باد در اتاق میپیچید و سرما را چون سوزنی بیرحم در جانش فرو میکرد. پتو را محکم دور شانههایش پیچیده بود، اما سرمای هوا از لای پنجرهی نیمهباز عبور میکرد و پردهی نازک را مثل خاطرهای بیقرار تکان میداد؛ خاطرهای که تقلا میکرد فراموش نشود. روی تخت نشسته بود، بیحرکت و بیصدا. پتو را تا گلویش بالا کشیده بود و به لیوانِ روی میز کنار تخت خیره شده بود. نه رنگش، نه شکلش توجهش را جلب نمیکرد. فقط آن ترک باریک که از لبه تا انتهای لیوان کشیده شده بود، نگاهش را گرفته بود. احساس میکرد هرچه میگذشت، آن ترک عمیقتر میشد؛ مثل همان ترک که روی قلبش افتاده بود. نه آنقدر عمیق که از کار بیفتد، نه آنقدر سطحی که فراموش شود. فقط ماندگار. احساس میکرد هر شب، لیوان کمی بیشتر میشکند. مثل خودش. لیوان را برداشت. بدنهی سرامیکیاش آنقدر سرد بود که لرزید، و بعد در افکارش ناپدید شد. انگار داشت روی آن تکهی ترکخورده مرور میکرد؛ شبهایی را که شکسته بود، در گوشهای جان داده بود، و فردایش، اتو کشیده و مرتب، به زندگی نهچندان عادیاش برگشته بود.
#خزعبل .
#اسید .
هدایت شده از اتحادیهی دلقکهای ورشکسته (~‾▿‾)~
به نام خدا
سلام فرزندانِ ایتازاده ام.
کارآگاه اکبر شبروز می خواد بهتون نذر- چیز، تقدیمی بده، به این صورت که:
-بر اساس شناختی که از حس و حالتون پیدا کردم یا می کنم یه متن براتون می نویسم که شامل توصیفات یه صحنه ست (یه جورایی سناریو)
- یه اصطلاح انگلیسی (ممکنه یه لقب، صفت یا idiom باشه) که شبیه شماست بهتون میگم.
-میگم اگه یه شخصیت در فضای انیمه، انیمیشن، سریال، کتاب یا هرچی بودید کدوم شخصیت می شدید.
-بهتون یه قرص میدم، قرصی که ممکنه بهش نیاز داشته باشید( از قرص تنظیم ادرار گرفته تا قرص اکس-)
+ یه عکس که منو یاد شما انداخته.
فقط کافیه این پیام زیبا رو توی کانالتون بفرستید و لینک هاتون رو برای اکبر ارسال کنید. { اینجه }