eitaa logo
پرتو اشراق
808 دنبال‌کننده
28.9هزار عکس
18.7هزار ویدیو
77 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕓 💠🚻💠 🎥 ⛔ اشتباه رایج در شب زفاف 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
⚠🚨 دلسوزانه هشدار می دهم اتفاق ناگواری در حال رخ دادن است! 🔺مهدی محمدی تحلیلگر و عضو تیم مذاکره کننده در دولت دهم نسبت به برجام اروپایی و عواقب آن هشدار داد! 🌐 @partoweshraq
⚠ عملکرد ضعیف دولت روحانی 🔺میرسلیم، عضو تشخیص مصلحت نظام: 🎙بی‌عملی دولت روحانی ۵ سال کشور را معطل آرزوهای برجام کرد...! 🌐 @partoweshraq
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 🔺گفتگو با نویسنده جنجالی «راز قطعنامه» و «حسن روحانی در یک نگاه» غضنفری: روحانی اگر تایید صلاحیت نمی‌شد کشور را به آشوب می‌کشاند... 🌐 @partoweshraq
😐 قهرمانان! 🔺 مراحل قهرمان سازی: برای مردم مشکل درست می‌کنی، توسط نوچه‌ها سر و صدای رسانه‌ای ایجاد می‌کنی و فضا رو ملتهب می‌کنی، خودت یه گوشه می‌شینی و به نهادهای دیگه می‌گی مشکل‌رو حل کنن، و در آخر کار مثل یک قهرمان وارد ماجرا می‌شی و ربان‌رو پاره می‌کنی! 🌐 @partoweshraq #مدیریت_اصلاحاتی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت صد و پنجاه و یکم 🌅 نماز مغربم را خوانده و به انتظار آمدن مجید، لوبیا پلو را دم کرده بودم که اشتیاقم به سر رسید و باز نگاه گرم و صدای دلنشین همسر عزیزم در خانه پیچید. 🍋🍒 پاکت پسته و کیسه لیمو شیرین در یک دست و یک عدد نارگیل هوس‌انگیز در دست دیگرش بود و کنار کیسه لیمو شیرین، پاکت کوچک ذغال اخته هم به رویم چشمک می‌زد که ویار امروزم بود و از صبح سفارشش را داده بودم!! لحظه‌های بودن در کنار وجود مهربانش، به قدری شیرین و دل‌انگیز بود که می توانستم ناخوشی‌های جسمی و دلخوری‌های روحی‌ام را از یاد برده و تنها از حضور دلنشینش لذت ببرم. 🏴 کاپشن نازکش را در آورد و به سمت چوب لباسی رفت که تازه متوجه شدم شب شهادت امام رضا (علیه‌السلام) فرا رسیده و مجید پیراهن مشکی به تن دارد. 💭 به یاد نوریه افتادم و مراسم سختی که ناگزیرم کرده بود برای امشب تدارک ببینم و در قدم اول بایستی از مجید می‌خواستم لباس عزایش را در بیاورد و چطور می‌توانستم چنین چیزی بخواهم که چشمانش هنوز از عزا در نیامده و نگاهش همچنان رنگ ماتم داشت. 🍽 سرِ میز غذا که نشستیم، نتوانستم پریشانی‌ام را بیش از این پنهان کنم که با صدایی گرفته آغاز کردم: ⁉ مجید! میشه ازت یه خواهشی کنم؟ از آهنگ غمگین صدایم فهمید خبری شده که نگاهش به نگرانی نشست و با اشاره سر پاسخ مثبت داد تا با لحنی معصومانه تمنا کنم: ⁉ میشه امشب بیای یه سر بریم پایین؟ از درخواستم تعجب کرد و پرسید: ⁉خبریه؟ لبخندی زدم و پاسخ دادم: ‌- نه، خبری نیس. فقط گفتم خُب ما این چند وقته که نوریه اومده، اصلاً نرفتیم به بابا سر بزنیم. 