غم، گلفروشی تکیدهایست در انتهای کوچهی خاموشِ خاطرات؛ سالهاست که هیچ قدمی بر سنگفرشش ننشسته. درِ چوبیاش، با زنگولهای خاکگرفته، هر بار که گشوده میشود، نالهای از یادهای سپردهشده به دستِ باد را در گوش مینوازد؛ نه برای شنیده شدن، بلکه برای فراموش نشدن. گلها، همه خشکیدهاند؛ چون اندوهی که نجیبانه نفس میکشد، در کنجی خزیده و از تپش بازمانده. نه از گذرِ فصل، بلکه از فقدانِ کسانی که با عشق نگاهشان کنند. رزها، با سری خمیده، چنان ایستادهاند که گویی سالهاست نامشان را کسی با مهر نخوانده. صاحبِ گلفروشی، پیرمردیست با چشمهایی شبیه پنجرههای بیپرده؛ رو به خاطره، رو به حسرت، رو به روزهایی که گلها هنوز زنده بودند، و انسانها نیز. و غم، همان لحظهایست که وارد میشوی، دست بر گلِ خشک میکشی، و درمییابی که زیبایی، گاه تنها در مرگش جاودانه میشود.
#خزعبل .
#اسید .
پرسهیآبی.
دیروز سومین کتاب تابستون رو تموم کردم آندخترِیهودی.
امروز چهارمین کتاب تابستون رو تموم کردم
غریزه ی وصلی.
پرسهیآبی.
امروز چهارمین کتاب تابستون رو تموم کردم غریزه ی وصلی.
طبق معمول قلم مهرداد صدقی عالی بود.