من یه قطعه ی نا همرنگم که هرکجا برم جور نمیشم من درواقع برای آدما مزاحمم باید مهاجرت کنم به دشت و جنگل.
*/روی زمین نشسته بود و به هیچ فکر میکرد هیچ دقیقا وضع الان او بود شادی هایش را از دست داده بود و شیشه ی خوشحالی هایش را شکسته بودند با تکه های شیشه ی خرد شده قلبش را پاره پاره کرده بودند چه کسی این کار را کرده بود؟بچه های بازیگوش محله ی احساساتش؟نه تنها هرگز میتوانستند انقدر ظالم باشند پس کار چه کسی بود؟کار کدام آدم؟کار انسان ها بود اینکه کدامینشان این حرکت را انجام داده بود مشخص نبود هرکسی رد بود سنگ ریزه ای به طرف شیشه ی شادی هایش پرتاب کرده بود اما اینکه قلبش زخم برداشته بود کار خودش بود فکر کرده بود آن تکه های شکسته ی تیز قلبش را التیام میدهد اما آنها اوضاع را خراب تر کرده بودند.