محمدجواد مقدسی • پیرنگ
کتاب: در آغوش نیل نویسنده: مهران کریمی موضوع: بازخوانی سنتهای الهی در اندیشه و بیانات آیتالله خامن
📝 سهمِ خدا از علم پادشاهان
🔻هرودوت معتقد بود که «تاریخ، پادشاه علوم و علمِ پادشاهان است.» این گزاره، تاریخ را تنها عرصه قدرتنمایی فاتحانی میبیند که گمان میکنند با نبضِ سیاست و زورِ شمشیر، مسیر جهان را به میل خود رقم میزنند. از این منظر، تاریخ چیزی نیست جز فهرست مطول پیروزیهای مادی.
🔻اما وقتی عمیقتر به منطق قرآن نگاه میکنیم، به یک «هندسه غیبی» میرسیم که تمام معادلات مادی را به هم میزند. منطقی که میگوید تاریخ، یک «فراتاریخ» دارد که ارادهاش بر تمام این محاسبات و قدرتطلبیها میچربد. فراتاریخی که ما از آن به عنوان «سنتهای الهی» یاد میکنیم.
🔻برخلاف تصور رایج که حوادث را تصادفی یا صرفا ناشی از اراده قدرتمندان میداند، تاریخ دارای «قانون» است. سنتهای الهی، روابط علّیِ ثابت، فرازمانی و فرامکانی هستند که جهانشمول و بدون استثنا عمل میکنند. این قوانینِ لایتغیر، چارچوبی هستند که حتی اراده انسان نیز در درون آنها معنا مییابد و بر اساس آنها، تاریخ مسیری هدفمند و غایتمند را طی میکند.
🔻این کتاب با استخراج چهل سنت الهی از بیانات رهبر شهید، به ما یادآوری میکند که تاریخ، بیآغاز و بیفرجام نیست. این قوانین به ما میگویند که اگر در مسیر حق باشی، حتی بنبستها هم به شکافتنِ دریا ختم میشوند.
🔻نام کتاب خود بزرگترین استعاره برای تبیین این قوانین است؛ عصارهی همان فریادِ «انّ معی ربّی» است. نیل برای فرعون ابزارِ مرگ و بلعیدن بود، اما در منطقِ وحی، به امرِ خدا تغییر یافت و به گهوارهای امن برای موسی بدل شد. این پارادوکس نشان میدهد که وقتی قانونی برتر -سنت نصرت الهی- وارد عمل شود، ماهیتِ ماده تغییر میکند. نشان میدهد که یک پدیده واحد، میتواند برای باطل ابزار نابودی و برای حق، آغوشی امن باشد؛ همه چیز بستگی به این دارد که شما کجای این هندسه ایستاده باشید.
🔻کتاب، یک نقشه راه برای امیدواری هدفمند است. کتاب به ما یادآوری میکند که اگر فرعونهای زمانه با تمام توان مادیشان به میدان آمدهاند، نباید هراسید؛ چرا که تاریخ نه در دست پادشاهان، که در دستِ قدرتی است که نیل را مأمور به حفاظت از حق میکند. در نهایت، این «سنتها» هستند که فاتح واقعی تاریخ را تعیین میکنند و اگر با این سنتها همراستا باشیم، حتی امواج سهمگین هم ما را به مقصد میرسانند.
✍🏻 محمدجواد مقدسی
#معرفی_کتاب
• @peyrang • پیرنگ •
1️⃣ فراتر از یک جنگ مذهبی
دو ستون اصلی قدرت در اروپای قرون وسطی وجود داشت: کلیسا و نظام فئودالی که تقریباً تمام ساختار اجتماعی و سیاسی اروپا بر پایه این دو بنا شده بود. اما با آغاز جنگهای صلیبی، هر دو ستون بهطور همزمان به لرزه درآمدند.
