🎧 #بشنوید | #شور شنیدنی
🎼 یه شب جمعه حرمت با پدر...
🎤 حاج #امیر_کرمانشاهی
🌙 #شب_جمعه شب زیارتی ارباب
💐 تقديم به ارواح پرفتوح شهیدان انقلاب اسلامی و مدافع حرم
🌐 @partoweshraq
🕥💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
⚠گناهانت را توجیه نکن!
🎙حجت الاسلام #دانشمند
🌐 @partoweshraq
1_16209838.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
🕥💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
⚠گناهانت را توجیه نکن!
🎙حجت الاسلام #دانشمند
🌐 @partoweshraq
📡 #نشر_حداکثری
🕑 💠🌹💠 بـہـجٺ خـــوبـان
🔅جیبهای آقا برای خودش حکمهایی داشت. پول این جیب با آن یکی جیب قضیهاش فرق میکرد. یکبار در خیابان چهارمردان، از مجلس ختمی برمیگشتیم. دیدم آقا دست کردند داخل جیبشان و یک مقدار وجه نقد را در آوردند...
📗 ذکرها فرشتهاند، ص۴٠.
📔 سالنامه العبد.
🗓 پنجشنبه ۱۴ تیرماه ١٣٩٧.
🌐 @partoweshraq
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده
⚜🚺⚜🚼⚜🚹⚜
🚨 والدین عزیز!
⚠ لطفا در تربیت کودک هماهنگ باشید!
👥 اطرافیان و اقوام کودک نیز لطفا در روش تربیتی والدین دخالت نکنند!!
👧 وقتی كودک میبيند که در خانه، يک روش تربیتی وجود ندارد و به وسيلهی چند نفر تربیت میشود، به اين نتيجه میرسد که چيزی به اسم درست و غلط وجود ندارد!
مثلا مادر میگوید: نميتونی بستنی بخوری.
🍽 ولی پدر میگوید: بعد از غذا ميتونی بستنی بخوری.
❌ و مادربزرگ میگوید: عزيزم بيا الان بستنی بخور!
👌حتی اگر همهی افراد، یک دست اشتباه رفتار كنند، بهتر از آن است که در خانه يكی رفتار اشتباه داشته باشد و ديگری رفتار درست!
👧 یکدستی و هماهنگی؛ بزرگترين عامل آرامش كودک است.
⚠ کسانی که به مادر در نگهداری کودک کمک میکنند، بهتر است از خودشان قانون جدید نگذارند! بهترین راه؛ تکرارِ کاری است که مادر با کودک انجام میدهد!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
🔺 سید ابراهیم رئیسی امروز به بازار رضا رفت و با بازاریان رودررو گفتوگو کرد.
🔅او حاج حسین یکتا مسئول بنیاد کرامت را در پی بروز مشکل آب آشامیدنی در خوزستان،مأمور کرد تا در کنار سایر نهادها به رفع این مشکل کمک مضاعف کند.
⁉ میگفتند او بیاید دیوار میکشد ولی ظاهرا او در حال برداشتن دیوار بین مردم و مسئولان است، آفرین!
🌐 @partoweshraq
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت صد و چهل و نهم
که بلاخره مجید سرش را بالا آورد و همانطور که مستقیم به محمد نگاه میکرد، منتظر ماند تا ببیند چه میگوید که محمد هم خیره نگاهش کرد و مثل اینکه بخواهد به مجید هشداری داده باشد، ادامه داد:
👤ما از چند سال پیش تو انبار دو تا کارگر شیعه داشتیم. اینهمه سال با هم کار کرده بودیم و هیچ مشکلی هم با هم نداشتیم. ولی همون شبی که بابا این دختره رو گرفت، فردا هر دو شون رو اخراج کرد! چون میگفت به بابای نوریه قول داده با هیچ شیعهای ارتباط نداشته باشه!
👤 و شاید دلش نیامد به همین اندازه کفایت کند که با حالتی خیرخواهانه رو به مجید کرد:
- آقا مجید! شما هم اینجا یه جورایی رو انبار باروت خوابیدی! یه روز اگه این دختره بفهمه شما شیعهای، بابا روزگارتون رو سیاه میکنه! از من میشنوی، از این خونه برید!
لحن خوابیده در میان ترس و تردید محمد، بند دلم را پاره کرد و درد عجیبی در سرم پیچید که همه ما از اخلاق تلخ و تند پدر و خشونتهای نامعقولش با خبر بودیم و حالا که عشق آتشین نوریه هم به جانش افتاده بود و میتوانستم تصور کنم که برای خوش آمد معشوقه مغرورش، حاضر است دست به هر کاری بزند که مجید رنگ نگرانی را در نگاهم احساس کرد و با سپر صبر و آرامشی که روی اعتقاد عاشقانه و غیرتمندانهاش کشیده بود، لبخندی نشانم داد و در برابر دلواپسی محمد با متانتی مردانه پاسخ داد:
ان شاءالله که چیزی نمیشه!
