🌹مهدی(عج) جانم
🌼✨ قلب مرا با بی قراری ساختند
🌼✨ ابـر چشمم را بهاری ساختند
🌼✨ انتظارت افضل اعمال من
🌼✨ هر ڪسی را بهر کاری ساختند
🌐 @partoweshraq
#شعر_انتظار
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرتو اشراق
🕑 💠🌹💠 #بـہـجٺ_خـــوبـان
💓 لزوم همدردی با مؤمنان
⚜ #آیت_الله_بهجت (ره):
🎙سعدی میگوید:
🔅بنیآدم اعضای یکدیگرند
🔅که در آفرینش ز یک گوهرند
🔅چو عضوی به درد آورد روزگار
🔅دگر عضوها را نماند قرار
📚 مرحوم حاج شیخ عباس قمی در سفینة البحار روایتی نقل میفرماید که گویا این شعر اقتباس از آن است.
🔅اگر کسی در امثال و حِکم و اشعار تتبع کند، میتواند مجموعه بزرگی از آثار جمع آوری نماید.
📚 در روایت این مضمون آمده است که:
🔅گاهی مؤمن به غصه و اندوه مبتلا میشود و سبب آن را نمیداند. سبب آن ابتلا مؤمن دیگری است به بلایی در اقصی نقطههای عالم. و گاهی رفع بلا از او، موجب شادی مؤمنین دیگر است. و گاهی یک مؤمن موجب رحمت و برکات برای مؤمنین دیگر میشود.
⁉ آیا با این همه بلاها که برای مسلمانان بهخصوص برای شیعه وارد میشود، ما نباید هیچ غم و اندوه داشته باشیم؟ آیا باید بیتفاوت باشیم؟! یا باید حال ما در نگرانی و ناراحتی مثل این باشد که بلا بر سر خود ما میبارد؟!
⚠ یکی از علائم آخرالزمان و قیام و ظهور حضرت مهدی (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) آن است که:
🔅«عِنْدَ قَسْوَةِ الْقُلُوبِ؛ هنگام سنگدلی مردم».
🔅در هر حال، با ما اتمام حجت کردهاند که اگر در این زمان تکلیف خود را بدانیم و بدان عمل نماییم، باید از خوشحالی کلاهمان را به هوا بیندازیم، و در مواردی که اصالت برائت جاری نیست ـ مثل موارد دماء و اموال خطیره و اَعراض، و اسلام و ضروریات دین ـ به احتیاط عمل کنیم.
📚 در محضر بهجت، ج ۲، ص۳۰۰.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده
⚜🚺⚜🚼⚜🚹⚜
👋 دست بزن نداشته باشید!
🔰مثال:
🚻 خانوم و آقا سر مساله بحث شون میشه و اقا از کوره در میرن و یه سیلی نثار خانوم بیچاره میکنن!!
⚠️💔 توجیه نکنید که تقصیر خودت بود... خودت عصبیم کردی و یا بگه خو حالا
خودتو لوس نکن... یه سیلی بود... سیلی که کتک نمیشه... کتک یعنی یه طوری بزنمت که شش ماه بری تو کما... یا طوری بزنم که کم کمش... هفت جای بدنت بشکنه و بره تو گچ!!
⚠️💔 خیلی بده... مردونگی به زور و بازو نیست... خوبه خانوم از آقا قوی تر باشه و زیر چک و لقد آقا رو سیاه و کبود کنه؟
❌ بنابراین اینطوری، آقا خودشو پیش خانوم حقیر و کوچیک میکنه... و اینطور تصور میکنه... مرد زندگی من کم آورده!
🚹 آقایون عزیز:
💕 خانوم ها در دورانی که دارن بسیار حساسو زود رنج میشن... گاهی هم تندخو... و از اقایون توقع محبت بیشتری رو دارن.
💔 اما وقتی از همسرشون محبتی نمیبینن این باور براشون پیش میاد که علاقه همسرش بر پایه روابط زناشوییه و بعضی از رفتارهای آقایون باعث پرورش این تفکر میشه.
🚪🛏مثلاً جای خوابشون و عوض میکنن، رفتارهایی رو که در روز هایی عادی انجام میدادن و انجام نمیدن، مثلاً برای ناهار به خونه نمیان، یا ابراز علاقه نمیکنن، با خانوم به تندی برخورد میکنن.
👌آقای خونه بیشتر دقت کن!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
✌تضمین بستن تنگه
⚠ به دلیلِ رفتار و گفتار پیشینِ روحانی و شناخت جامعه بین المللی از او، تهدیدِ وی به بستن تنگه هرمز عملا اعتبار بالایی ندارد و در واقع نمیتواند دشمن را وادار به «تغییرِ محاسبات» کند نامه سرلشکر قاسم سلیمانی اعتبار و تضمینِ تهدیدِ «رئیس جمهور ایران» را به دشمن مخابره میکند و عملا باعث تغییر محاسبات دشمن خواهد شد.
🌐 @partoweshraq
🔺مشکل زابل و دستگاه دیپلماسی که در خواب است!
🚨 دولت افغانستان با زدن ١٩ سد و ٣۴ بند انحرافی در حوضه آبریز هیرمند با نقض قوانین بین الملی حق آبه ایران را نمیدهد، و روند خشک شدن دریاچه هامون شدت گرفته مردم بیکار شده (دامدار، صیاد ماهی، کشاورز و...) و بسیاری از سیستان کوچ کرده اند.
⚠آقایان دیپلمات که شب و روزتان برجام شده مشکل منطقه با دیپلماسی حل میشود دست بجنبانید!
