هدایت شده از گل آفتابگردونِ آبی
دیگر نفس نمی کشید،
نبض دستانش در میان انگشتانم ایستاد.
و با ایستادنش، همه چیز تمام شد.
او، ما، من..
نشستهام، کنار کالبدی که دیگر -او-یی با لبخند زیباتر از شکوفه های گیلاسش، به آن زندگی نمیبخشید..
با خودم فکر کردم، شاید اگه فقط یک بار دیگر اسمش را صدا کنم..
اگر یکبار دیگر دستانش را بگیرم..
اگر تمنا کنم که نرود.. کابوسم تمام میشود و او بازمیگردد.
پس فریاد کشیدم!
فریادم،سوزناک ترین مرثیهی ارتعاش های حنجره ام بود.
فریاد میکشیدم، در تقلای یک دم دیگر برای او، برای خودم!
چرا تنهایم گذاشت؟
شاید خسته بود...از دنیا، از درد..از من.
هرچه صدایش میکردم، جوابم را نمیداد و سکوتش هر لحظه تپیدن را برای قلبم، سخت تر میکرد.
نورِ سرد ماه از پشت پنجره روی دستانم افتاد، شاید نورِ او بود، از آسمان.
بله! او نور بود...
بی اراده حرف میزدم،صداهایی از اعماق من بلند میشدند، شبیه اعتراف هایی که دیر رسیده بودند.
چند لحظه زودتر..شاید اگر فقط چند لحظه زودتر به او میگفتم که چقدر دوستش دارم، الان، از تمامِ دنیا، سهم من جنازهی تمامِ دنیایم نبود.
بله!همه یک روز میمیریم..
اما آرزویمن، مرگِ قبل از او بود.
نه مرگ، از بی او بودن.
✍🏻 ایران
برای؛ رآنیِ هلویی