👁 از چشمانش می‌خواندم که این رفتن خوشایندش نیست و باز دلش نیامد دلم را بشکند که سعی کرد ناراحتی‌های مانده در دلش را پنهان کند و با لبخندی لبریز محبت پاسخ داد: ✋باشه الهه جان! من که حرفی ندارم. ولی همه چیز همین نبود و همانطور که سرم پایین بود و با سرانگشتم لبه رومیزی را به بازی گرفته بودم، گفتم: 👌آخه یه چیز دیگه هم هست... و در برابر نگاه پرسشگرش، با صدای ضعیفی ادامه دادم: آخه اگه نوریه ببینه تو مشکی پوشیدی، شک می‌کنه. بابا بهش گفته تو از اهل سنت تهرانی، ولی انگار نوریه شک داره... از سکوت سنگینش که حتی صدای نفس‌هایش هم شنیده نمی‌شد، ترسیدم ادامه دهم و سرم را بالا آوردم تا در مقابل آیینه چشمان بی‌ریایش که از غم غربت و داغ غیرت به خون نشسته بود، مظلومانه خواهش کنم: ⁉ مجید جان! نمیشه لباست رو عوض کنی؟! سرش را پایین انداخت تا خشم جوشیده در چشمانش را نبینم و با سکوت صبورانه‌اش، اجازه داد تا ادامه دهم: خودت می‌دونی اگه نوریه بفهمه، بابا چی کار می‌کنه! کار سختی که ازت نمی‌خوام، فقط می‌خوام یه لباس دیگه بپوشی! و دیگر نتوانست ساکت بماند که سرش را بالا آورد و با قاطعیت جواب داد: ☝الهه جان! بحث یه لباس نیس، بحث یه اعتقاده که من باید پنهانش کنم و نمی‌فهمم چرا باید این کارو بکنم! نمی‌خواستم در این وضعیت از نظر اعتقادی بحثی را شروع کنم و فقط می‌خواستم معرکه امشب به خیر بگذرد که با نگاه درمانده‌ام به چشمان مهربانش پناه برده و التماسش کردم: ☝تو حق داری هر لباسی که دوست داری و اعتقاد داری بپوشی، ولی فکر من باش! اگه نوریه بفهمه که تو شیعه‌ای، بابا زندگی‌مون رو به آتیش می‌کشه! 👁 و مردمک چشمم زیر فشار غصه به لرزه افتاد و پرده اشکم پاره شد که جگرش را آتش زد و عاشقانه پاسخ داد: باشه الهه جان! یه لباس دیگه می پوشم!... و با مهربانی بی‌نظیرش به رویم خندید تا قلب پریشانم آرام بگیرد و باز دلداری‌ام داد: ✋ تو غصه نخور عزیزم! بخدا من طاقت دیدن اشک تو رو ندارم الهه جان! و باز حرمت عزای امامش را نشکست که یک بلوز سورمه‌ای پوشید تا دل الهه‌اش را راضی کند و با همه نارضایتی، تا خانه پدر همراهی‌ام کرد. 👴 پدر با چهره‌ای گرفته در را برایمان باز کرد. از چشمان گود رفته و نشسته زیر ابروهای پرپشت و خاکستری‌اش می‌خواندم که از آمدن ما به هیچ وجه خوشحال نشد که هیچ چیز را به خلوت با نوریه ترجیح نمی‌داد. 🚪🛋در برابر استقبال سرد صاحبخانه، روی مبل پایین اتاق کِز کردم که حالا به چشم خودم می‌دیدم نوریه، زندگی مادرم را زیر و رو کرده و دیگر اثری از خاطرات مادرم به جا نمانده بود. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء 🌊 بدن های مطهرشان را آب برد تا دنـیـــا مـا را بــا خــود نـَبــَرَد... ⁉ کجـاے کــاریم رفیـــق؟! 💔 شـُهــداء شــرمــنـده ایــمــ 🌐 @partoweshraq
🎧 | زیبا 🎼 نفس میکشم من به شوق... 🎤 کربلایی 🌷 تقديم به ارواح پرفتوح شهیدان انقلاب اسلامی و مدافع 🌐 @partoweshraq
👤 مردی به امام ششم از فقر و تنگدستی شکایت کرد. 🌹حضرت فرمودند: 📢 هرگاه صدای اذان را شنیدی همراه مؤذن اذان را تکرار کن که از فقرنجات خواهی یافت. 📗مکارم الاخلاق، ۳۴۸. 🌐 @partoweshraq #روایت #سـیـره_اهـل_بیـٺ #داستان_کوتاه #پندها
👹 شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده‌ام، پیش از موعد! ☝گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته‌ای یا سنگ بندگی خدا را به سینه می‌زنی؟ 👹 گفت: من دیگر آن شیطان توانای پیشین نیستم. 🌆 دیدم آنچه را من شب هنگام به ده‌ها وسوسه پنهانی انجام می‌دادم، آدمیان روزانه به صدها دسیسه آشکار مرتکب می‌شوند!! ⁉ حال، اینان را به شیطان چه نیاز...؟! 🌐 @partoweshraq #داستان_کوتاه #طنز #شادمانه