eitaa logo
پرتو اشراق
807 دنبال‌کننده
28.9هزار عکس
18.7هزار ویدیو
77 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹 حسرت موسی(ع) 👁 حضرت موسی(ع) شخصی را در کنار عرش خدا در مقام عالی مشاهده کرد. حسرت برد که او نیز در چنان مقامی قرار گیرد. 🌹 [پس] به خدا عرض کرد: ⁉ «خدایا! چه چیز باعث شده که این شخص دارای چنین مقام ارجمندی گشته است؟! ⚜ خداوند به موسی(ع) وحی کرد: 🔅«او در دنیا حسود نبود و نسبت به مردم حسد نمی ورزید. به این خاطر در کنار عرش الهی قرار گرفته است». 📚 داستان ها و پندها، ج ۶، الکُنی و الالقاب، ج ٢؛ ص ٣٣۵. 🌹اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔 eitaa.com/partoweshraq ▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ⁉ می بنید جامعه رو، هیچکس راضی نیست، همه ناراحتن، پولدارش، بی پولش، ناراحتن، چرا؟ 👌ویژه جوانان 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
4_5886753970570921328.mp3
زمان: حجم: 4.8M
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ⁉ میبنیدجامعه رو، هیچکس راضی نیست، همه ناراحتن، پولدارش، بی‌پولش،ناراحتن، چرا؟ 👌ویژه‌جوانان 🎙حجت‌الاسلام 🌐 @partoweshraq 📡
🕑 💠🌹💠 (ره): 🎙به همدیگر نگاه نکنیم، بلکه نگاه به دفتر شرع نماییم و عمل و ترک را مطابق با آن نماییم. 📗 فریادگر توحید، ص ٢٢٧. 🌐 @partoweshraq
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده ⚜🚺⚜🚼⚜🚹⚜ ❓سؤال:سلام خسته نباشید پسری ۴ سال و پنج ماه دارم از بچگی از وسایل برقی میترسید الانم از دریل وصداهای بلند میترسه وموهاشم نمی گذاره کوتاه کرد از ماشین صورت تراشی میترسه نمیدونم باید چه کار کنم خواهشاً راهنمایی کنید ممنون؟ ✅ پاسخ: معمولاً ترس این گونه به وجود می آید که وقتی کودک برای اولین بار با یک محرک بیرونی رو به رو می شود، همراه با آن رویدادهای بد اتفاق می افتد. 👧 حتما کودک شما وقتی اولین بار با لوازم صدادار مواجه شده اتفاق بدی برای او افتاده است. 👂مثلاً صدای آن را شنیده و وحشت کرده و خودش را خیس کرده و در اثر خیس شدن اذیت شده است. 🚨 یا همان روز با فاصله خیلی کمی یک اتفاق ناگوار افتاده است. مثلا شما با همسرتان دعوا کردید یا هر چیزی که کودک را آزرده خاطر کرده است و کودک چون قدرت تشخیص ندارد مثل یک فرد خرافاتی آن رویداد را با لوازم صدادار ربط می دهد. 🚒 گاهی یک صدای بلند از یک جسم قرمز و سیاه می تواند واقعا برای یک نوزاد یا کودک ترسناک باشد. 👚 در طول روز یک لباس خوش رنگ بپوشید. یک عطر خوش بو بزنید و کودک را در آغوش بگیرید. آن طرف تر از شما بلافاصله ۶ - ۵ متر، پدر شروع به کار با وسایل برقی کند. 👌اصلاً لزومی ندارد بگویید: نگاه کن ببین بابا چکار می کند. خطر ندارد و... . اصلا راجع به وسایل با او حرف نزنید. 🔌 فقط در حالیکه بچه در یک شرایط خوشایند هست یک نفر مثل پدرش که با او رابطه عاطفی خوبی دارد با وسایل برقی کار کند و کودک این منظره را ببیند. هر از گاهی این کار را انجام بدهید تا وقتی که خود او بخواهد به آنها دست بزند. 👧 تا قبل از درخواست او هیچ اشاره ای به وسایل نکنید. این گونه به صورت کاملا غیر مستقیم کودک متوجه می شود وسایل صدا دار امنیت او را به خطر نمی اندازند و خاطره خوب جایگزین خاطره بد خواهد شد. در نتیجه ترس از بین می رود. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔 eitaa.com/partoweshraq ▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
⚰ مرگ ترامپ در ٢٠١٨ 😁 کارتون خانواده سیمپسونها که به پیشگوئی‌هايش معروف است، ریاست جمهوری ترامپ را قبل از انتخاب او پیش‌بینی کرده بود، مرگ او را نیز درسال ٢٠١٨ پیش‌بینی کرده است! 🌐 @partoweshraq
☢ کشتی آمریکایی حامل مواد شیمیایی در خلیج فارس 🌐 @partoweshraq
❓چطور میشود؟! 💣 قاتل ۱۷۰۰۰ ایرانی باشی 💣 شریک صدام در قتل عام کُرد های عراق باشی 💣 نخست وزیر و دولت یک کشور را با بمب گذاری به شهادت برسانی اما جزو سازمانهای تروریستی مورد تایید آمریکا نباشی؟! 🚨 این یعنی ماموریت این گروه برای غرب هنوز تمام نشده! 🌐 @partoweshraq