این جنگها صرفاً یک درگیری مذهبی نبودند، بلکه نقطه عطفی در تاریخ اروپا بهشمار میآمدند. پاپ برای حفظ قدرت خود بیش از هر چیز به مشروعیت نیاز داشت و در شرایطی که حاکمان اروپایی در حال فاصله گرفتن از اقتدار او بودند، کلیسا راهحل را در طرح یک جنگ دینی دید.
اما پاپ نه ابزار نظامی داشت و نه اجماع سیاسی کافی؛ چرا که امپراتوری روم شرقی که سالها با جهان اسلام تعامل داشت، تمایلی به جنگ نشان نمیداد.
در نتیجه، نخستین نیرویی که راهی میدان شد، نه ارتشی حرفهای بود و نه اشراف و شوالیهها، بلکه تودههای فقیر و بیپناه مسیحی بودند؛ مردمی که با وعدهٔ نجات و بهشت به جنگ کشانده شدند.
• @peyrang • پیرنگ •
2️⃣ سقوط اعتبارِ مقدس
نتیجه نخستین جنگ صلیبی فاجعهبار بود. «لشکر پابرهنگان» به سختی شکست خورد و تقریباً هیچکس به اروپا بازنگشت!
این شکست، فراتر از یک ناکامی نظامی، ضربهای بنیادین به اعتبار پاپ وارد کرد. پاپ به آنها وعده داده بود: «شما لشکر خدا هستید و پیروزیتان قطعی است.» اما واقعیتِ میدان، پیروزیِ طرف مقابل را رقم زد و همینجا بود که دو اتفاق مهم رخ داد:
۱. تصور «مصونیت و حقانیت مطلق پاپ» ترک برداشت. برای اولینبار این پرسش مطرح شد که اگر اراده پاپ همان اراده خداست، چرا تقدیر در میدان نبرد به گونهای دیگر رقم خورد؟ این شروعِ شکافی بود که بعدها به اصلاحات مذهبی ختم شد.
۲. مسیحیان با واقعیتی تازه روبهرو شدند: مسلمانان در دنیا دارای دستاوردهایی بودند که اروپا از آن بیبهره بود. این مواجهه باعث شد تمرکز از «آخرتگراییِ محضِ کلیسا» به سمت «تجارت و رفاهِ دنیوی» تغییر کند.
بهتدریج، جنگهای صلیبی از دست تودهها خارج شد و به دست پادشاهان افتاد. اما نکته مهم اینجاست که تا پیش از این، محور اصلی قدرت در اروپا فئودالها بودند. مالکان زمین و اربابان محلی و کسانی که همهچیز به آنها گره خورده بود. اما پس از جنگهای صلیبی، تمرکز قدرت آرامآرام شروع به جابهجایی کرد. امپراتورها نیرومندتر شدند و حتی توانستند مستقیماً با خودِ کلیسا درگیر شوند.
به این ترتیب، همزمان دو فرایند شکل گرفت: تضعیف اقتدار کلیسا و لقشدن نظم کهن فئودالی.
• @peyrang • پیرنگ •
3️⃣ مرگِ سیاه!
اما ضربه اصلی به نظام فئودالی از جایی دیگر وارد شد. سربازانی که از جنگهای صلیبی بازگشتند، دیگر آن انسانهای پیشین نبودند. آنها جهاندیده بودند، با فنون و حرفههای جدیدِ شرق آشنا شده بودند و دیگر حاضر نبودند «سِرف» یا «برده» باقی بمانند. اما فراتر از این بیداریِ ذهنی، حادثهای سهمگینتر بنیادِ فئودالیسم را لرزاند: طاعون؛ مرگ سیاه.
جادههایی که برای جنگ باز شده بودند، با خود پدیدهای مرگبار اما تغییردهنده به نام «طاعون» را به قلب اروپا آوردند و نیمی از جمعیت اروپا به کام مرگ کشیده شد. نتیجه این فاجعه، یک چرخش اقتصادی بزرگ بود: نیروی کار به شدت کمیاب شد. حالا این «رعیت» بود که برای ارباب شرط میگذاشت. ارزش «انسان و مهارت او» ناگهان بالا رفت و نظام فئودالی که بر پایه نیروی کار ارزان و فراوان بنا شده بود، رو به فروپاشی رفت.
