eitaa logo
پروانه های وصال
8هزار دنبال‌کننده
29.6هزار عکس
22.9هزار ویدیو
3.1هزار فایل
اینجا قرار باهم کلی🤝 ✅ مطالب تربیتی 🤓 ✅ مطالب متنوع📚 ✅ گلچین شده سخنان بزرگان🧑🏻‍💼 ✅ اخبار روز🕵🏋 ✅ آشپزی👩🏻‍🍳🍡 باهم یادبگیریم و مطلع بشیم🖐 استفاده از مطالب کانال با ذکر صلوات 🥰 با این ایدی میتونیم باهم در ارتباط باشی @Yamahdiii14
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺نتیجه زن، زندگی و آزادی در غرب! مصاحبه با دختری که چهار دوست پسر داشته اما احساس کمبود می کند. کمبود نعمتی به نام خانواده... فروپاشی خانواده همان بلایی است که غرب بر سر مردم خودش آورد و می خواهد در کشور ما هم بوجود بیاورد. همان خانواده ای که برای زنان غربی در دنیای امروز تبدیل به آرزو شده است....
✅ ۱۰ اقدام محافظتی در برابر مسمومیت های شیمیایی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
👆ایستگاه کردن در حد نجومی با افشاگری دکتر پیرپکاجکی پیروز با باتوم کشتن 😂😂 🔹️ فکر نمیکردم این بشر این همه احمق باشه
25.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پشت پرده مسمومیت دختران دانش آموز چیست؟! پروژه مهسا همچنان ادامه دارد...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
باب الحوائج آمده حاجت بگیرید عیدانه از دست ولی نعمت بگیرید شش گوشه می خواهید بسم الله امشب از کودک اربابتان رخصت بگیرید (ع)💫🌺 (ع)🌺 💫🌺
✋ ای انس و جان گدای تو یا حضرت جواد شرمندۀ عطای تو یا حضرت جواد دائم ز کار خلق گره باز می‌کند دست گره‌گشای تو یا حضرت جواد (ع)✨🌺 (ع)🌺 ✨🌺
پروانه های وصال
#ولایت 17 🔷 البته پذیرش ولایت در موارد مختلف مصادیق دیگه ای هم پیدا میکنه. 🔸 مثلاً اگه مشغول تعقیب
18 🔷 به محض اینکه یه نفر بخواد مذهبی بشه و "اهل مبارزه با نفس و تقوا" بشه، ✅ خداوند متعال امتحاناتی رو ازش میگیره که «طی اون ها باید مقابل اولیای الهی کنه». 💖 این موضوع لطف خدا هست. 👌 «خداوند متعال دوست نداره کسی بخواد اَلکی مذهبی بشه». ✔️ اگه کسی میخواد مذهبی بشه باید درست و حسابی مذهبی و بشه تا بتونه به "لذّت های حقیقی" برسه.💞❣ ⭕️ فقط یه نکتۀ تلخ دیگه هم اینجا وجود داره که «اگه یه انسان مذهبی در رد بشه و زمین بخوره، ضد ولایتی ویژه ای میشه...!!!»⚠️ 🚫👈 حتی اگه بهترین آدم هم بوده باشه تبدیل به بدترین و پست ترین انسان ها میشه..... 🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پروانه های وصال
رسید به بیمارستان ..تند بلندم کرد ...دست خودم نبود جبغ زدن هام ..روی تخت گذاشتم ودکتره با پرستار ها
تند گفتم که نفهمه حالم خرابه :چرا نه میذارم محمدمنصور رو ببینم نه میارنش ...میمیری بیایی اینجا ؟؟.. یکم از لحن نگرانش کم شد وگفت :اخه خانوم منو راه نمی دن ..بچه رو هم یکم ریه هاش یک مشکل کوچولو داره نمیارنش .....حرف بزنم ؟؟.. با بغض گفتم :خیلی بدی ..خیلی نامردی .. گوشی رو گذاشتم رو میز اشکام میومد پایین ...کلی چرا ؟؟..کلی حرف ؟؟..کلی سوال ؟؟...درباره بچه ام ..اینده ام با ارسن تو ذهنم بود گوشی زنگ خورد ..نمی خواستم مامان بیدار بشه ..سریع قطعش کردم وگوشی روگذاشتم روی سایلنت ...صورتم درد میکرد ..دوباره زنگ خورد ..باحرص گوشی رو برداشتم وگفتم :ببخشید مزاحم شدم اقای نائینی ...به خوابتون برسید ..همه مردا همین طورهستن گوشی رو کال خاموش کردم وسرم رو بردم زیر مالفحه سفید رنگ...لب گزیدم که هق هقم بلند نشه ..داشتم گم میشدم ..سرم داشت از درد میترکید ..چشمام سنگین بود اما نمی تونستم بخوابم ..بچه ام تو یکجایی دیگه بود ونمی ذاشتن ببینمش ...داشتم داغون میشدم ...زده بود به سرم ..نکنه مشکل حادی داره به من نمیگن ؟؟...چشمم افتاد به انگشتری که ارسن داده بود ..با حرص درش اوردم وپرتش کردم تو دیوار که دراتاق باضرب باز شد ..انگشتره غل خورد جلوی پاهاش ایستاد ...نشستم رو تخت حتی نگاهشم نکردم ..جدی گفت :بخاطر این که دارم قانون بیمارستان رو میگم که نمی تونم بیام شدم اقای نائینی ..هدیه ام باید پرت شه توصورتم ... تموم بدنم میلرزید از زور ضعف...ایستاده ام مالفحه رو دورم پیچیدم ..خون ریزی داشتم شدید ..صدای داد پرستاره میومد که میگفت :اقا مریض ها دارن استراحت میکنند خواهشا نظم رو بهم نریزید وبرید بیرون .. همونطور لرزون جلو میرفتم باید میفهمیدم واسه بچه ای که نه ماه از عمرم رو گذاشتم چه بالی سرش امده؟...جیگر گوشه ام چیکار شده که نمی ذارن ببینمش؟ ..باسر افتاده ..خیره بودم به سرامیک ها و رد اشکم جا میموند روسرامیک ها ..مامان بیدار شده بود وداشت میومد سمتم..چشمم افتاد به انگشتره ...با حرص بیشتر شووتش کردم که خورد به دیوار ویک راست جلوی چاهکی که وسط اتاق بود رفت ...یکم دیگه مونده بود که پرت بشه تو چاه .. پرستاره با دوتا پرستار دیگه ودکتر شیفت برگشت وصدای اعتراض هاشون بلند شد که چرا بلند شدم ...چرا نمی فهمیدن درد من چیه؟ ..همشون سنگ بودن ..اشکام رو میدیدن که واسه بچه ام که ندیده مش ..بعد مجبورم میکردن برگردم رو تختم ...برق طالیی رنگ انگشتر به چشمم خورد ..زردی نورش چشمم رو زد .پای یکی از پرستار ها خورد بهش وپرت شد اون طرف تر ...دقیقا شده بودم عین این انگشتره که با حرفای دکتر وپرستار ...پاس میشدم ...اخرشم غل خورد باز رفت سمت چاهک که ارسن با عصبانیت برش داشت ...از پنچره پرتش کرد بیرون ...ورو به من گفت :لیاقت هیچی نداری..هیچی ...برات توضیح داده بودم که قانونش نمیذاره بیام ..لقب نامرد دادی ..گفتم سالمه خوبه ...اما باید تا کامل شدن ریه اش که یک مشکلی داره باید تو دستگاه باشه ...سپیده لیاقت هیچی نداری تو ...هیچـــــــــــی.. عالنا زار میزدم ..با صدای بلند ...رفت بیرون ودکتره هم روبه پرستار ها میگفت ارامش بخش بزنند بهم تا اروم بشم ..مامان صداش رو بلند کرد وگفت :جناب نائینی کسی که لیاقت نداره تویی فهمیدی ...توی که نمی فهمی وباید درکش کنی نکه چهارتا داد هم بزنی واولدورم بولدورم کنی ...نمیفهمی مادر ..تا با چشم خودش نبینه که مشکل خاصی نیست اروم نمیشه ...بیدار بودم زمانی که گفت بیاپیشم ..نمی مُردی میومدی پیشش ...نیاز داشت به بودن مزخرفت ..برو تویی که لیاقت نداری ...ارزش نداری .. صدای داد مامان ..صدای پرستاره که مامان رو اروم میکرد ..صدای همهمه ای که توسالن ایجاد شده بود ...صدای داد دکتر که میگفت :این جا جای بحث نیست ..همه وهمه شده بود پتکی که میخورد توسرم ..سرم گیچ میرفت ...حالم بد بود ..خیلی بد ..صد بار بیشتر صدا ها برام میپیچید ...دیگه نفسی هم باال نمی یومد ...انگار یکی قلبم رو تودستش گرفته بود چنگ میزد بهش ..نمی ذاشت بتپه ..نفس بکشم ... هیچی دیگه نمی فهمیدم ..فقط صدای داد دکتر شده بود یک نجوای فوق العاده اروم ..یک پژواک :"آدرنالین بیست سی سی ...دستگاه شک اماده ...روی چهارصد .....دوباره دوباره ...نفس مصنوعی بده ....شک روی پونصد ....بیدار شو هی بیدارشو " هرثانیه گوشام کیپ تر میشد وبعد خاموشی مطلق ..... دلم میخواست چشمم روباز کنم .....اما انگاری نمیشد ..همه چی رو کامل میفهمیدم ..دوهفته ا ی که جلو افتاد ومن واقعی غرق شدم تو همون دنیایی سیاه وتاریکی که از زایمان تصور میکردم ..نیو ۹۸