🔺صف خرید آیفون در تهران 🔻صف خرید آب در سوسنگرد ⁉ چرا کسی نمیگه به جای آیفون میلیونی پولتونو بدید به فقرا؟ 😐 فقط نباید خرج نذری و صدقه و عتبات بشه؟! 🌐 @partoweshraq
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت صد و چهل و هفتم 👤حالا نوبت عطیه بود که از شنیدن این خبر به هیجان آمده و نتواند احساسش را کنترل کند که فریاد شادی‌اش را زیر دستانی که مقابل دهانش گرفته بود، پنهان کرد و باز صدای خنده اش، آشپزخانه را پُر کرده بود که لعیا لبخندی زد و رو به عطیه کرد: 👌من گفتم امشب آقا مجید یه جور دیگه دور و برِ الهه می چرخه ها! 👤که عطیه خندید و به شوخی طعنه زد: - ما که هر وقت دیدیم، آقا مجید همینجوری هوای الهه رو داشت! 👁 و برای اینکه شیطنت سرشار از شادی‌اش را کامل کند، پشت چشم نازک کرد و میان خنده ادامه داد: 👤 خدا شانس بده!... و باز فضای کوچک آشپزخانه از صدای خنده‌هایمان پُر شد که از ترس بر ملا شدن حضور این تازه وارد نازنین، خنده‌هایمان را فرو خوردیم و سعی کردیم با حالتی به ظاهر طبیعی به اتاق پذیرایی بازگردیم. 👨 از چشمان پوشیده از شرم مجید و خنده‌های زیر لب عبدالله پیدا بود که متوجه قضیه شده و ابراهیم و محمد بی‌خبر از همه جا، فقط نگاهمان می‌کردند که محمد با شرارت همیشگی‌اش پرسید: ⁉ چه خبره رفتید تو آشپزخونه هِی می‌خندید؟ خُب بیاید بیرون بلند تعریف کنید، منم بخندم! 👤 که عطیه همانطور که یوسف را از روی تشکچه کوچکش بلند می‌کرد، جواب شوهرش را با حالتی رندانه داد: - حتماً قرار نیس شما بدونید، وگرنه به شما هم می‌گفتیم! مجید که از چشمانم فهمیده بود هنوز روی گفتنش را به ابراهیم و محمد ندارم، سرِ صحبت را به دست گرفت و با تعریف حادثه رانندگی که دیروز در جاده اسکله شهید رجایی دیده بود، با زیرکی بحث را عوض کرد و نمی‌دانست که نام خودروی شاسی بلندی که در حین شرح ماجرا به زبان می‌آورد، داغ دل ابراهیم را تازه می‌کند که چشمانش را گرد کرد و به میان حرف مجید آمد: 👤 این عرب‌ها هم فعلاً به بابا یکی از همین لکسوس‌ها دادن، سرش گرم باشه!... که محمد با صدای بلند خندید و همانطور که پوست تخمه‌هایی را که خورده بود، در پیش دستی‌اش می‌ریخت، پشت حرف ابراهیم را گرفت: 👌فقط لکسوس که نیس! یه خانم جوون هم بهش دادن که دیگه حسابی سرش گرم باشه! 👤 که عطیه غیرت زنانه‌اش گل کرد و با حالتی معترضانه جواب محمد را داد: ⁉ حالا تو چرا ذوق می‌کنی؟!!! 🛋 محمد به پشتی مبل تکیه زد و با خونسردی جواب داد: 👌خُب ذوق کردنم داره! 👤 و بعد ناراحتی پنهان در دلش بر شوخ طبعی ذاتی‌اش چیره شد که نفس بلندی کشید و با ناراحتی ادامه داد: 🌴 همه امتیاز نخلستون‌ها رو گرفتن و به جاش یه برگه سند دادن که مثلاً داریم براتون تو دوحه سرمایه‌گذاری می‌کنیم! سر بابای ساده ما رو هم به یه ماشین خفن و یه زن جوون گرم می‌کنن که اصلاً نفهمه دور و برش داره چی می‌گذره! معامله مشکوک پدر موضوع جدیدی نبود، ولی تکرار بازی ساده لوحانه‌ای که با مشتریان بی‌نام و نشان خارجی‌اش آغاز کرده بود، دلم را همچون قلب مادرم می‌لرزاند که رو به محمد کردم و پرسیدم: ❓خُب شماها چرا هیچ کاری نمی‌کنید؟ می خواید همینجوری دست رو دست بذارید تا... 👤که ابراهیم اناری را که به قصد پاره کردن در دست گرفته بود، وسط پیش دستی‌اش کوبید و آشفته به میان حرفم آمد: ❓توقع داری ما چی کار کنیم؟ هان؟ اگه یه کلمه حرف بزنیم، همین حقوق هم دیگه بهمون نمیده! 👌و محمد در تأیید اعتراض ابراهیم با صدایی گرفته گفت: 👤 راست میگه. همون اوایل که من یکی دو بار اعتراض کردم، تهدیدم کرد اگه بازم حرف بزنم از کار بیکارم می‌کنه! ابراهیم که تا مرز اخراج پیش رفت و برگشت! 👤 لعیا چهره‌اش در اندوه فرو رفته و همانطور که با چنگال کوچکی هندوانه در دهان ساجده می‌گذاشت، هیچ نمی گفت که عطیه با بی‌تابی به سمت محمد عتاب کرد: - تو رو خدا وِل کنید! همین مونده که تو این گِرونی، بیکار هم بشی! 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 سـیـره شـہـداء 🗓 مادری که ٣٠ سال دست به اتو نزده است! 🌐 @partoweshraq