گاهی حرفهایی زدهام که نباید
مثل نسیمی که خاموشی را میشکند
و در دل، طوفانی از سکوت و حسرت میماند.
اما شاید زمان، آرام آرام
رنگ دیگری به روزهای خاموش ما ببخشد،
و دلها به آرامش برسند
بی آنکه کلامی از میان برود.
_ارغوان_
گاه، خراشها از آنسوی آشنا میآیند
از لبخندی که روزی پناه بود و اکنون، سایهای بر دل انداخته است.
درد، بیصدا میروید
وقتی فاصلهها، در نزدیکی شکل میگیرند.
_ارغوان_
هدایت شده از بادماراخواهدبرد
آری این منم، اما چه سود؟
او که در من بود دیگر نیست، نیست.
فروغفرخزاد
دنیا ناگهان همان رنگ شده بود، فقط کمی، کمی...کمتر سیاه بود.
تصاویر و اصوات میان تارهای ذهنم میپیچیدند و مبارزهای سخت میان پلکها و اشکهایم اوج گرفته بود.
اما دلهایی اطرافِ من بود، که هنوز سیاهی میانسینهشان جایی نداشت.
هنوز دنیا را رنگین میدیدند.
چطور میتوانستم به ابرازِ سیاهی و اندوه خود بپردازم؟...