از تراس رفتم بیرون که بارون رو ببینم و بوشو نفس بکشم
همزمان آهنگ هم داشت از حیاط همسایه پخش میشد
فقط و فقط اون لحظه تو تمام وجودم ایران بود
دلم میخواست منم با آسمون به حال ایران زار بزنم
و زیر لب زمزمه کردم کاش هر چی زودتر آروم بگیری ایرانِ جان :^)❤️🩹
بکشتند چندان از ایرانیان
که دریای خون شد همی در میان
در و دشت یکسر پر از برف خون
سُواران ایران فگنده نگون
ز کشته نبُد جای گشتن به جنگ
ز برف و ز افگنده شد جای تنگ
سیه گشته بر دستِ شمشیر دست
به روی اندر افتاده برسان مست
نبُد جای گردش بدان رزمگاه
شد دستِ لشکر ز سرما تباه
سپهدار و گردنکشان آن زمان
گرفتند زاری سُوی آسمان
که ای برتر از دانش و هوش رای
نه برجای و درجای و نه زیر جای
همه بنده ی پُرگناه توییم
جهاندار و بر داوران داوری
تو باشی به بیچارگی دستگیر
تواناتر از آتش و زَمهریر
ازین سخت سرما تو فریادرس
نداریم جز تو کسی را به کس
_داستان کاموس کُشانی
این روزا مدام میرم یادداشت های تلگراممو میخونم و امشب رسیدم به این پیام و گریه کردم خیلی و دلم برای مشهد تنگ شد:
الان که تو راه برگشتم مدام به صدای نقاره ها فکر میکنم، باورم نمیشد یه صدا بتونه اونجوری روح منو آزاد کنه و نفهمم چجوری کل صورتم از اشک خيس شده و راستش دلم تنگ شد..
یاد روز اولی افتادم که رسیدیم؛
حالم خیلی بد بود اتفاقات خوبی برام نیوفتاد و توی ترمینال مشهد از حال بد بلند بلند زار میزدم، اما با این حال میخواستم برم حرم.