• @peyrang • پیرنگ •
4️⃣ وقتی انسان گران میشود
در همین نقطه، تغییری عمیق آغاز شد: انسانِ وابسته به زمین، به انسانی صاحب مهارت تبدیل شد. بسیاری از آنها که جان سالم به در برده بودند، تلاش کردند خود را از فئودالها بازخرید کنند. برخی به کارگاههای کوچک روی آوردند؛ به تولید، به حرفه و هر کاری که دیگر وابسته به ملکِ ارباب نبود.
این کارگاههای کوچک بهتدریج گسترش یافتند. برای فروش محصولات، به بازار نیاز بود و برای ادامه حیات، به امنیت و از آنجا که پس از سقوط امپراتوری روم غربی جادهها ناامن بودند، مسیرهای آبی اهمیت پیدا کردند.
کارگاهها در کنار رودخانهها مستقر شدند و صاحبان این کارگاهها برای حفاظت، ناچار شدند در کنار یکدیگر جمع شوند. از دل این تجمعها، شهر شکل گرفت؛ شهری که نه فئودال آن را اداره میکرد و نه کلیسا، بلکه خودِ مردم بر پایه منافع مشترک و مسئولیت جمعی آن را اداره میکردند. در همین فضا بود که نخستین نشانههای «جامعه مدنی» و «شهرنشینی» به معنای امروزین خود پدیدار شد.
• @peyrang • پیرنگ •
5️⃣ کوچِ قدرت
با گسترش تولید در شهرهای نوظهور، اتفاق مهم دیگری رخ داد؛ «تولید انبوه».
با ظهور تولید انبوه، شکل تجارت نیز دگرگون شد و شهرهایی مانند ونیز بهسوی سوداگری و جابهجایی کالا حرکت کردند. ثروت دیگر فقط از «زمین» یا تولید مستقیم بهدست نمیآمد، بلکه از «گردش کالا» حاصل میشد. این به معنای ظهور منبعی تازه از قدرت بود؛ قدرتی که نه در اختیار کلیسا قرار داشت و نه در دست فئودالها.
در همینجا یک پیچ تاریخی مهم شکل گرفت. سوداگران که حالا با دانش تجارتِ جهانی مسلح شده بودند، به واردات کالاهای لوکس روی آوردند. مشتری اصلی این کالاها فئودالها بودند؛ اشرافی که عادت به تجمّل داشتند اما روشهای نوینِ پولسازی را نمیدانستند. فئودالها پول نقد کافی برای خریداری این کالاهای وسوسهبرانگیز نداشتند و در نتیجه، برای به دست آوردن آنها، تنها دارایی و منبع اصلی قدرت خود را واگذار میکردند: زمین!
بهتدریج، زمین از دست فئودالها خارج و به نقدینگی تبدیل شد تا صَرفِ مصرف شود. در مقابل، ثروت در دست طبقهای نوظهور انباشته شد که راهِ به کار انداختنِ سرمایه را میدانست؛ طبقهای که بعدها «بورژوازی» یا همان «طبقه متوسط شهری» نام گرفت. این طبقه، برخلاف فئودالها -که قدرتشان ایستا و وابسته به خاک بود- قدرتی پویا داشت که از دل جادهها، بنادر و کارگاهها بیرون میآمد. حالا دیگر زمین به تنهایی ضامنِ آقایی نبود؛ این «سرمایه در گردش» بود که تعیین میکرد چه کسی بر کرسیِ نفوذ بنشیند.
• @peyrang • پیرنگ •
6️⃣ تسخیرِ ذهن
بورژوازی وقتی به قدرت اقتصادی دست یافت، به خوبی فهمید که بدون قدرت سیاسی، ثروتش همواره در خطرِ مصادره توسط پادشاه یا کلیسا خواهد بود. اما یک مانع اساسی وجود داشت: اروپا تنها دو الگوی قدرت را میشناخت؛ «خون و تبار» (اشرافیت) و «تقدس» (کلیسا). چیزی بیرون از این چارچوب، اساساً در ذهنِ آن زمان قابل تصور نبود.
