هدایت شده از - 𝐿𝘪𝘭𝘪𝘵𝘩, 𝑅𝘦𝘥 𝐷𝘦𝘦𝘳 ❀ -
❀ مانند همیشه بر روی صحنه میدرخشید..
" اما مانند همیشه نقابی که لبخندی زیبا را به نمایش داده بود را بر صورت خود میزد؛ نور ها او را نورانی نشان میدادند، اما در وجود خود در باتلاقی از تاریکی زندگی میکرد. زمانی که در نمایش بود، میتوانست برای مدتی از تمام چیزهایی که از آنها فراری بود دور بماند. درحالی که نمایش خود را با حرکات زیبا تمام میکرد، طرفداران او بدون اینکه بداند او چه چیزی را پنهان میکند، او را تشویق میکردند و برایش دست میزدند. زمانی که به نشانه احترام خم شد، پرده ها کشیده شدند و او ماند و تاریکی که هرروز در آن زندگی میکرد، حالا که تنها بود، اشک ها آرام آرام از چشمان آبی زیبایش جاری شد، تنها بود و کسی نمیتوانست بفهمد چرا گریه میکند؛ حالا که تنها بود، تنها کسی که همدم او بود، تاریکی بود که همیشه میخواست از آن فرار کند، اما نمیتوانست، آرام لبخندی پردرد زد، در میان آن همه اشک، فقط میتوانست لبخند بزند و طوری جلوه کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است، زندگیاش همین بود، زندگی پشت هزاران نقابی که میزد و هرچه بیشتر دست و پا میزد بیشتر غرق میشد... "
هدایت شده از 𝗀𝖺𝗆𝖾 فورنه
٭ پنجمین استیکر ریاکشنت به وقتیه که معلم میگه «"اسمت" بیاد پای تخته.»
@starlightcaced