💢یکی از بچه های آتش پاره ی کلاس اذیتش کرده بود،
اعتنا نکرد،
دوباره روی کاغذ برایش ناسزا نوشته بود و گذاشته بود روی میزش.
باز او اعتنا نکرد،
💢ذوزنقه را که درس دادم، یک سوال از سطوح ترکیبی دادم، گفتم هرکس جواب بدهد امتیاز ویژه دارد.
زودتر از همه جواب را نوشت و نشانم داد،
گفت: خانم! فلانی روی همین کاغذ برایم فحش نوشته بود، جوابش را ندادم اما حالا روی همان کاغذ جواب رانوشتم و امتیاز گرفتم.💪
#خاطره_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
هدایت شده از اتفاق
24.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا پانزده روز قبل و پانزده روز بعد میلادش را ولیمه داده،
آخر میلاد کریم است.😍
#میلاد_امام_حسن
#اتفاق
🎞https://eitaa.com/ettefagh
دیروز بعداز مدرسه خودم، به مدرسه دیگری رفتم، کاری داشتم.
از قضا موقعی رسیدم که بچه ها سر صف بودند.
معاون آموزشی شان روی سکو ایستاده بود و فسقلی ها را نظم میداد.
یواشکی توی گوشش گفتم: "روی هم ۱۰۰ کیلو نمیشن اما شما مجبوری امروزم به خاطر اینا توی مدرسه باشی."
اولش خندید بعد گفت: دعا کن ریشه ی اتباع خشک بشود.ماخیلی اتباع داریم.
گفتم چرا؟ توی مدرسه اتفاقی افتاده؟
گفت: نه! توی اینترنت در کانالی خواندم که یکی از اتباع..........(قصه ی قتل تعریف کرد)
گفتم: نگو... من چند نفر دارم ماهن!!!
گفت: هموناهم بووووق(سانسور از من است)
دلخور شدم، چهره ی چند نفر اتباع نازنین کلاسم ردیف شد جلوی چشمم.
برگشتنی خرید داشتم، کمی پیاده گز کردم، خسته شدم روی صندلی های ایستگاه تاکسی نشستم. باخودم گفتم خیلی پیاده روی کردم ها. اصلا ببینم کجا هستم.
سرچرخاندم که اسم کوچه را بخوانم،
آفتاب مستقیم میخورد توی چشمم.
وسط تابلوی عنوان کوچه، اسم و تصویر یک شهید اتباع میدرخشید.
سال شهادت ۹۲
مدافع حرم بود!
#خاطره_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/ettefagh
هدایت شده از اتفاق
و ما اگرچه مسافریم و داریم خستگی در میکنیم اما پسرم کتاب جدیدی برای خواندن ندارد، دارم میروم کتاب فروشی.با خاطر آسوده،
آخر، دُنگَ م را همین دیشب حزب الله در درگیری با الجولانی در مرز سوریه داد.
دنگ م را یمن دارد میدهدجلوی موشکهای آمریکا.
دنگ م را حماس دیشب داد در درگیری دوباره با اسراییل.
الان که مدارس تعطیل است و نمیتوانیم با بچه ها صحبت کنیم،
مدارس تعطیل است و اجرای تئاتر نداریم تا حداقل در جبهه ی فرهنگی کاری کنیم و دقایقی اوضاع ملتهب دنیارا برای بچه ها شرح دهیم....
احساس خفگی می کنم و تنها یک دستاویز راه تنفسم را باز میکند، خواندن فتح و توسل و دعای ۱۴ م صحیفه.
#خاطره_نوشت_بازیگران
#اتفاق
#یمن
#حماس
#حزب_الله
🎞https://eitaa.com/ettefagh
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایشون از نظر محتوا در مداحی در یک لیگ دیگه هستن😍
#مونولوگ
https://eitaa.com/ettefagh
مکبر خوش صدا،
کت شلوار پلوخوری عیدش را پوشیده بود و روز عیدی پشت تریبون نماز جمعه ایستاده بود.
" قد قامت الصلوه"را خیلی زیبا و آهنگین خواند و من دلم رفت برای شنیدن سوره جمعه ی امام جمعه ی محترم.
امام جمعه قامت بست.
ماهم.
اما میکروفن امام جمعه قطع بود
صدای قرآئت ایشان شنیده نمیشد،
مکبر همان جور شق و رق ایستاده بود که نوبتش شود بگوید" قنوت قنوت" و مانع از رکوع رفتن نمازگزاران در رکعت اول نماز جمعه شود.
و من آنقدرها آدم حسابی نیستم که خودم آیات سوره ی جمعه را یکی یکی تصور کنم و در آن سکوت نسبتا طولانی، حضور قلب داشته باشم،
خیلی سعی کردم،
اما همزمان از دست مکبر حرص میخوردم:
"خب باباجان کمی منعطف باش، این میکروفن را جلو امام جمعه بگیر، چند ثانیه مانده به قنوت جابجایش کن که ذکرت را به موقع بگویی."
