«بیبیلی بابیلی بو بیبلی بابیلی بو، بیبیلیی بابیلیی بووووممم..» صدایش رفته رفته کندتر و کشیدهتر میشود، دستش چوب تقریباً سی سانتی _که روی یک سمتش ستارهی طلایی کوچکی است_ را آرامتر از پیش میچرخاند. به رو به رویش نگاه میکند که قرار بود تغییر کند، واقعی شود و او به آرزویش برسد. اما..
چشمانش پر میشود و گویی که آرام به سوی زمین میکشندش، روی زانو و ساق پایش مینشیند. دستانش کنار پاهایش هوای نزدیک زمین سنگی و چوبدستی را چنگ میزنند، و اشکهایش ناامیدانه فریاد کمک خواهانهی "چرا نمیشود" سر میدهند.
خسته میشود، سرش را روی زانوهایش میگذارد، چشمانش را میبندد و در سیاهیها فرو میرود. بی حواس چوبدستی را آرام روی زمین، به این طرف و آن طرف میکشد و در ذهنش ورد را تکرار میکند. به رویاهای دوباره نرسیدهاش فکر میکند و ورد زیر لب جاری میکند. خسته است و خواب در جنگ با اوست که چیرهاش شود. چندی میگذرد که زمزمهی «جزیرهی خیال» میشنود. کسی آنجا نبود که. دقت میکند، و زمزمه برایش آشنا میآید: «صدا برای اوست.» پس جادو کار میکرد..
به تاریکیها خیره میشود و چشم میگرداند و کم کم تصویر سیاه محو، رنگ میگیرد.
"جزیره شکل گرفته است و اکنون، او پشت دروازهی جزیرهی خیال ایستاده است."
پا میگذارد در جزیره و چشم در حدقه میچرخاند، و متوجه میشود که، همانطور که او گفته بود، در رویاهایش قدم گذاشته است.