یه روز یه جایی شاید در حال انجام کار مورد علاقهت باشی، یا یه جایی به دور از هیاهو نشستی و داری خوراکی مورد علاقهت رو میخوری، یا گربه ها و مردمی که از خیابون رد میشن رو نقاشی میکشی. یا کتاب میخونی. و بعد همونجا بدون اینکه خودت خبر داشته باشی منتظر کسی هستی که فکرشم نمیکردی بشه همراه و همسفر زندگیت.
شاید به احترام اون خانوم که پلاستیک قرص ها رو توی دستم دید و اجازه داد تا اول من از خیابون رد شم
دوست دارم اینجا باشه.
«ان اتفاق نیوفتاد. افتادن یا نیوفتادن ان تغییری در زندگی هیچ کس ایجاد نمیکرد اما من ارزو کردم بیوفتد. مانند سقوط انار از درخت. »