پس برای تغییر نظم موجود، پیش از هر چیز باید «ذهن» تغییر میکرد و در همین نقطه بود که بورژوازی به سراغ ابزاری تازه رفت: اندیشه و قانون. آنها شروع به حمایت از متفکران، روشنفکران و جریانهای فکری کردند.
نتیجه، شکلگیری جریانی بود که به دنبالِ جایگزینی «قانون» به جای «اراده شخصیِ حاکم» بود. این طبقه برای اولین بار اعلام کرد که ثروت و امنیت نه از دلِ تبار و زمین، بلکه از دلِ «حق مالکیت» و «آزادی تجارت» بیرون میآید.
این دگرگونی، زنجیرهای از تحولات بود که اقتدار کلیسا را به حاشیه برد، باعث فرسایش کامل نظام فئودالی شد و در نهایت به شکلگیری طبقهای نو انجامید: طبقه متوسط شهری که ریشه در تولید، مهارت، سوداگری و البته شهرنشینی داشت. این طبقه هزینههای سنگینی برای تغییر نظمِ کهن داد، اما در نهایت توانست «پول» را به «قانون» دلخواه خود و «قانون» را به «قدرت» تبدیل کند.
اما این طبقه در ایران چگونه شکل گرفت؟
• @peyrang • پیرنگ •
7️⃣ میراث بازار
پیش از آنکه موج مدرنیزاسیونِ آمرانه در ایران آغاز شود، ما صاحب یک طبقه متوسط اصیل و ریشهدار بودیم: «بازار». بازار در ایران صرفاً یک مکان تجاری نبود، بلکه یک «نهاد اجتماعی» بود که تمام ویژگیهای طبقه متوسط اصیل غربی را در خود داشت؛ البته با رویکردی بومی.
بازاریِ اصیل ایرانی، هویتش را از «مهارت و اعتبار» میگرفت. ثروت او محصول یک فرآیند طولانیِ شاگردی و استادی بود، نه رانتِ ناگهانی. او صاحبِ «حق مالکیت» بود و برای حفظ این حق، در برابر زیادهخواهیِ حاکمان میایستاد. بازار شبکه اجتماعی، نهادهای خیریه، نظام دادرسی (کدخدامنشی) و حتی استقلال مالی از دولت داشت. این یعنی ایران پیش از نفت، یک «جامعه مدنی سنتی» داشت که ریشهاش هم در زمین و هم در تولیدِ واقعی بود.
اما نوسازیِ شتابزده، این طبقه را «کهنه» پنداشت و بهجای ارتقای آن، تلاش کرد آن را دور بزند. با ورود پول نفت، دولتی شکل گرفت که دیگر نیازی به مالیاتِ بازار نداشت؛ پس دیگر نیازی به شنیدن صدای آنها هم نداشت.
در این نقطه، آن طبقه متوسطِ اصیل به حاشیه رانده شد تا فضا برای تولد یک موجود جدید باز شود. طبقهای که برخلاف بازار قدیم، نه ریشه در خاک و صنف داشت و نه اعتباری که برایش بجنگد؛ او فقط فرزندِ «فرصت و رانت» بود که تخصصش در خدمتِ دولت بود و ثروتش در خدمتِ مصرف!
• @peyrang • پیرنگ •
8️⃣ گسست تاریخی
اگر در اروپا طبقه متوسط از دل تولید، مهارت و شهر زاده شد، در ایران ماجرا از نقطهای کاملاً متفاوت آغاز شد. اینجا با طبقهای روبهرو هستیم که نه حاصل یک روند طبیعی چندصدساله، بلکه بهصورت فشرده و جهشی شکل گرفت. طبقهای که طی حدود شصت سال از رعیت بودن به شمال شهرنشینی و مهاجرت از کشور رسید...
نقطهٔ آغاز این دگرگونی را باید در اصلاحات ارضی جستوجو کرد. در اصلاحات ارضی که سال ۱۳۳۸ شمسی در ایران شکل گرفت، رابطه سنتی زمین و انسان قطع شد. رعیت از زمین جدا شد، اما بهجای آن، هیچ ساختار جایگزینِ پایداری شکل نگرفت که نتیجه آن مهاجرت گسترده به حاشیه شهرها بود.
این جمعیت مهاجر که تازهشهرنشین شده بودند، نه کاملاً روستایی بود و نه واقعاً شهری! زیست این جمعیت در وضعیتی بینابینی معلق ماند؛ چرا که نه ریشهای در زمین داشت و نه هنوز در شهر جا افتاده بود.
بیست سال بعد، پس از انقلاب اسلامی، این طبقه جهش دیگری را تجربه کرد. بخشی از همین بدنه وارد ساختار قدرت شد، صاحب منصب شد، به نهادها راه یافت و نقش گرفت. مسیری که در اروپا از «اقتصاد به اجتماع و سیاست» طی شده بود، اینجا تا حدی معکوس شد و این قشر از «سیاست به موقعیت اجتماعی و اقتصادی» رسید.
در دههٔ ۷۰، این طبقه نام جدید «بخش خصوصی» را برای خود برگزید. اما این بخش خصوصی از دل تولید صنعتی بیرون نیامده بود و بیشتر به صادرات و واردات، برندگرایی و اتصال به بازارهای بیرونی گره خورده بود. آرام آرام مناطق آزاد شکل گرفت، دروازهها به روی ورود کالا گشوده شد و بهتدریج، مصرف به یکی از پایههای هویتی این طبقه تبدیل شد.
• @peyrang • پیرنگ •
9️⃣ ثروت بیریشه
در دهه ۸۰ ابزارهای مالی مثل بانکهای خصوصی و تفسیرهایی از اصل ۴۴ هم به کمک آمدند تا ثروت در دست این طبقه انباشته شود و اینگونه طبقه متوسط شهری در ایران به قدرت چانهزنی با حاکمیت رسید.
و در نیمه اول دهه ۹۰ توانست برجام را امضا کند و از طریق شوکهای ارزی، نوسانات شدید اقتصادی و امکان جابهجایی سریع سرمایه ثروتِ ناشی از دلالی را چند برابر کند و در نیمه دوم این دهه ماه عسل او با حاکمیت به اتمام رسید و پروژه خروج را کلید زد...
اما تفاوتی بنیادین و تلخ با مدل اروپایی وجود دارد.
شاید اینگونه تصور شود که بورژوازی اروپایی صرفا با تکیه بر «مهارت پاک» ثروتمند شد، اما واقعیت این است که آنها آنقدرها هم که تصور میشود پاک نبودند و بخش بزرگی از سرمایه اولیه آنها از بردهداری، استعمار و غارت منابع تأمین میشد.
اما تفاوت اصلی در این است که بورژوازی اروپا رانتِ استعمار را آورد و در خدمت «تولید و زیرساخت» کشورش قرار داد تا «قدرت ملی» بسازد. اما طبقه نوکیسه در ایران، رانتِ نفت و آشنابازی را گرفت و بهجای آنکه مهارتی بیاموزد یا تولیدی راه بیندازد، آن را صرف «سوداگری، دلالی و جابهجایی سرمایه» کرد.
اینگونه بود که یک سبک زندگیِ خاص این طبقه شکل گرفت؛ سبکی که تماما بر محور «مصرفگرایی» و «ادایی بودن» میچرخید و تمام تلاشش بر این بود که خودش را از بقیه جامعه جدا تعریف کند؛ انگار که در فضایی متفاوت زندگی میکند. این همان چیزی است که میشود نامش را گذاشت «زیست گلخانهای».
• @peyrang • پیرنگ •