eitaa logo
پرسه‌ی‌آبی.
6 دنبال‌کننده
264 عکس
2 ویدیو
0 فایل
گر‌بخواهم‌گل‌بروید‌‌بعد‌از‌این‌از‌سینه‌ام؛ صبر‌باید‌کرد‌تاسنگ‌مزاری‌بشکند. گوشِ‌شنوا. https://daigo.ir/secret/91306082558
مشاهده در ایتا
دانلود
ماه آسمون بقیه.
هدایت شده از اینجااسم‌نداره.
این یکیو وای.😭
عیدتون مبارکاااا.
به یُمنِ طلوعِ او، باد در ساحتِ ظلمتِ حجاز، تازیانه را وانهاد؛ نه از خستگی، بلکه از شرمِ حضوری که قرار بود بُتِ خشونت را با نسیمِ رحمت در هم بشکند. آسمان، گریستن را فرو خورد، و کلاغانِ شوم، در سکوتی سنگین، بر شاخه‌های نخل ایستادند؛ نه از ترس، بلکه از حیرتِ آمدنِ کسی که مرز میان خاک و افلاک را برمی‌داشت. انس و جن، در آستانه‌ی خانه‌ی ابوطالب، بی‌قرار ایستاده بودند، و ناگاه، خبرِ آمدنش رسید. او آمده بود تا آمنه را مادر خطاب کند، تا گزنه‌های حجاز از تار و پودِ جامه‌اش نصیبِ لطافت گیرند؛ آمده بود تا به حلیمه، بردباری را بیاموزد، تا غروبِ زودهنگامِ ریحانه‌ها در هم بشکند، و یتیمانِ بی‌پناه، او را پدر بخوانند. آمده بود تا دریچه‌ی غارِ حرا، ساعت‌ها به قامتش چشم بدوزد، و دیوارهای سنگی، از طنینِ مناجاتش نرم شوند. آمده بود تا خدیجه، زیر سقفِ کاهگلی، به شکوهِ سکوتِ او دل ببندد، و قمر، از عطرِ مسحورکننده‌اش، به دو نیم شود؛ نه از قدرت، بلکه از لطافتِ امرِ الهی. آمده بود تا نشان دهد ابراهیم، بت شکن، دوباره برخاسته؛ آمده بود تا آیینه‌ای از تجلیِ پروردگارش در قامتِ انسان باشد. آمده بود تا جهان، برای نخستین‌بار، مهربانی را نه در کتاب، نه در خطابه، بلکه در نگاه، در قدم، در آغوش، تجربه کند؛آری محمد آمده بود.
ما دیو را کُشتیم با دلبر چه باید کرد؟
غم، گل‌فروشی تکیده‌ای‌ست در انتهای کوچه‌ی خاموشِ خاطرات؛ سال‌هاست که هیچ قدمی بر سنگ‌فرشش ننشسته. درِ چوبی‌اش، با زنگوله‌ای خاک‌گرفته، هر بار که گشوده می‌شود، ناله‌ای از یادهای سپرده‌شده به دستِ باد را در گوش می‌نوازد؛ نه برای شنیده شدن، بلکه برای فراموش نشدن. گل‌ها، همه خشکیده‌اند؛ چون اندوهی که نجیبانه نفس می‌کشد، در کنجی خزیده و از تپش بازمانده. نه از گذرِ فصل، بلکه از فقدانِ کسانی که با عشق نگاهشان کنند. رزها، با سری خمیده، چنان ایستاده‌اند که گویی سال‌هاست نام‌شان را کسی با مهر نخوانده. صاحبِ گل‌فروشی، پیرمردی‌ست با چشم‌هایی شبیه پنجره‌های بی‌پرده؛ رو به خاطره، رو به حسرت، رو به روزهایی که گل‌ها هنوز زنده بودند، و انسان‌ها نیز. و غم، همان لحظه‌ای‌ست که وارد می‌شوی، دست بر گلِ خشک می‌کشی، و درمی‌یابی که زیبایی، گاه تنها در مرگش جاودانه می‌شود. . .