تورا از گِل نساختهاند، برای ساختن تو جانِ درختِ عشق را بیرون کشیدهاند و به جانت افروختهاند، تو را از تکههای قمر بافتهاند، از نورِ بیتابِ شبهای بیستاره. در چشمهایت، شهدِ نهرهای بهشت را چکاندهاند، در حنجرهات، حوریههای آسمان نفس کشیدهاند، به نگاهت، آفتابِ صبحگاهی را چشاندهاند، و در عوضِ هر آنچه به تو دادهاند، به دلِ صد تکهی من، فراق را بخشیدهاند.
در عوضِ رقصِ موهایت مقابلِ خورشید، ابرهای دلتنگیِ من بر دریا می بارند. در سزای شیرینیِ دیدگانت، آبهای شورِ دریا در چشمهای من تجمع کردهاند، و این دریا، گاه طوفانیست، گاه آرام، گاه بیقرار و بیتاب، گاه چنان خاموش که انگار مرگ در آن لانه کرده است.
اما عزیزِ من، یادت بماند: هرگاه تو ملوانِ این دریا باشی، دریا همواره آرام است، حتی اگر آسمان بغض کند، حتی اگر بادها بخواهند شورش کنند. و وای بر آن روز که دریا را رها کنی؛ آن روزی که، موجها بیجهت برمیخیزند، ساحل بیصدا فرو میریزد، و فانوسِ دلِ من، در تاریکیِ بیتو خاموش میشود.
#خزعبل .
#اسید .