دنیای مدرن من رو به وجد نمیاره.
در عوض غروب و طلوع خورشید، آسمون شب،
هنر، گفت و گوهای عمیق، بوی خاک بعد از بارون،
گلای پتوس که از گلدون آویزون میشن،
خونههای قدیمی، طرحای اسلیمی روی کاشی
های مسجد ، لباسای دهه های ۵۰ و۶۰،
عکسای قدیمی، آهنگای قدیمی، صدای
جیرجیرک و زنجره تو شبای تابستون روستا،
آدامس بادکنکی و نوشمک و یخمک،
چوب شور و شکلات خرگوشی، فیلمای
ژانر درام و زندگی، انیمه های میازاکی،
غذا خوردن با چاپستیک، یانگوم بازی،
موسیقیهای بی کلام شرقی، فرهنگ
شرقی، زبان ژاپنی، شاهنامه، دیوان شمس،
مولانا،سعدی، حافظ، سهراب، دفترچه
خاطرات، قورمه سبزی، خوردن کله پاچه
ساعت ۶ صبح تو کله پزی، نون سنگکی
که سنگای تنور بهش چسپیده باشه، نیمرو
با روغن زیاد، پیدا کردن برگای ریحون داخل
سبزی خوردن، هندونه تگری تو گرمای
تابستون، بوییدن زیر گلو و گردن نوزاد، طعم
شیرخشکایی که یواشکی از خواهر شیر
خشکیم کش میرفتم، پاستیل نوشابهای،
برگای گل محمدی لای جانماز و قرآن،
خوابیدن زیر پشه بند رو ایوون، طرف
سرد بالشت، نوشابه کوکا و پپسی، گذاشتن
کشک خشک لای لپ سر کلاس درس،
بوی قهوه فروشیا، بوی نم و شالیزارای
شمال، صدای موج و جمع کردن صدفای
ریزِ لب ساحل، جمع کردن شیشهٔ داروها،
خوابیدن زیر کولر و سِر شدن، کتاب خوندن
آخر شبا که وسطش خوابت میبره، پیدا
کردن تخمه ژاپنی تو ظرف آجیل، دعوا
با دادش کوچیک تر سر تقسیم مداد و دفتر
خودکار برای شروع مدرسه، تمیز کاری و
خونه تکونی، بوی لباس نو، بوی کتاب نو،
بوی لاک قرمز، بوی چسب رازی، بوی
خمیر بازی، بوی دود اسپند و بوی گلاب
روی سنگ قبر، بوی زندگی...
حتی فکر کردن به اینا حال من رو جا
میاره.
پایان.
یه نصیحت از طرف یه دوست هیچ وقت ارتباط خوبتون با خودتونو از دست ندین، از اعتمادتون تا مسئولیت پذیری
هیچ وقت هیچ وقت از خودتون متنفر نشین چون راه برگشتی نیست
هدایت شده از هزارمن
کاش به جای اینهمه توجه غیر منطقی به گربهها، به امیرحسین قیاسی و این طنزِ نمکیش توجه میکردید.
یه روز یه جایی شاید در حال انجام کار مورد علاقهت باشی، یا یه جایی به دور از هیاهو نشستی و داری خوراکی مورد علاقهت رو میخوری، یا گربه ها و مردمی که از خیابون رد میشن رو نقاشی میکشی. یا کتاب میخونی. و بعد همونجا بدون اینکه خودت خبر داشته باشی منتظر کسی هستی که فکرشم نمیکردی بشه همراه و همسفر زندگیت.