کاش میشد با تو فرار کنم..
به جایی دور،
دور از هیاهوی شهر که در آن نه صدای آدمهاست،
نه شلوغیِ خیابانها، نه ازدحامِ فکرها و غمها..
کلبهای چوبی و آرام، با سقفی ساده
و سکوتی نرم و صمیمی؛
سکوتی که اضطراب را از دل میزداید،
و تارِ نگرانی را یکسره میبُرد.
راستش را بخواهی..
من خوب میدانم اگر کنار هم باشیم،
اگر دستهای هم را رها نکنیم،
هر سختی را رام میکنیم،
از دلِ هر تاریکی عبور میکنیم،
و حتی حالِ بدِ تو و حالِ بدِ من
با نگاهِ هم، آرام میشود..
و رنج، در دفترِ عشق، معنایی دیگر میگیرد.
اما..
چه کنم، عزیزِ دورِ من؟
چه کنم با این فاصله؟
با این "کاش"هایی که هر شب در دلم میمانند
و هر صبح، دوباره از نو زنده میشوند..؟
کاش فقط برای یکبار میشد از این همه شلوغی گریخت
و در همان کلبهی چوبی، کنار تو نشست؛..✨/.