یه شب سرد بارونی تصمیم گرفتم به خونه ی مامان بزرگم سر بزنم.
اونقدر هوا سرد بود و خیس شده بودم که اون لحظه فقط طلب گرما می کردم.
وقتی به خونشون رسیدم با سرعت کنار بخاری رفتم و حسابی خودمو گرم کردم. بابا بزرگم برام چای داغ و پر رنگ ریخت وکنارش نون خامه ای شیرینی موردعلاقم رو اورد و نون خامه ای ها اونقدر زیاد بودن که می تونستم هرچقدر که دلم می خواست بخورم.
بعد از یه صحبت دلنشین وکوتاه و چندین لیوان چای داغ و پر رنگ در کنار نون خامه ای واقعا حس گرما و آرامش و درکنارش شادی بهم منتقل شد.
همینطور که پتو دورم بود کنار پنجره نشستم.کل خونه رو سکوت فرا گرفته بود و تنها چیزی که شنیده می شد صدای شدت بارون بود. اون لحظه واقعا ارامش خاصی داشتم.
اون شب معمولی به نظر می رسید ولی الان که بهش فکر می کنم می بینم که شادی های کوچیک واقعا کوچیک نیستن وروزهای عادی واقعا عادی نیستن،شاید درکش سخت باشه ولی گذر زمان اینو ثابت می کنه.
_نازنین
آدمیزاد هرچی عمیقتر میشه، تمایلش به توضیح دادن کمتر میشه. انگار میفهمی که سکوت، بلندترین جوابی هست که میتونی به کجفهمیها بدی. قدرتِ واقعی یعنی بلد باشی کجا دیگه نباید کلمههاتو خرج کنی.
ما آدما خیلی وقتا از خودمون نا امید میشیم. به طرز عجیبی هیچ کس به اندازه خود ادمیزاد نمیتونه خودشو نا امید کنه.
نمیدونم ازچی ناراحتی اما اینو بدون تنها کسی نیستی ک اینو تجربه می کنه.
تو اولین بارته که زندگی می کنی و باید راهای مختلفیو بری تا راه درستو پیدا کنی.
_نازنین