eitaa logo
پرتو اشراق
810 دنبال‌کننده
28.9هزار عکس
18.7هزار ویدیو
77 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
⚰ مرگ ترامپ در ٢٠١٨ 😁 کارتون خانواده سیمپسونها که به پیشگوئی‌هايش معروف است، ریاست جمهوری ترامپ را قبل از انتخاب او پیش‌بینی کرده بود، مرگ او را نیز درسال ٢٠١٨ پیش‌بینی کرده است! 🌐 @partoweshraq
☢ کشتی آمریکایی حامل مواد شیمیایی در خلیج فارس 🌐 @partoweshraq
❓چطور میشود؟! 💣 قاتل ۱۷۰۰۰ ایرانی باشی 💣 شریک صدام در قتل عام کُرد های عراق باشی 💣 نخست وزیر و دولت یک کشور را با بمب گذاری به شهادت برسانی اما جزو سازمانهای تروریستی مورد تایید آمریکا نباشی؟! 🚨 این یعنی ماموریت این گروه برای غرب هنوز تمام نشده! 🌐 @partoweshraq
🔺صف خرید آیفون در تهران 🔻صف خرید آب در سوسنگرد ⁉ چرا کسی نمیگه به جای آیفون میلیونی پولتونو بدید به فقرا؟ 😐 فقط نباید خرج نذری و صدقه و عتبات بشه؟! 🌐 @partoweshraq
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت صد و چهل و هفتم 👤حالا نوبت عطیه بود که از شنیدن این خبر به هیجان آمده و نتواند احساسش را کنترل کند که فریاد شادی‌اش را زیر دستانی که مقابل دهانش گرفته بود، پنهان کرد و باز صدای خنده اش، آشپزخانه را پُر کرده بود که لعیا لبخندی زد و رو به عطیه کرد: 👌من گفتم امشب آقا مجید یه جور دیگه دور و برِ الهه می چرخه ها! 👤که عطیه خندید و به شوخی طعنه زد: - ما که هر وقت دیدیم، آقا مجید همینجوری هوای الهه رو داشت! 👁 و برای اینکه شیطنت سرشار از شادی‌اش را کامل کند، پشت چشم نازک کرد و میان خنده ادامه داد: 👤 خدا شانس بده!... و باز فضای کوچک آشپزخانه از صدای خنده‌هایمان پُر شد که از ترس بر ملا شدن حضور این تازه وارد نازنین، خنده‌هایمان را فرو خوردیم و سعی کردیم با حالتی به ظاهر طبیعی به اتاق پذیرایی بازگردیم. 👨 از چشمان پوشیده از شرم مجید و خنده‌های زیر لب عبدالله پیدا بود که متوجه قضیه شده و ابراهیم و محمد بی‌خبر از همه جا، فقط نگاهمان می‌کردند که محمد با شرارت همیشگی‌اش پرسید: ⁉ چه خبره رفتید تو آشپزخونه هِی می‌خندید؟ خُب بیاید بیرون بلند تعریف کنید، منم بخندم! 👤 که عطیه همانطور که یوسف را از روی تشکچه کوچکش بلند می‌کرد، جواب شوهرش را با حالتی رندانه داد: - حتماً قرار نیس شما بدونید، وگرنه به شما هم می‌گفتیم! مجید که از چشمانم فهمیده بود هنوز روی گفتنش را به ابراهیم و محمد ندارم، سرِ صحبت را به دست گرفت و با تعریف حادثه رانندگی که دیروز در جاده اسکله شهید رجایی دیده بود، با زیرکی بحث را عوض کرد و نمی‌دانست که نام خودروی شاسی بلندی که در حین شرح ماجرا به زبان می‌آورد، داغ دل ابراهیم را تازه می‌کند که چشمانش را گرد کرد و به میان حرف مجید آمد: 👤 این عرب‌ها هم فعلاً به بابا یکی از همین لکسوس‌ها دادن، سرش گرم باشه!... که محمد با صدای بلند خندید و همانطور که پوست تخمه‌هایی را که خورده بود، در پیش دستی‌اش می‌ریخت، پشت حرف ابراهیم را گرفت: 👌فقط لکسوس که نیس! یه خانم جوون هم بهش دادن که دیگه حسابی سرش گرم باشه! 👤 که عطیه غیرت زنانه‌اش گل کرد و با حالتی معترضانه جواب محمد را داد: ⁉ حالا تو چرا ذوق می‌کنی؟!!! 