هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺
لومریس، تو قوی بودی.. خیلی قوی، ولی کاش از فعل گذشته استفاده نمیشد.
غم، روحیست سرگردان و پریشان که همهجا حضور دارد؛ حتی در میان گندمهای طلاییِ دشتی که امسال، صاحبشان به سوگِ همسر نشسته و توانِ درو ندارد. غم، در قطار زندگی نیز جا گرفته؛ میان مسافرانی که هرکدام قصهای دارند. اما مسئله این نیست که غم کجاست، مسئله این است که غم کدام را برمیگزیند؟ آن کودکِ بیخبر که بازی میکند؟ آن پیرزن که با نگاهی عاشق، به او چشم دوخته؟ دختر جوانی که کتابی در دست دارد؟ یا آن دختری که به پنجره تکیه داده و تسبیحِ یار را در انگشتانش میفشارد؟ غم، انتخابش را از پیش کرده. بیصدا، تسبیح را از میان انگشتان ظریفِ دختر میکشد و نخِ آن را میبُرد. اکنون، غم صد تکه شده. غم، همان دانههای یشمیِ تسبیح است که هرکدام به سویی از قطار پرتاب شدهاند، در هیچ گوشهای آرام نمیگیرند، و فقط آن دختر مانده، در کنجِ واگن، خیره به یادگارِ تکهتکهشده، و در هر دانه، تجلیِ او را میبیند، و سکوت، آتش جانش را شعله وَرتر میکند.
*
برای سکوت.
لحظاتی هستند که بیهوا از راه میرسند، قلبت را قلقلک میدهند، بوسهای بر گونههایت مینشانند و بیصدا راهیات میکنند به سوی خیالاتت. مثل پنج عصرِ روزی که دستت را تکیهگاه صورتت کردهای و در سکوت، به لیوان چای خیره شدهای. نورِ پاییزیِ عصر، آرام و شفاف روی صورتت مینشیند، خانه را در آغوش میگیرد و همهچیز را نرم و بیصدا رنگ میزند. این فقط صدای سکوتِ کنجِ دنجِ توست که گوشنوازی میکند؛ لحظهای که نه اتفاقی افتاده، نه کسی چیزی گفته، اما تو حس میکنی قلبت همانجا جا مانده. در همان لحظههایی که جانت را به تلالوِ شفافِ نور میسپاری، و خیال، بیدعوت، تو را به جاهایی میبرد که سالهاست نرفتهای. شاید به خاطرهای دور، شاید به حرفی نگفته، شاید به آغوشی که دیگر نیست. و تو، در آن کنجِ دنج، بیحرکت نشستهای، اما درونت هزار بار سفر کرده.
*
برای کنج دنج.
او زیبا بود. زیباییاش نه از جنسِ رنگ و آرایش، که از جنسِ برفهای نشسته بر قلهی دماوند بود؛ آرام، بلند، و بینیاز از دیده شدن، اما چنان خودنمایی میکرد که چشمِ جهان را به تحسین وامیداشت. خندههایش، قلبم را مثل بستنیِ نیمهذوب در آفتابِ خرداد، آب میکرد. و عجیب بود که ریختنِ آن قلب بر زمین، هیچ اهمیتی نداشت؛ نه برای او، نه حتی برای من.
او، نامههایی را که هر روز از روزنهی قلبم برایش میفرستادم، نمیدید، نمیخواند، و شاید هیچگاه حس نکرد. نامههایی بیجواب، بینشانی، بیسرنوشت. او شاید هرگز نفهمد که هر بار یادش میکنم، قلبم از سینه قصدِ بیرون آمدن میکند، و جانم، بیهشدار، پا به فرار میگذارد. نفسم بند میآید، و حیران میشوم؛ در میانِ خاطرهای که هنوز زنده است، و حضوری که دیگر نیست.
کاش میتوانستم بپذیرم که نیستی. که دیگر قرار نیست صدایت را بشنوم، یا نگاهت را در میانِ جمع پیدا کنم. اما نبودنت، مثل بادیست که هر روز از پنجرهی خیال میوزد، و پردهی دل را به لرزه میاندازد. تو نیستی، اما هنوز در منی. در واژههایم، در سکوتهایم، در لحظههایی که هیچکس نمیفهمد چرا ناگهان مکث میکنم.
این متن، این واژهها، این اندوهِ آرام، همهشان تقدیم به اوست گرچه هیچگاه نمیداند و نمیخواند.
*
برای he|او .
شاید نورِ امید، همان آفتابِ دمِ صبح باشد؛نه آنقدر تند که چشم ببندی،و نه آنقدر بیجان که احساس نشود. نوریست که انگار از دلِ رویاها گذشته،و بر زخمهای وجود، بیصدا مرهم نهاده.
در آفتابِ دمِ صبح، دلتنگیها هنوز بیدار نشدهاند،و خاطرهها، مانند بخارِ چای، آرامآرام بالا میروند بیهیاهو، بیادعا،مثل نغمهای که فقط دل میشنود.
دردها هنوز تازیانه برنداشتهاند،و خانه، با تمام سکوتش، نفس میکشد.
در همین لحظههاست که زندگی،نه با فریاد،که با زمزمهای لطیف،خودش را به تو نشان میدهد.
آفتابِ دمِ صبح،یادآورِ آن امیدیست که شاید فراموش کرده بودی،اما هر روز، بیدعوت، از پنجرهی دل وارد میشود
و میگوید: هنوز میشود… هنوز میشود.
*
برای آفتاب دم صبح.