eitaa logo
19 دنبال‌کننده
784 عکس
36 ویدیو
27 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
‌من سراسر اندوه بودم و از فاصله‌ای نه چندان دور، به منظره‌ی مقابلم نگاه میکردم. در آن زمان، آب‌ها جاری بودند و سر راهشان به مقصد دور دریا، از بلندی جلوی چشمانم سقوط میکردند، آبشاری میساختند و مانند موی سفید و بلندی از فراز کوه سرازیر میشدند. آن هنگام، پشت چشمانم، کوه را دیدم که زانوانش را خم کرده بود، دستانش را دور پاهایش حلقه کرده، سر بر زانوهایش گذاشته بود و موهای یک شبه سفید شده‌اش منظره‌ی اندوهناک اما دل‌آرام جلوی چشمانم را خلق میکرد. با اینکه کودک بودم دوست داشتم دست بر موهایش بکشم. اما ترسیدم. غرق شدن در میان انبوهی از اندوه‌های او مرا از آن کار بازداشت. نگاه کردم و گوش سپردم، شاید حرفی برایم داشت. تار تار موهای سفیدش، نجوای «آرامش» میکردند و من تازه متوجه شدم. کوه من را متوجه شده بود. او با تارهای موهایش من را متوجه توجهش کرده بود.
‌من سراسر اندوه بودم و از فاصله‌ای نه چندان دور، به منظره‌ی مقابلم نگاه میکردم. در آن زمان، آب‌ها جا
ارتباط این متن با تصویر ریپلای شده‌اش فقط در کلمه‌ی "آبشار" است.
زبان مجیزگو و قدرت تشخیص یک قصه گو ممکن است او را به شکل آنچه شنونده‌اش می‌خواهد درآورد، اما در این فکرم که وقتی شنونده از آنجا برود، چه برجای می‌ماند؟ آیا او زیر تمام لایه‌هایش، شکلی واقعی دارد؟ (متیو‌‌جی کربی)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا