شاید نورِ امید، همان آفتابِ دمِ صبح باشد؛نه آنقدر تند که چشم ببندی،و نه آنقدر بیجان که احساس نشود. نوریست که انگار از دلِ رویاها گذشته،و بر زخمهای وجود، بیصدا مرهم نهاده.
در آفتابِ دمِ صبح، دلتنگیها هنوز بیدار نشدهاند،و خاطرهها، مانند بخارِ چای، آرامآرام بالا میروند بیهیاهو، بیادعا،مثل نغمهای که فقط دل میشنود.
دردها هنوز تازیانه برنداشتهاند،و خانه، با تمام سکوتش، نفس میکشد.
در همین لحظههاست که زندگی،نه با فریاد،که با زمزمهای لطیف،خودش را به تو نشان میدهد.
آفتابِ دمِ صبح،یادآورِ آن امیدیست که شاید فراموش کرده بودی،اما هر روز، بیدعوت، از پنجرهی دل وارد میشود
و میگوید: هنوز میشود… هنوز میشود.
*
برای آفتاب دم صبح.