امروز وقتی که داشتیم سر نرمش صبحگاهی سر صف مدرسه به چپ و بعد راست میچرخیدیم(چرخش ۱۸۰ درجه) و دستمونو به اون سمت کش میدادیم(بخونید دراز میکریدم) و معلم ریاضی هم درحال تحویل برگههایی به یکی از مسئولین از پنجره برامون دست تکون میداد، بلندگو داشت جیغ میزد:
«دوست دارم زندگی رو»
و انتظار میرفت که ما به وجد اومده و پروانه و طناب بزنیم که با دست زدن لیدرهای نرمش اون روز، سومین حرکت هم تموم شد و به کلاس روانه شدیم.
امروز وقتی که داشتیم سر نرمش صبحگاهی سر صف مدرسه به چپ و بعد راست میچرخیدیم(چرخش ۱۸۰ درجه) و دستمون
حالا درسته به دروغ با ریاضی، با چسبوندن امتحانش هم، و به طرز اغراق آمیز، ریاضی رو هم در کنار ساعتهای امروز خیلی طاقت فرسا به نظر آوردم ولی کتابای مورد تدریس امروز جدی طاقت رو سریع به سر میرسونن.
ترجمهی اصطلاحها فقط به تسلط به هر دو زبان ممکنه وگرنه یه جوری میشه(؟)
و این یعنی، عه وا خاک عالم.
بی تسلطیم رو فهمیدم*