در دعای افتتاح
روی " مدلا علیک"، بزرگان زیاد صحبت کرده اند.
هر سال به این فرازها که می رسم،
آرزو میکنم کاش گوش های مردم دنیا دست من بود!
و از چند خط بالا تر شروع می کردم برایشان می خواندم
و در مورد خدا،
آن طور که افتتاح می گوید گپ می زدیم
و مطمئنم که کره ی زمین یک صدا ناله می شد و اشک و عشق و "افتتاح".
امسال قبل از "مدلا علیک"،
یک عبارت دیگر دیوانه ام کرده.
"ادعوک امنا"
آخخخخخخ.
تو چقدر "امنی" خدای قشششششنگم.
هر چه دلِ تنگمان بخواهد می گوییم
و تو آتو نمی گیری
آبرویمان را نمی بری
چقدر خاطرمان از هم صحبتی با تو جمع است.
حتما "تخلق به اخلاق الهی" یکی هم این است;
که "امن" باشیم.
آخ خدای قششششنگم!
کاش حداقل در صحنه ی محشر
بعداز حساب کتاب ها
یکبار با همه ی خلایقت، همه باهم افتتاح بخوانیم،
قول می دهم آه ما روسیاه ها جهنم را خاموش می کند،
یکسره "بردا و سلاما" می شود.
آخخخخخ قشششششنگم چقدر دلتنگت هستم.😭😭
#ماه_رمضان
#افتتاح
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
مهرها، رازهای ما را می دانند.
مهرهای نماز را می گویم.
خدا را شکر زبانشان مهر شده.
حاجاتمان را معمولا توی سجده می خواهیم و اگر شما هم مدل من، خواسته هایتان را توی سجده به زبان می آورید ،گذشته از فرشته ها، مهرو سجاده هم آمارتان را دارند.
و حرم ها و ضریح ها...
رفته بودم حرم،
یاد حاجاتی افتادم که این ده سال با عجز و ناله از "خانم" خواسته بودم.
نشستم سِیر کردم در نفهمی خودم.
از بیشتر حاجاتم پشیمان بودم.
خیلی ها اگر محقق نمیشد برایم بهتر بود.
خیلی ها برای بقیه دردسر شده بود.
از در و دیوار حرم شرم کردم، ناظر نفهمی هایم بودند و دم برنیاورده بودند.
ذکر گرفتم....خدایا من نمی فهمم....هیچ نمی فهمم.
تو داننده ای...
رسیدم منزل....شاهد بعدی، مهرو سجاده.
اووووه
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
حدود دو ماه از اسباب کشی ما میگذرد،
در طول این دو ماه،
ما هر ساعت از روز و شب را در صدای برشکاری و جوشکاری آهن و... گذراندیم.
مسجد در حال تعمير بود،
امروز صبح یکی از آقایان گفت،
وقتی از مسافرت برگردید،
دیگر سر و صدای ما را نمیشنوید،
و با خودش خندید.
چه کسی میداند که با هر بار صدای بلند جابجایی آهن ها،
دخترهای کوچکم چقدر ترسیدند،
دختر بزرگم گاهی انقدر هراسان بود که نمیدانست باید کجا برود...
اما من محکم بغلشان میکردم و میگفتم مامان چیزی نیست...نترسید!
عمو ها دارند کار میکنند،
ولی هر بار بیشتر دلم به یاد بچه های غزه بغض می کرد.
کودکانی که زیر بمب های پی در پی زندگی میکنند.
و اصلا آیا آغوشی هست که از صدای آن بمب های وحشی به آن پناه ببرند؟
من دلم برای آن سر و صدا های نخراشیده ی تلنگر دار تنگ میشود.
📝سمیه ترکی، مخاطب مونولوگ
#غزه
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
محله کلا نوساز بود.
خانه ها تک و توک تکمیل شده بودند و برخی صاحب خانه ها با ناقصی مِلکشان، کنار آمده بودند و ساکن شده بودند.
اهالی دین دار بودند.
نماز جماعت میخواستند.
اما مسجد هنوز فقط یک "زمین خاکی" بود.
هرکس زیراندازی می برد و نماز را به جماعت میخواندند.
سرما و گرما حریفشان نبود.
کم کم سکه هایشان را روی هم گذاشتند و ابتدائیات را تهیه کردند.
آبروهایشان را وسط گذاشتند و رو زدند به بنا و نجار و آهنگر و گچ کار و...
و ساختمان مسجد آرام آرام بالا رفت.
کامل شد.
ذوق داشتند.
کارهایشان کمتر شد و وقت، بیشتر.
سرمستی رو کرد!!!
بعداز نماز دور هم می نشستند و بدگویی بقیه نمازگزارها را می کردند.
کم کم مسجد شد بنگاه!
بنگاه خرید و فروش آبروی مومنین!
شب خواب دید سر در مسجد تابلو زده اند:
"مسجد ضرار"
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
بهار ای دختر ناز طبیعت
لباس سبز گلدارت مبارک
#نوروز_مبارک
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
ام الریاحین_فینال
دیالوگ ها در قسمت مزار حضرت خدیجه برای " رابعه " نوشته شده بود.
بازیگر متین و جوانِ نقش "رابعه" تازه دوره ی مقدماتی بازیگری را گذرانده بود و اولین تجربه ی بازی اش بود و میدانستم کارگردان، قطعا نمایش نامه را تغییر خواهد داد.
رفتم حرم، خیلی محکم گفتم "خانم جان من صحنه های مزار حضرت را میخواهم بازی کنم."
خوب یادم است، یک سال پیش.
خیلی محکم گفتم.
آمدیم برای تمرین.
تا بحث فینال شد، توی دلم یک چشمک به حرم زدم که یعنی الان میخواهم مطرح کنم....
مطرح کردم.
در لحظه پذیرفته شد.
انقدر روی این قسمت تمرکز کرده بودم که برایش دیالوگ های متناسب دست و پا کرده بودم.
اجرا کردم(در همان جلسه)
مقبول واقع شد.
یک راست بعداز تمرین رفتم حرم.
گفتم خانم جان قبول شد فقط یک چیز....
"این صحنه خیلی حس و حال و گریه دارد. من حریف نمی شوم."
راستش را گفتم، چون در تئاتر "جابر"، سرِ تابوت، تجربه ی چنین صحنه ای داشتم
اما دروغ چرا؟ بگیر نگیر داشت.
یک وقت هایی حس و حالم درست نبود،
اما اینجا نمی شد...
تنها بودم توی صحنه،
حس و حال در نمی آمد، یعنی فینال خراب شده بود،
و فینال خیلی مهم بود.
باز محکم گفتم: "خانم جان کار برای مادربزرگتان است، حس و حالش را هم خودتان بدهید."
و اجابت شد😭😭😭
بعداز اجرا که مخاطبین تحسین می کردند، من باز توی دلم به حرم چشمک میزدم که یعنی حواسم هست من نبودم.😊
تسلیت باد بر امام عصر، امام مهربانم، سالگرد وفات (شهادت) مادربزرگ عزیزشان.
#حضرت_خدیجه
#ام_الریاحین
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
اخبار غزه را عمدا دنبال نکردم.
نه اینکه فقط این بار دنبال نکرده باشم.
چند ماه است هیچ خبری را باز نکردم.
اوایل اخبار را از " اخٌ فی الله" دنبال میکردم که برخط مخابره داشت.
اما مریض شدم.
از کم ظرفیتی خودم بود.
تعاملم را با غزه بردم سمت دعا و چله ی صرف،
عید مبعث رفیق قدیمیم را که برای زیارت به قم آمده بود دیدم.
گفتم از غزه چه خبر؟
با ناباوری گفت مگر اخبار را دنبال نمی کنی؟
رویم نشد بگویم چقدر کم ظرفیت بودم در مواجهه با "فقط اخبار غزه".
کمی توضیح داد و فهمیدم هنوز اسرائیل میزند.
توی تعطیلات با برخی از دوستان و عزیزانم که بیشتر از قضایا سر در می آوردند صحبت کردم.
هر کدام یک دوره بیماری را رد کرده بودند و نشسته بودند به دعا.....
آه غزه! ما فقط تورا "شنیدیم" و تاب نیاوردیم.😭
این روزها فهمیدم قضایا به زنان غزه برمیگردد.
خداگواه است نتوانستم بیشتر از این حد در اخبار جلو بروم.
اما نمیدانم چرا از روضه ی حضرت علی اصغر و رقیه خاتون که روزهای اول می خواندیم،
حالا مدام این مداحی رضا هلالی توی گوشم تکرار میشود:
زینب و یه مشت حرامی
زینب و مردای شامی
توبازار برده ها.......😭
#غزه
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
پیام رژیم صهیونیستی در حمله به بخش کنسولی سفارت ایران در دمشق :
"تورو خدا دیگه با من بجنگید.منو نابود کنید، این کابوس کی تموم میشه؟😫"
#تسلیت_شهادت_سردار_زاهدی
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
مونولوگ
صدای اذان می آید، کی ظهر شد و زمان چطور گذشت نمیدانم، فرصتی گیر میاورم و وضو میگیرم، فاطمه اب میخوا
یاد خودم میوفتم
درست همین ماه رمضان روز اول... ظهر بود
وضویی ساختم
قرآن سبزی که خیلی دوستش دارم را برداشتم آخر هدیه ی حضرت آقا بود برای سفره عقدمان... سوره ی حمد را باز کردم و نیت کردم که یک جز را کامل بخوانم.
