آنها وقتی با تمام هوش و حواسشان صحنههای غمانگیز یا خندهدار را تماشا میکردند، رفته رفته نمایش روی صحنه به طور شگفتآوری به نظرشان واقعی میآمد. بسیار واقعی تر از زندگی روزمره خودشان. و مردم برای تماشای واقعیتی که با مال خودشان فرق داشت سر و دست میشکستند.
(میشائیل اِنده)
آنجا جای چندان دیدنیای نبود و حتی به گرد پای دیدنیهایی که در شهر بزرگ بودند هم نمیرسید. برای همین فقط هر از گاهی، آن هم تصادفی چند نفر میآمدند، هیاهو میکردند، چند تا عکس یادگاری میگرفتند و میرفتند. بعدش باز محوطهی معمولی و سبز غرق سکوت میشد و جیرجیرکها مصرع بعدی آواز بیپایانشان را دم میگرفتند، مصرعی که حتی ذرهای با مصرعهای قبلی فرق نداشت؛ و به این خاطر آنجا پاتوق او شد.
(میشائیل اِنده)