و من با دلبستگی عمیقی که به خانه و خاطرات مادرم داشتم، رو به محمد گله کردم:
⁉ کجا بریم؟ تو که میدونی من چقدر این خونه رو دوست دارم!... و نخواستم بغض پیچیده در صدایم نمایان شود که ساکت سر به زیر انداختم و کسی هم نتوانست در برابرم چیزی بگوید که سکوت سرد مجلس را صدای نازک و پُر ناز ساجده شکست:
👧 عمه! تلویزیون رو برام روشن میکنی کارتون ببینم؟
👌و شاید کسی جز دل پاک و معصوم او نمیتوانست در این فضای سنگین از عقاید شیطانی نوریه و غمگین از تقلید جاهلانه پدر، چیزی بگوید که من هم در برابر نگاه شیرینش لبخندی زدم و به دنبال کنترل، دور اتاق چشم چرخاندم که مجید با مهربانی صدایش کرد:
ساجده جان! بیا اینجا، کنترل پیش منه!
👧 ساجده با قدمهای کوتاهش به سمت مجید دوید تا تلویزیون را برایش روشن کند که عبدالله بلاخره از لاک سکوتش بیرون آمد و با افسوسی که در صدایش موج میزد، زمزمه کرد:
👨همین مونده بود که بابا به خاطر یه زن آخرتش هم به باد بده!
👤 و ابراهیم فکرش فقط پیش تجارتش بود که با نگاه عاقل اندر سفیهش عبدالله را نشانه رفت و با حالتی مدعیانه اعتراض کرد:
⁉ آخرتش به ما چه ربطی داره؟!!! سرمایه این دنیامون رو به باد نده، اون دنیا پیش کش!
📺 که با بلند شدن صدای تلویزیون ساکت شد و همه نگاهها به سمت صفحه تلویزیون چرخید که انگار هر کسی میخواست فکرش را به چیزی جز ماجرای پدر مشغول کند.
مجید همانطور که ساجده روی پایش نشسته بود، دست کوچکش را گرفت و سؤال کرد:
❓مگه الان جایی کارتون داره؟
👧 و ساجده با شیرین زبانی دخترانهاش جواب داد:
- شبکه پویا الان کارتون داره عمو!
مجید به آرامی خندید و با گفتن «چَشم عمو جون!» کانال تلویزیون را تغییر داد و نمیدانست شماره شبکه پویا چند است که ناگزیر شده بود از اول همه کانالها را امتحان کند.
📺 هر کسی بر مبنای تنظیم تلویزیون خانه خودش نظری میداد و هیچ کدام شبکه پویا نبود و من همانطور که نگاهش میکردم به خیال روزی که فرزند نازنین خودمان را در آغوش بگیرد، دلم ضعف میرفت که به برنامهای رسید و با اینکه شبکه پویا نبود، دیگر کانال را عوض نکرد.
📺 مستندی در مورد پیاده روی شیعیان به سمت کربلا در مراسم اربعین که امشب هم درست دو شب به اربعین مانده بود.
👣 چشم مجید آنچنان محو قدمهای زائران در جاده خاکی و مسیر پُر گرد و غبار رسیدن به کربلا شده بود که فراموش کرد برای چه کاری کنترل به دست گرفته و من مات جوشش عشق شیعیانهاش در این جمع اهل سنت، مانده بودم و دیدم عبدالله هم خیره نگاهش میکند و کس دیگری هم به احترامش چیزی نمیگفت.
🏴 ساجده مثل اینکه جذب پرچم های سبز و سرخ کنار جاده شده باشد، پلکی هم نمیزد و دست آخر، ابراهیم که وارث طعمی از تلخیهای پدر بود، مشتی آجیل از کاسه مقابلش برداشت و زیر لب به تمسخر طعنه زد:
⁉ اینا دیگه چقدر بیکارن؟!!! این همه راه رو پیاده میرن که مثلاً چی بشه؟!!!
📺 و مجید که کنایه ابراهیم را شنیده بود، بیآنکه به روی خودش بیاورد، کانال را تغییر داد و دیدم که انگشتش با چه حسرتی دکمه کنترل را فشار داد که دلش هنوز آنجا میان آن همه شیعه عاشق امام حسین (علیهالسلام) مانده بود و باز دلم به حسرت نشست که هنوز تنور عشقش به تشیع چه گرم است و کار من برای هدایتش به مذهب اهل تسنن چه سخ
ت!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq