eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌀به بچه‌ها فرصت انتخاب و کشف در بازی را بدهید. بچه‌هایی که در دوران كودكی اجازه امتحان كردن بسیاری از بازی‌ها و سرگرمی‌ها را نداشته اند در دوره نوجوانی و جوانی شخصیتی کودکانه از خود نشان می‌دهند. ‌ @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻 "در دل هر طوفانی، آرامش را پیدا کن؛ زیرا همیشه بعد از باران، آسمان آبی می‌شود." ✍ سپیده @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 ﷽ سفیدی مطلق اتاق، روانِ خاکستریِ مریم را به چالش کشانده، کمی صورتی، کمی آبی! خنده‌های نوزادی در ذهنش پژواک می‌شود لب‌های ترک خورده‌‌اش بی‌اختیار می‌شکفد... مبینا جعبه را باز می‌کند، با دیدن چیزی که در جعبه‌ هست، دست‌هایش سست می‌شود، کاغذ کادوی کرم رنگ، از دستش رها می‌شود. با به رقص درآمدن آن در هوا، خطوط طلایی یکی در میان چشمک می‌زنند. کادوی گیسو، تصویر پاییزی باغ و وزش نسیم خنک، به احساساتش جهت می‌دهند. اشک در چشمانش حلقه می‌زند: «تو بردی!» گیسو او را در آغوش می‌گیرد. گونه‌اش را به گونه‌ی مبینا می‌چسباند: «حالا این فقط یه کفش فسقلیه، خودشو ببینی عاشقش می‌شی!» قطره اشکی که از گوشه‌ی چشم مبینا روی گونه‌‌اش می‌غلتد، پشت تکه مویی که از روسریش بیرون زده استتار می‌شود. گیسو او را از خود جدا می‌کند با دست اشک‌هایش را پاک می‌کند: «حاضری؟ بریم لباس پلوخوریش‌ رو تنش کنیم؟» کیسه‌ی دیگری در دست گیسو خودنمایی می‌کند. مریم در پسِ اتفاقات مغزش خبر بارداری‌اش را سبک، سنگین می‌کند. مطمئن نیست. همه‌ی این بلاهایی که برسرش آمده، زیر سر نازا بودنش است! مادر شدن آرزوی چند ساله‌‌اش است اما نه در این موقعیت، نه بدون سعید! یکهو فکر سعید به مغزش می‌دود، آزارش می‌دهد. آخرین تصویر از سعید، تابوت و استخوان‌های کفن‌ پیچ شده‌ی اوست. جیغ می‌کشد: «نه...نه...دروغه...» کیسه‌ی کمپوت از دست حامد به زمین می‌افتد: «چی شده؟ چی دروغه؟» آسیه جلو می‌آید. حامد را کنار می‌زند. دست‌های مریم را در دست می‌گیرد: «آره جونم، معلومه، اینا بی‌سوادن، نمی‌فهمن نازایی یعنی چی؟» دو پرستار دوان دوان وارد قاب پر از بهتِ حامد می‌شوند: «بیرون، دور بیمار رو خلوت کنید» پرده‌ی آبی رنگ بین حامد و آسیه و مریم را سد می‌کند... 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🖊به قلم ف.م.رشادی(افسون) منبع: آوینا AaVINAa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ﻧﻪ ﺯﻣﯿﻦﺷﻨﺎﺳﻢ ﻧﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥﭘﺮﺩﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ ... ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﺗﻮ ! ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﺷﻮﺩ ...! ✨عباس معروفی @Parvanege
🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 ﷽ خانه‌ی رسول هنوز مملو از افرادی‌ست که برای عرض تسلیت، در رفت و آمدند. هنوز هم از گوشه‌و کنار آن صدای ناله‌ای جگرسوز سکوت را پاره می‌کند. گاهی تنها صدای خنده‌ی کودکان بی‌خبر از هرجا، امید را در دل‌ها زنده نگه می‌دارد. هانیه با چشمان پف‌کرده به نقطه‌ای نامعلوم زل زده است. با یادآوری خاطرات دور و نزدیک، چهره‌ی رنجورش واکنش نشان می‌دهد...پلیس چند باری به دنبال قاتل، همه خانواده را سین‌جیم کرده. هیچ کس بدون اجازه‌ی پلیس، حق ترک شهر را ندارد... آسیه دست مریم را می‌گیرد تا آرام روی تخت خوابش بنشیند. به طرف پنجره می‌رود. پرده را کنار می‌زند: «ببندش مامان!» آسیه مکثی می‌کند: «بزار پنجره رو باز کنم اتاقت بوی نا گرفته.» مریم سرش را بلند می‌کند: « چرا فکر می‌کنی هوای اون بیرون بهتره؟» آسیه اخم‌هایش را درهم می‌کند:« این حرف رو نشنیده می‌گیرم، می‌ذارم به حساب اون توله‌ای که تو شکمته!» مریم از میان حرف‌های مادرش، کینه‌ی او نسبت به جنین در شکمش را احساس می‌کند... مبینا آرام بالشت را زیر سر سعیده که به زور آرام‌بخش خوابش برده می‌گذارد، از جا بلند می‌شود. به طرف خانه پا تند می‌کند. از خانه‌ی رسول بیرون می‌رود. بادیدن بنرها وپارچه نوشته‌های سیاه‌رنگ داغش تازه می‌شود. جلوی پارچه نوشته‌ای که از طرف برادرانش اهدا شده، می‌ایستد. زیر لب زمزمه می‌کند: « از طرف قاتلین» اشک در چشمانش حلقه می‌زند. صدایی از پشت سرش سرجایش میخ‌کوبش می‌کند: « چی گفتی؟» نفس کشیدن برایش سخت می‌شود. جرات برگشتن به سوی او را ندارد... گیسو مبینا را به اتاقی با دیوارهای رنگارنگ هدایت می‌کند. اتاقی با تخت‌های کوچک که ریسه‌هایی از سقف تا فاصله‌ی کمی از آن‌ها آویزانند... مبینا با قدم‌های لرزان، آرام به دنبال او می‌رود. گیسو همه تخت‌ها را از نظر می‌گذراند. لبخند از لب‌ها و چشمانش دور نمی‌شود. جلوی تختی سفید‌رنگ می‌ایستد... 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🖊به قلم ف.م.رشادی(افسون) منبع: آوینا AaVINAa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا