میپرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ تو را بدهم، نمیتوانم.
مگر ممکن است با هیچ زبانی شرح داد
که در آنوقت که با چشمان پر اندیشه
و روشن بینت به من مینگری، چه نشاطی
و لطفی دلم را فرا میگیرد؟
- ویتوریو آلفیری
کنار هم نشسته بودیم
زل زده بودیم به آسمون
پرسید از چی میترسی؟
نگاش کردم و گفتم از تنهایی؛
بغلم کرد..
پرسید الان چی؟
گفتم هنوزم از تنهایی، اما حالا بیشتر!
خیلی بیشتر...