محمدمهدی کتاب و چادر نماز را که روی سرم دید، فکر کرد حاضر شده ام تا بروم جایی... آویزانم شد تا همراهم بیاید... کلافه چادر را انداختم و آرام گفتم "مامان من همینجا نشستم نمیخام برم جایی پسر ماهم..."
شیشه شیر خالی اش را در دست گرفت و نشانم داد که یعنی دلش کمی شیرخشک میخواهد.
میان آیات اول سوره بقره قرآن را بوسیدم و روی طاقچه تلویزیون گذاشتم و برای تک پسرِ یک ساله ی خانه، که حالا دوسهماهی بود داداش بزرگِ کوچولوی توی شکمم شده بود، شیرخشک آماده کردم.
چون سریع نشستم، یک لحظه زیر دلم تیر کشید... کمی قدم زدم تا دردم آرام بشود... این یکی از آنهاست که هنوز نیامده شر و شور خانه است و قلب پرتپش منزلمان...
شیشه را به دست داداش بزرگه ی فسقلی توی شکمم دادم... دوباره قرآن را برداشتم... چادر سر کردم و دوباره آقازاده بهانه ی رفتن گرفت🤦♀
چادر را بیخیال شدم... خدا که نامحرم نبود که از او رو بگیرم... پس بیحجاب هم قبول است، مهم دل آدم است. (ازین فکر های روغنفکرانه) 😅
سرش را روی پایم گذاشت...
اما وضع نامناسبی برای خوابیدنش بود.
به ناچار پایم را دراز کردم و بالشتی روی مچ پایم گذاشتم و همانطور که شیشه شیر دستش بود سرش را آرام روی بالشت گذاشتم.
و قران را باز کردم...
و یک لحظه یادم آمد از آن آیت الله بزرگواری که در یکی از حرفهایشان گفته بودند: من هیچگاه در اتاقی که قرآن وجود داشت حتی با فاصله ی دور پایم را دراز نمیکردم و حتی نمیخوابیدم...
و یک آن از کتاب مقدسم خجالت کشیدم
چون نیم ساعت از آن وضو گذشته بود و من هنوز حتی یک حزب را هم تمام نکرده بودم چه برسد به یک جزء...
آخر این چه وضع قرآن خواندن بود زن حسابی...
بدون حجاب، با یک تیشرت آستین کوتاه و پاهای دراز شده، و درد عمیق بارداری که تمام حواس آدم را پرت میکند...
و در دلم یاد سرچ های سمیه افتادم... جهاد فرزند آوری
اینبار به جای گوگل کروم، در مونولوگ سرچ کردم "جهاد فرزندآوری"
و دلم آرام شد از حرفهای همان پدری که قرآن هدیه اش در دستانم بود.. صدایم را کمی بلند تر کردم و کودک نوپایم همراهم زمزمه کرد... برایش لالایی قرآن خواندم و آرام روی پایم خوابش برد.
آری در میدان این جنگ فوق نابرابر.. این جنگ نرم و بی رحم، باید گاهی درکنار قرآن شیشه شیر دستت بگیری ...
گاهی با پاهای دراز شده قرآن بخوانی...
گاهی...
📝 رضوان، مخاطب مونولوگ
#جهاد_فرزند_آوری
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
برای تسلای دل ایراد بگیرهای از خدا دین دارتر باید بگویم رضوان جان! وقتی نمیتوانی آداب تلاوت را درست به جا بیاوری به جای مصحف شریف از روی گوشی قرآن بخوان.
اما حرف دل خودم :
بیا معامله کنیم، یک ختم قرآن از من،با آن یک حزب که خواندی عوض!😄
بچه: مامان "لاده" یعنی چی؟
مامان: چی؟
بچه: لاده.... تو کلمه ی فوق لاده(فوق العاده😄) فوق رو میدونم یعنی بالا، حالا "لاده" یعنی چی؟
1⃣
............................................
مامان: پسرم از توی کمد شلوارتو بیار.
(پسر دو سال و نیمه، کشو رو باز می کنه و اشتباهی یه تیشرت میاره. )
مامان: اشتباه آوردی پسرم.
پسر: ای بابا، رفتم وَوالمو(شلوارمو) بیارم اشتباهی بِداس(لباس) آوردم.😄😁
2⃣
...............................................
بچه: مامان فکر میکنم خانم معلممون رباطه.
مامان: یعنی چی؟
بچه: کاراش شبیهه رباطه، فقط وقتی چادرشو سرش میکنه تو کوچه ی مدرسه می بینمش، اونجا میگم نه... انگاری آدمه.😐
3⃣
.......................................
بچه(دو سال و نیمه): مامان، خاله یه میوه ی فَشَندان بهم داد زبونم اوخ شد.😫
(فَشَندان یعنی وحشتناک....خاله ش بهش کیوی داده زبونش ملتهب شده🥺🥺😄)
4⃣
#ذهن_زیبا_ی_بچه_ها
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor