او زیبا بود. زیباییاش نه از جنسِ رنگ و آرایش، که از جنسِ برفهای نشسته بر قلهی دماوند بود؛ آرام، بلند، و بینیاز از دیده شدن، اما چنان خودنمایی میکرد که چشمِ جهان را به تحسین وامیداشت. خندههایش، قلبم را مثل بستنیِ نیمهذوب در آفتابِ خرداد، آب میکرد. و عجیب بود که ریختنِ آن قلب بر زمین، هیچ اهمیتی نداشت؛ نه برای او، نه حتی برای من.
او، نامههایی را که هر روز از روزنهی قلبم برایش میفرستادم، نمیدید، نمیخواند، و شاید هیچگاه حس نکرد. نامههایی بیجواب، بینشانی، بیسرنوشت. او شاید هرگز نفهمد که هر بار یادش میکنم، قلبم از سینه قصدِ بیرون آمدن میکند، و جانم، بیهشدار، پا به فرار میگذارد. نفسم بند میآید، و حیران میشوم؛ در میانِ خاطرهای که هنوز زنده است، و حضوری که دیگر نیست.
کاش میتوانستم بپذیرم که نیستی. که دیگر قرار نیست صدایت را بشنوم، یا نگاهت را در میانِ جمع پیدا کنم. اما نبودنت، مثل بادیست که هر روز از پنجرهی خیال میوزد، و پردهی دل را به لرزه میاندازد. تو نیستی، اما هنوز در منی. در واژههایم، در سکوتهایم، در لحظههایی که هیچکس نمیفهمد چرا ناگهان مکث میکنم.
این متن، این واژهها، این اندوهِ آرام، همهشان تقدیم به اوست گرچه هیچگاه نمیداند و نمیخواند.
*
برای he|او .
شاید نورِ امید، همان آفتابِ دمِ صبح باشد؛نه آنقدر تند که چشم ببندی،و نه آنقدر بیجان که احساس نشود. نوریست که انگار از دلِ رویاها گذشته،و بر زخمهای وجود، بیصدا مرهم نهاده.
در آفتابِ دمِ صبح، دلتنگیها هنوز بیدار نشدهاند،و خاطرهها، مانند بخارِ چای، آرامآرام بالا میروند بیهیاهو، بیادعا،مثل نغمهای که فقط دل میشنود.
دردها هنوز تازیانه برنداشتهاند،و خانه، با تمام سکوتش، نفس میکشد.
در همین لحظههاست که زندگی،نه با فریاد،که با زمزمهای لطیف،خودش را به تو نشان میدهد.
آفتابِ دمِ صبح،یادآورِ آن امیدیست که شاید فراموش کرده بودی،اما هر روز، بیدعوت، از پنجرهی دل وارد میشود
و میگوید: هنوز میشود… هنوز میشود.
*
برای آفتاب دم صبح.