🛋 محمد به پشتی مبل تکیه زد و با خونسردی جواب داد: 👌خُب ذوق کردنم داره! 👤 و بعد ناراحتی پنهان در دلش بر شوخ طبعی ذاتی‌اش چیره شد که نفس بلندی کشید و با ناراحتی ادامه داد: 🌴 همه امتیاز نخلستون‌ها رو گرفتن و به جاش یه برگه سند دادن که مثلاً داریم براتون تو دوحه سرمایه‌گذاری می‌کنیم! سر بابای ساده ما رو هم به یه ماشین خفن و یه زن جوون گرم می‌کنن که اصلاً نفهمه دور و برش داره چی می‌گذره! معامله مشکوک پدر موضوع جدیدی نبود، ولی تکرار بازی ساده لوحانه‌ای که با مشتریان بی‌نام و نشان خارجی‌اش آغاز کرده بود، دلم را همچون قلب مادرم می‌لرزاند که رو به محمد کردم و پرسیدم: ❓خُب شماها چرا هیچ کاری نمی‌کنید؟ می خواید همینجوری دست رو دست بذارید تا... 👤که ابراهیم اناری را که به قصد پاره کردن در دست گرفته بود، وسط پیش دستی‌اش کوبید و آشفته به میان حرفم آمد: ❓توقع داری ما چی کار کنیم؟ هان؟ اگه یه کلمه حرف بزنیم، همین حقوق هم دیگه بهمون نمیده! 👌و محمد در تأیید اعتراض ابراهیم با صدایی گرفته گفت: 👤 راست میگه. همون اوایل که من یکی دو بار اعتراض کردم، تهدیدم کرد اگه بازم حرف بزنم از کار بیکارم می‌کنه! ابراهیم که تا مرز اخراج پیش رفت و برگشت! 👤 لعیا چهره‌اش در اندوه فرو رفته و همانطور که با چنگال کوچکی هندوانه در دهان ساجده می‌گذاشت، هیچ نمی گفت که عطیه با بی‌تابی به سمت محمد عتاب کرد: - تو رو خدا وِل کنید! همین مونده که تو این گِرونی، بیکار هم بشی! 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 سـیـره شـہـداء 🗓 مادری که ٣٠ سال دست به اتو نزده است! 🌐 @partoweshraq
🌀 رهایی از خطر در اثر باورمندی به مصلحت های پنهانی خدا!! ⛺ می گويند يكی از صحرانشينان، سگی و الاغی و خروسی داشت كه خروس، او را برای نماز صبح بيدار می كرد. 🐴🐕🐓 سگ مراقب او بود و الاغ، بار او را می برد. 🌌 شبی روباه، خروس او را برد و خورد. 👳 آن مرد گفت شايد خير من در آن باشد. 🐺 روز ديگر گرگ آمد و الاغ او را گرفت و شكم الاغ را دريد. 👳 آن مرد گفت شايد خير من در آن باشد. 🐕 روز ديگر سگ او مُرد! 👳 گفت: «لا حول و لا قوة الّا بالله»، شايد صلاح من در آن باشد. ⚔ اتفاقاً جمعی از دشمنان، قصد قبيله او كردند. 👥👥 نزدیک به خانه های آنها آمده، انتظار فرصت می كشيدند. 🌌 چون شب شد، سر آنها ريختند و اموال آنان را غارت كردند و مردان را به قتل رساندند، اما چون از خانه آن مَرد هيچ صدایی نمی آمد، او را نكشتند!! 📘 منبع: گزيده زهر الربيع، سيد ابراهيم نبوی، صفحه ۲۱۵. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔 eitaa.com/partoweshraq ▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
⚜ نکات ناب استاد انصاریان 🌺 فضای محبت 📗 گوشه ای از اشعار استاد انصاریان برگرفته از کتاب دیوان مسکین. 🌐 @partoweshraq
🌺 #سه_شنبه_های_مهدوی ✒ سه‌‌شنبه‌‌ها حال و هوای شعر فقط جمکرانی است... 🌹عمری نگران، خیره به خورشید ظهور 🌹ای کاش به زودی برسد عید ظهور 🌹هر هفته سه‌شنبه‌ها دلم پَر زد و رفت 🌹تا مسجد جمکران به امید ظهور 💚 اللهم عجل لولیک الفرج 🌐 @partoweshraq
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ✋ از معصوم کمک بگیر! 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا