eitaa logo
19 دنبال‌کننده
784 عکس
36 ویدیو
27 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
من خواهان و خواستار دانستن هستم.
آن روز، دختر قصه‌ی ما لبخند به لب داشت. چهره‌ی خندانش برآمده از درونش بود، گویی که آب پرتقال سرد دلچسبی در رگ‌هایش جریان داشت؛ آخر دوستانش دو متر بیشتر از او دور نبودند. هوای جنگلی، منظره‌ی سبز، روشنایی کم آسمان و چراغ‌های زرد خورشیدک‌مانند کنار مسیرشان نیز محیط رویایی واقعی‌ای را در اطرافش شکل داده بودند. خوشحالی‌های بلند او و دوستانش سکوت باصدای آشنای آنجا را می‌شکست. آنها روی صندلی دوچرخه نشسته بودند و با کج کردن دوچرخه به سمت درون دایره‌ی جمعشان، روی یک پا ایستاده و به آن تکیه داده بودند. او، دختر قصه، پیشنهاد مسابقه داد _جمله‌اش به پایان نرسیده اوکی دوستانش با بالا آوردن دست‌ها مسبب آماده شدن آنها برای مسابقه شد. فرمان‌ها و چرخ‌ها به سمت‌ها چرخیدند و همه در پشت خط فرضی کنار هم قرار گرفتند. سه دو یک آرام دوستش شروع را فریاد زد. پا در رکاب گذاشت، فرمان را با دست کنترل کرد و همراه بقیه چراغ‌ها را پشت سر گذاشت. قرار شده بود تا چراغ یازدهم رکاب بزنند و دونفر اول را اول‌های مسابقه اعلام کنند، اما داستان تغییر دادند. پنج دوست سر هفتمین نور پررنگ زرد به هم رسیدند و مسابقه به دورهمی دوچرخه‌سواری تبدیل شد. آنها، حرف می‌زدند، می‌خندیدند، موهای پریشانشان که کار دست باد بود را کنار می‌زدند، تک دست و بی دست دوچرخه را کنترل میکردند، پاهایشان را از رکاب رها میکردند و از شادی به هیجان می‌آمدند..
یک روز به خاطر این قارچ‌های رنگارنگ خاص هم که شده باید به جنگل‌های دور رفت.