واقعا با این سریال زندگی کردم.
راستش حس میکنم فقط یه سریال ندیدم؛ انگار یه تیکه از زندگیم رو باهاش زندگی کردم.
با شخصیتهاش خندیدم، ناراحت شدم، حرص خوردم، امیدوار شدم و خیلی وقتها خودم رو توی حرفها و تصمیمهاشون پیدا کردم.
یادم داد بعضی آدمها میان تا چیزی بهمون یاد بدن، بعضی اتفاقها هرچقدر هم سخت باشن، آخرش یه معنی دارن و گاهی باید به زندگی فرصت بدیم تا خودش ادامهی داستان رو بنویسه.
دلم برای لحظههایی که با این سریال گذشت تنگ میشه>
میدونی چرا هادی هیچوقت از قطع شدن دستش پشیمون نبود؟
چون به مسیری که انتخاب کرده بود و به دلیلی که براش جنگیده بود، باور داشت.گاهی بهای انتخابهامون خیلی سنگینه؛ ممکنه چیزی رو از دست بدیم، زخم بخوریم یا سختی بکشیم. اما وقتی مطمئن باشیم که برای چیزی ارزشمند ایستادیم، اون زخمها دیگه فقط درد نیستن؛ تبدیل میشن به یادگارِ اعتقادمون.شاید به همین خاطر بود که هادی هیچوقت اسمش رو پشیمونی نذاشت.
پروازبه آن سوی آسمان🕊
📸𝔻𝕒𝕪25⋆𖦹 کتاب خوندن، بافتن مو،لحظه گرگ ومیش، چایی، استراحت، ابول، تمیزی،قرمه سبزی
📸𝔻𝕒𝕪27⋆𖦹
کتاب خوندن، لحظه گرگ و میش، ابول، نوشتن، لباس آبی،چایی زیاد،خواب، خوشحالی
اگه به اتوبوس نرسیدی،
شاید از یه تصادف نجات پیدا کردی؛
اگه قبول نشدی شاید از یه جای اشتباه
نجات پیدا کردی
اگه کسی ترکت کرد شاید داره جارو واسه کسی که قراره وارد زندگیت بشه باز میکنه
شاید جهان پشت چیزی که به نظر بدشانسی داره ازت محافظت میکنه
به مسیر های غیر منتظره اعتماد کن.