10.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتی عجیب از بانویی که اعتقادی به اهل بیت نداشت
#آنتی_فتنه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خروج چوب بستنی از ریه کودک 5 ساله
مراقب بچه ها باشید.
🙏نماز والدین در روز دوشنبه بعد از بالا آمدن آفتاب
قَالَ النَّبِيُّ صلّی الله علیه و آله: مَنْ صَلَّى يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ عِنْدَ ارْتِفَاعِ النَّهَارِ أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ يَقْرَأُ فِي كُلِّ رَكْعَةٍ الْحَمْدَ وَ آيَةَ الْكُرْسِيِّ مَرَّةً مَرَّةً، وَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ، وَ وَهَبَ ثَوَابَهَا لِوَالِدَيْهِ، أَعْطَاهُ اللَّهُ قَصْراً كَأَوْسَعِ مَدِينَةٍ فِي الدُّنْيَا.(جمال الأسبوع، ص70)
رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: هرکس روز دوشنبه، بعد از آن که خورشید بالا آمد، 4 رکعت نماز بخواند(دو نماز 2 رکعتی)، در هر رکعت یک بار سوره حمد، یک بار آیة الکرسی، و سه بار سوره توحید؛ و ثواب آن را به پدر و مادرش هدیه کند، خداوند به وی کاخی می بخشد که مانند وسیع ترین شهر در دنیاست.
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹🌹شباهت دو خادم در مسیر پیاده روی اربعین حسینی به شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید ابومهدی المهندس
📌جهت شادی روح تمامی شهدای انقلاب اسلامی و امام شهیدان صلواتی هدیه بفرمایید..
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نذر کردم🙏
که اگر کرببلا قسمت شد🕌
اربعین جای رقیه به زیارت بروم ...💔
🥀🍃
8.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ
ﺣﺮﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺭﻭﺍﻧﻨـﺪ
ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺩﻝ
ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ
ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮﺳﻨﺪ،
ﺁﻩ ﭼﻪ ﻣﯽﺷﺪ
ﻣﺎ ﺭﺍ ﻋﻘﺐ
ﻗﺎﻓﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﮑﺸﺎﻧﻨﺪ
السلام علیک یا اباعبدالله 🌹
#اربعین
#امام_حسین
🌸🍃
پروانه های وصال
#قسمت_سوم روشنا صدای گوشی جهت فکرم را تغییر داد دستم را سمت کیف بردم نگاهی به صفحه ی آن کردم ماما
#قسمت_چهارم
#روشنا
لیلی خودش را به مامان رساند
سلام چی شده
لیلی عزیز ببین چه بلایی سرمان آمد
به طرف مامان برگشتم با لحنی جدی
مامان این قدر شلوغش نکن هر چی هست زود خوب می شود
سکوتی بینمان برقرار شد
تا این که لیلی سکوت را شکست
خانم شریف لطفاً بلند شوید بریم خانه باید استراحت کنید
روشنک کنار پدرش می ماند اگر خبری ازشون شد به ما می گویند
نه من پیش حسام باید می مونم 😫
مامان برو من هستم
مامان در حالی که مرا به طرف عقب هل می داد به سمت پرستار رفت خانم پرستار👩 می تونم شوهرم ببینم آخه ....
فقط چند دقیقه💁مامان به طرف اتاق رفت در حالی که با صدای بلندی وای حسام چه بلایی سرت آمده
که خانم پرستار با صدای بلند تری از مامان
خوب هست گفتم آرام باشید ...
مامان بی توجه به صحبت پرستار خودش را کنار تخت بابا رساند بعد در گوشش زمزمه کردی و از اتاق خارج شد
من مشغول تماشای صحبت عاشقانه زوج شدم ،که موبایلم شروع به لرزش کرد
تماس را پاسخ دادم
سلام چطوری ؟!
چی شده؟!
روشنک کوفت حالش چطوره ؟
سینا در حالی که داد می زد که انگار من این بلا را سرش آوردم؛پرسید کدام بیمارستان ؟
شهید رجایی
من الان میام
لازم نیست
چرا ؟!
به نظر میاد حالش خوبه مامان هم داره بر می گرده خانه
گوشی را قطع کردم
روی نیمکت طوسی رنگ فلزی بیمارستان نشستم و به فکر فرو رفتم مامان در گوش بابا چه زمزمه کرد!؟
که صدا لیلی مرا به خود آورد
کجایی
هیچی بابا
انگار تو جای بابات روی تخت افتادی چقدر رنگت پریده
خوب حالا چی میگی 👀
من مامانت می رسونم خونه خودتم زود بیا باش ؟
پس بابا را چه کنم
خوب به سینا بگو بیاد امشب پیشش بماند
آره فکر بدی نیست
تا آمدن سینا منتطر شدم بعد از چند کلمه صحبت از بیمارستان خارج شدم و به سمت خانه تاکسی گرفتم ....
نویسنده :تمنا 🌱🌻