🌐 @partoweshraq
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت صد و پنجاهم
🌫 هوای گرفته و پر گرد و غبار این روزهای رفته از دی ماه سال ١٣٩٢، چهره حیاط را حسابی کدر کرده و دلم میخواست آبی به سر و رویش بزنم، ولی از کمر دردم میترسیدم که بلاخره دل به دریا زدم و قدم به حیاط گذاشتم.
🌴 سنگفرش حیاط از خاک پوشیده شده و شاخههای نخلها با هر تکانی که در دل باد میخوردند، گرد و خاک نشسته در لابلای برگهایشان را به هوا میفرستادند.
👴 نوریه و پدر که کاری به این کارها نداشتند و از زمان آغاز بارداریام، هر بار خود مجید حیاط را میشست.
خجالت میکشیدم که با این کار سختی که در پالایشگاه داشت، شب هم که به خانه باز میگشت، در انجام کارهای خانه کمکم میکرد و هفتهای یکبار، صبح قبل از رفتن به محل کارش، حیاط را هم میشست و دوست داشتم قدری کمکش کنم که جارو دستی بافته شده از شاخههای نخل را از گوشه حیاط برداشتم، تمام سطح حیاط زیبای خانهمان را جارو زدم و به نوازش پاک و زلال آب، تن خاک گرفتهاش را شستم و بوی آب و خاک، چه عطر دل انگیزی به پا کرده بود!
⚡هر چند به همین مقدار کار، باز درد آشنای این مدت در کمرم چنگ انداخته و دوباره نفسم به تنگ آمده بود، ولی حال و هوای با صفای نخلستان کوچک خانه، که یادگار حضور مادرم در همین حیاط دلباز و زیبا بود، حالم را به قدری خوش کرده بود که ارزش این ناخوشی گذرا را داشت.
⛲ شلنگ را جمع کردم و پای حوض دور لوله شیر آب پیچیدم، جاروی دستی را کنار حیاط پای دیوار گذاشتم و خودم به تماشای بهشت کوچکی که حالا با این شست و شوی ساده، طراوتی دیگر پیدا کرده بود، روی تخت کنار حیاط نشستم.
🌤 آفتاب کم رمق بعد از ظهر زمستان بندر، که دیگر جانی برای آتش بازیهای مشهورش نداشت، فرصت خوبی مهیا کرده بود تا مدتی طولانی در آرامش مطبوعش، آرام بگیرم.
همانطور که تخته پشتم را صاف نگه داشته بودم تا نفسم جا بیاید و درد کمرم قرار بگیرد، با نگاهم به تفرج شاخههای با شکوه نخلها رفته بودم، ولی این خلوت خوش عطر هم چندان طولانی نشد که در ساختمان با صدای کشداری باز شد و نوریه قدم به حیاط گذاشت.
👤 با قدمهای کوتاهش به سمت تخت آمد و مثل همیشه لب از لب باز نکرد تا من مقابل پایش برخاسته و سلام کنم.
👤 جواب سلامم را داد و با غروری که از صورتش محو نمیشد، گفت:
👌خوب شد حیاط رو شستی! اونقدر خاک گرفته بود که نمیتونستم پام رو از اتاق بیرون بذارم!!
از این همه بیاخلاقیاش، گرچه عادت کرده بودم، ولی باز هم دلم گرفت و تنها لبخند کمرنگی نشانش دادم، ولی نیش و کنایههایش تمامی نداشت که مستقیم نگاهم کرد و پرسید:
👁 تو چرا هیچ وقت نمیای پایین؟ من الان دو ماهه که اینجام، ولی تو یه سر هم نیومدی خونه من. از من خوشت نمیاد؟
از اعتراض بیمقدمهاش جا خوردم و پیش از آنکه فرصت کنم جوابش را بدهم، با همان حالت موزیانهاش ادامه داد:
👤 نکنه شوهرت از من خوشش نمیاد؟ آخه هر وقت تو حیاط هم من رو میبینه، خیلی سنگین برخورد میکنه.
از توصیفی که از رفتار مجید میکرد، ترسیدم و خواستم به گونهای توجیهش کنم که باز هم امان نداد و با لحنی لبریز شک و تردید پرسید:
👤 عبدالرحمن میگفت از اهل سنت تهرانه، آره؟
و من نمیخواستم دروغ پدر را تأیید کنم و میترسیدم نوریه شک کند که دستپاچه جواب دادم:
- آره، تهرانیه، اینجا تو پالایشگاه کار میکنه... و برای اینکه فکرش را از مجید منحرف کنم، با لبخندی ساختگی ادامه دادم:
حالا امشب مزاحمتون میشیم!
👤 در برابر جمله خالی از احساسم، او هم لبخند سردی تحویلم داد و بدون آنکه لحظهای کنارم بنشیند، به سمت باغچه حاشیه حیاط رفت و من که نمیتوانستم لحظهای حضورش را تحمل کنم، به سمت ساختمان برگشتم که صدایم زد:
👌الهه! عبدالرحمن عادت داره شبها زود بخوابه. اگه خواستی بیای، زود بیا که مزاحمش نشی!
از عصبانیت گونههایم آتش گرفت که با دو ماه زندگی در این خانه، خودش را بیش از من مالک همه چیز پدرم میدانست و باز هم چیزی نگفتم و وارد ساختمان شدم. حالا از بغض رفتار نوریه، سردرد هم به حالم اضافه شده و با سینهای که از حجم غم پُر شده و دیگر جایی برای نفس کشیدن نداشت، پلهها را یکی یکی طی میکردم تا به خانه خودمان رسیدم. خودم طاقت دیدن نوریه را در خانه مادرم نداشتم و حالا میبایست مجید را هم راضی میکردم که در این میهمانی پُر رنج و عذاب همراهیام کند که اگر این وضعیت ادامه پیدا میکرد، آتش غیظ و غضب نوریه دامن زندگیمان را میگرفت.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq