eitaa logo
پرسه‌ی‌آبی.
6 دنبال‌کننده
264 عکس
2 ویدیو
0 فایل
گر‌بخواهم‌گل‌بروید‌‌بعد‌از‌این‌از‌سینه‌ام؛ صبر‌باید‌کرد‌تاسنگ‌مزاری‌بشکند. گوشِ‌شنوا. https://daigo.ir/secret/91306082558
مشاهده در ایتا
دانلود
تو بارانی به خاک من ببار.
تو به جایی تعلق داری که درد ها نجیب اند.
ما مرداد را با گرمیِ خون تو سَر کردیم با سردی پایان شهریور چه باید کرد؟
ساقی تو میدانی که با ساغر چه باید کرد.
باور کنین چیز جالب و خوشگلی نیست که ازش عکس بندازم و بزارم اینجا
هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺/فورندید
لومریس، تو قوی بودی.. خیلی قوی، ولی کاش از فعل گذشته استفاده نمیشد.
غم، روحی‌ست سرگردان و پریشان که همه‌جا حضور دارد؛ حتی در میان گندم‌های طلاییِ دشتی که امسال، صاحب‌شان به سوگِ همسر نشسته و توانِ درو ندارد. غم، در قطار زندگی نیز جا گرفته؛ میان مسافرانی که هرکدام قصه‌ای دارند. اما مسئله این نیست که غم کجاست، مسئله این است که غم کدام را برمی‌گزیند؟ آن کودکِ بی‌خبر که بازی می‌کند؟ آن پیرزن که با نگاهی عاشق، به او چشم دوخته؟ دختر جوانی که کتابی در دست دارد؟ یا آن دختری که به پنجره تکیه داده و تسبیحِ یار را در انگشتانش می‌فشارد؟ غم، انتخابش را از پیش کرده. بی‌صدا، تسبیح را از میان انگشتان ظریفِ دختر می‌کشد و نخِ آن را می‌بُرد. اکنون، غم صد تکه شده. غم، همان دانه‌های یشمیِ تسبیح است که هرکدام به سویی از قطار پرتاب شده‌اند، در هیچ گوشه‌ای آرام نمی‌گیرند، و فقط آن دختر مانده، در کنجِ واگن، خیره به یادگارِ تکه‌تکه‌شده، و در هر دانه، تجلیِ او را می‌بیند، و سکوت، آتش جانش را شعله وَرتر میکند. * برای سکوت.
لحظاتی هستند که بی‌هوا از راه می‌رسند، قلبت را قلقلک می‌دهند، بوسه‌ای بر گونه‌هایت می‌نشانند و بی‌صدا راهی‌ات می‌کنند به سوی خیالاتت. مثل پنج عصرِ روزی که دستت را تکیه‌گاه صورتت کرده‌ای و در سکوت، به لیوان چای خیره شده‌ای. نورِ پاییزیِ عصر، آرام و شفاف روی صورتت می‌نشیند، خانه را در آغوش می‌گیرد و همه‌چیز را نرم و بی‌صدا رنگ می‌زند. این فقط صدای سکوتِ کنجِ دنجِ توست که گوش‌نوازی می‌کند؛ لحظه‌ای که نه اتفاقی افتاده، نه کسی چیزی گفته، اما تو حس می‌کنی قلبت همان‌جا جا مانده. در همان لحظه‌هایی که جانت را به تلالوِ شفافِ نور می‌سپاری، و خیال، بی‌دعوت، تو را به جاهایی می‌برد که سال‌هاست نرفته‌ای. شاید به خاطره‌ای دور، شاید به حرفی نگفته، شاید به آغوشی که دیگر نیست. و تو، در آن کنجِ دنج، بی‌حرکت نشسته‌ای، اما درونت هزار بار سفر کرده. * برای کنج دنج.