پروین پرستو ها
بی آرزو بغاری تیره، درویشی دمی خفت دران خفتن، باو گنجی چنین گفت که من گنجم، چو خاکم پست مشمار مرا زی
: در خواب، گنجی با یک درویش صحبت میکند و میگوید: «مرا از زیر خاک بیرون بیاور، صاحب ثروت شو، خانه و لباس و آسایش فراهم کن.»
اما درویش پاسخ میدهد:ثروت برای من آرامش نمیآورد؛ بلکه رنج و دردسر میآورد. من آرزویی در دل ندارم و به همین دلیل آزادم. کسی که چیزی ندارد، از دزد و رهزن هم نمیترسد. هر گنجی ماری نگهبان دارد؛ یعنی هر ثروتی نگرانی و خطر خودش را به همراه میآورد.
آرامش واقعی در بینیازی و قناعت است، نه در جمع کردن ثروت و کسی که اسیر آرزوها و حرص نیست، آزادتر و آسودهتر زندگی میکند.
نتیجه ای که میشه از این شعر گرفت :