ʬʬ 𝖯𝖧𝖮𝖤-𝖭𝗅𝖷
ماه احساس میکنم چیزی رو از گم کردم که عامل وابستگیم به زندگی بود. احساس میکنم نیاز دارم چیزی رو بر
ماه از خود سر رفتهام برای حضور ناگزیر این روزها کلمهای ندارم. میخوام نباشم اما بلدِ نبودن نیستم. امشب، خودم رو از شلوغی پس گرفتم و نگاه کردم و نگاه کردم و بیصدا اشک ریختم. اصلا صدام در نمیاد. حتی برای زمزمه نازک. پخش و پلا شدم. انگاز زیر نبود چیزها شونه هام سنگین و خودم کم و کمتر میشم. یک تقه بوده انگار. تمام عمر یک تلنگر کوچک با سر انگشت اما اخرین ضربه از پی هزاران ضربه. میگن طرف به مویی بنده همون. تلفم، تباهم و این رنجه هر روزی که میگذره رنجه. دیگه برای غذا نخوردن غصه نمیخورم اگر غذا نمیخورم غصهش رو هم نمیخورم. من همیشه با چیزی که نیست حرف میزنم. با خودمم ساعتای زیادی حرف میزنم. من به نبود عادت کردم به نبودن خودم به نبودن همه چیز. خون منو به نبودن اغشته کردن. از ادم ها یک آغوش و بغل میخواستم که میان اونها هیچ چیز انقدر برام مهم و رنج اور نباشه اما حالا مدتهاست احساس میکنم هر آغوش و بغلی خفه ام میکنه. بیهودست. خواب های باقی مونده پشت پلکهام وزن ستاره های زنده و مرده رو دارن. چشم هام بین انبوه رنگ های زرد و نقره ای مرتعش دو دو میزنن. حالا که سرگیجه های مرموزم برگشتن به احتمال سقوط های یهویی به زمین نزدیکترم.