بعداز نماز به این فکر میکردم که اگر این اتفاق در صحنه ی تئاتر افتاده بود حتما بازیگر نقش مکبر را به دلیل "خشک شدن در میزانسن و نداشتن خلاقیت" توبیخ میکردم.
و تئاتر حقیقتا ابزار قدرتمندی ست برای رساندن بازیگران به "قوه ی تشخیص" و "انعطاف در لحظه" .
خاصه تئاتری که ما اجرا میکنیم،
هر اجرا در یک سالن!
هر اجرا اقتضائات جدیییییییید!!(تعداد (ی) ها را بچه های اتفاق به خوبی درک میکنند!!!)
هر اجرا ظهور شگفتانه های جدید.
اجرا با اعمال شاقه.
#خاطره_نوشت_کارگردان
#اتفاق
🎞https://eitaa.com/ettefagh
🛑عزیزانم توجه کنید:
همگی بنده رو میشناسید تک خور نیستم،
یک رزق گوارا در امشب خواندن دعای "مکارم الاخلاق" هست که علامه ی مجلسی هم توصیه کردند.
اگر یک خط رو بخونید نمی تونید ادامه ش ندید.
اگر وقت داریم، هر مقدار برامون مقدور هست بخونیم.🛑
وارد مسجد می شوم
به خاطر کمرم و لزوم تکیه دادن، برای نشستن فقط "محیط" مستطیل مسجد برایم موضوعیت دارد.چشم می چرخانم،
خدارا شکر یک جای خالی پیدا میکنم.
کمی که می گذرد خانمی توجه م راجلب میکند،
مژه ،ناخن، بوتاکس صورت، موهای رنگ شده، عمل بینی و...کلا کوبیده بود و دوباره ساخته بود، نوساز شده بود! اما سعی کرده بود جوری لباس بپوشد که حرمت مسجد حفظ شود، حتی شالش را عقب نمی داد.
او هم تکیه داده بود،
معلوم بود زانو درد دارد،
پایش را دراز کرده بود و زانویش را با ریتم " الغوث الغوث" مداح ماساژ میداد.
و من یک مرضی دارم، تا ناخن و مژه می بینم فکری می شوم که: "یعنی غسل واجب به گردنش هست و آمده توی مسجد نشسته؟؟"
بعد به خودم نهیب زدم که: خفه شو عیب او آشکار است و عیوب تو نهان!!
بعد آرزو کردم که کاش مثل دوران دانشجوییم بااین جماعت "هم زیستی" داشتیم. و این گسل عمیقِ بعداز " زن، زندگی، آزادی" بینمان نبود، و من معتقدم که بدترین پیشامد بعداز آن واقعه، شل حجاب شدن زنان نیست، بلکه ایجاد همین گسل است!!!!
دراین چند روز، توی بازار بعضی بی روسری ها که از کنارم میگذشتند " ایییش " میکشیدند در حالی که قبلا دوستان زیادی از همین جماعت داشتم و بعضا فضای گفتگو مهیا میشد.
از تحلیل ها که بگذریم، یک پیرزن چادری غرغرو هم کنارمان بود که از همه اوضاع جسمی اش بدتر بود.
روی چارپایه نشسته بود و مدام میگفت: "از دست خدا شاکیم،
بهم جسم سالم نداده،
مرض هایم را نوشتم گذاشتم توی سفره ی هفت سین به خدا گفتم بفرما این هفت تا درد! اما فکر نکنی همین قدره..."
چقدر میشد با او حرف زد،
اما حضور خانم نوساز در جمعمان مانع شد با پیرزن گفتگو کنم، برعکس، خانم نوساز اصلا غر نمیزد فقط درد زانوانش را با ماساژ تسکین میداد اما خب، حضورش جو اصحاب تکیه را سنگین کرده بود، تا اینکه شهید گمنام آوردند.....
او هم مثل همه دور تابوت چرخید و اشک ریخت و خدامیداند که به برکت این شهید چطور گسل ها پر شد....
تابوت را بردند و ما دوباره برگشتیم به تکیه گاه هایمان، اما آن جو سنگین فرو ریخته بود. همه باهم صحبت می کردیم:
_گفتن شهید از کجا اومده؟
_از شلمچه.
_الهی بمیرم دیدم تابوت سبکه.
_ خداکنه تو محله ی خودمون بسپرنش.
داشتم فکر میکردم که در این فضا که امکان گفتگو هست و گسل پرشده، شاید بشود با این خانم طرح دوستی ریخت،و بعد از مدت ها نمک گیرش کرد...عشق ورزید و هم زیستی کرد و بعد در یک فضای صمیمی در مورد مژه و ناخن گفتگو کردو به نتیجه رسید، در این افکار بودم که پیرزن غرغرو مثل قاشقِ نَشُسته پرید وسط افکارم و به خانم نوساز گفت: این چه وضعی است آخه؟؟؟چرا اینجوری اومدی مسجد؟؟؟!!!
من خودم را به نشنیدن زدم و خانم نوساز هم جوابی نداد،
اما با چشم های خودم دیدم، باز گسل ایجاد شد.
عمیییق تر از قبل.😔
#خاطره_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/ettefagh