هدایت شده از همین حوالی.
وسط غذا خوردن، وقتی داری موهاتو شونه میکنی، وقتی داری کتابتو ورق میزنی، وقتی سرگازی و منتظری سیبات سرخ شن؛ یهو یه تیکه غم گیر میکنه بیخ گلوت. نمیدونی از کجا اومده، واسه چی اومده!
ولی یهوو هرچی غم داری آوار میشه سرت
از ۴ صبحه بیدارم یکی داره میگو سرخ میکنه مشتی لشکر شامات و که نمیخواستی میگو بدی اگرم دونهدونه سرخ کرده بودی تا الان تموم شده بود.