🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت صد و چهل و هفتم
👤حالا نوبت عطیه بود که از شنیدن این خبر به هیجان آمده و نتواند احساسش را کنترل کند که فریاد شادیاش را زیر دستانی که مقابل دهانش گرفته بود، پنهان کرد و باز صدای خنده اش، آشپزخانه را پُر کرده بود که لعیا لبخندی زد و رو به عطیه کرد:
👌من گفتم امشب آقا مجید یه جور دیگه دور و برِ الهه می چرخه ها!
👤که عطیه خندید و به شوخی طعنه زد:
- ما که هر وقت دیدیم، آقا مجید همینجوری هوای الهه رو داشت!
👁 و برای اینکه شیطنت سرشار از شادیاش را کامل کند، پشت چشم نازک کرد و میان خنده ادامه داد:
👤 خدا شانس بده!... و باز فضای کوچک آشپزخانه از صدای خندههایمان پُر شد که از ترس بر ملا شدن حضور این تازه وارد نازنین، خندههایمان را فرو خوردیم و سعی کردیم با حالتی به ظاهر طبیعی به اتاق پذیرایی بازگردیم.
👨 از چشمان پوشیده از شرم مجید و خندههای زیر لب عبدالله پیدا بود که متوجه قضیه شده و ابراهیم و محمد بیخبر از همه جا، فقط نگاهمان میکردند که محمد با شرارت همیشگیاش پرسید:
⁉ چه خبره رفتید تو آشپزخونه هِی میخندید؟ خُب بیاید بیرون بلند تعریف کنید، منم بخندم!
👤 که عطیه همانطور که یوسف را از روی تشکچه کوچکش بلند میکرد، جواب شوهرش را با حالتی رندانه داد:
- حتماً قرار نیس شما بدونید، وگرنه به شما هم میگفتیم!
مجید که از چشمانم فهمیده بود هنوز روی گفتنش را به ابراهیم و محمد ندارم، سرِ صحبت را به دست گرفت و با تعریف حادثه رانندگی که دیروز در جاده اسکله شهید رجایی دیده بود، با زیرکی بحث را عوض کرد و نمیدانست که نام خودروی شاسی بلندی که در حین شرح ماجرا به زبان میآورد، داغ دل ابراهیم را تازه میکند که چشمانش را گرد کرد و به میان حرف مجید آمد:
👤 این عربها هم فعلاً به بابا یکی از همین لکسوسها دادن، سرش گرم باشه!... که محمد با صدای بلند خندید و همانطور که پوست تخمههایی را که خورده بود، در پیش دستیاش میریخت، پشت حرف ابراهیم را گرفت:
👌فقط لکسوس که نیس! یه خانم جوون هم بهش دادن که دیگه حسابی سرش گرم باشه!
👤 که عطیه غیرت زنانهاش گل کرد و با حالتی معترضانه جواب محمد را داد:
⁉ حالا تو چرا ذوق میکنی؟!!!
🛋 محمد به پشتی مبل تکیه زد و با خونسردی جواب داد:
👌خُب ذوق کردنم داره!
👤 و بعد ناراحتی پنهان در دلش بر شوخ طبعی ذاتیاش چیره شد که نفس بلندی کشید و با ناراحتی ادامه داد:
🌴 همه امتیاز نخلستونها رو گرفتن و به جاش یه برگه سند دادن که مثلاً داریم براتون تو دوحه سرمایهگذاری میکنیم! سر بابای ساده ما رو هم به یه ماشین خفن و یه زن جوون گرم میکنن که اصلاً نفهمه دور و برش داره چی میگذره!
معامله مشکوک پدر موضوع جدیدی نبود، ولی تکرار بازی ساده لوحانهای که با مشتریان بینام و نشان خارجیاش آغاز کرده بود، دلم را همچون قلب مادرم میلرزاند که رو به محمد کردم و پرسیدم:
❓خُب شماها چرا هیچ کاری نمیکنید؟ می خواید همینجوری دست رو دست بذارید تا...
👤که ابراهیم اناری را که به قصد پاره کردن در دست گرفته بود، وسط پیش دستیاش کوبید و آشفته به میان حرفم آمد:
❓توقع داری ما چی کار کنیم؟ هان؟ اگه یه کلمه حرف بزنیم، همین حقوق هم دیگه بهمون نمیده!
👌و محمد در تأیید اعتراض ابراهیم با صدایی گرفته گفت:
👤 راست میگه. همون اوایل که من یکی دو بار اعتراض کردم، تهدیدم کرد اگه بازم حرف بزنم از کار بیکارم میکنه! ابراهیم که تا مرز اخراج پیش رفت و برگشت!
👤 لعیا چهرهاش در اندوه فرو رفته و همانطور که با چنگال کوچکی هندوانه در دهان ساجده میگذاشت، هیچ نمی گفت که عطیه با بیتابی به سمت محمد عتاب کرد:
- تو رو خدا وِل کنید! همین مونده که تو این گِرونی، بیکار هم بشی!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
🌀 رهایی از خطر در اثر باورمندی به مصلحت های پنهانی خدا!!
⛺ می گويند يكی از صحرانشينان، سگی و الاغی و خروسی داشت كه خروس، او را برای نماز صبح بيدار می كرد.
🐴🐕🐓 سگ مراقب او بود و الاغ، بار او را می برد.
🌌 شبی روباه، خروس او را برد و خورد.
👳 آن مرد گفت شايد خير من در آن باشد.
🐺 روز ديگر گرگ آمد و الاغ او را گرفت و شكم الاغ را دريد.
👳 آن مرد گفت شايد خير من در آن باشد.
🐕 روز ديگر سگ او مُرد!
👳 گفت: «لا حول و لا قوة الّا بالله»، شايد صلاح من در آن باشد.
⚔ اتفاقاً جمعی از دشمنان، قصد قبيله او كردند.
👥👥 نزدیک به خانه های آنها آمده، انتظار فرصت می كشيدند.
🌌 چون شب شد، سر آنها ريختند و اموال آنان را غارت كردند و مردان را به قتل رساندند، اما چون از خانه آن مَرد هيچ صدایی نمی آمد، او را نكشتند!!
📘 منبع: گزيده زهر الربيع، سيد ابراهيم نبوی، صفحه ۲۱۵.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
🕥💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
✋ از معصوم کمک بگیر!
🎙حجت الاسلام #مؤمنی
🌐 @partoweshraq