6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایشون از نظر محتوا در مداحی در یک لیگ دیگه هستن😍
#مونولوگ
https://eitaa.com/ettefagh
مکبر خوش صدا،
کت شلوار پلوخوری عیدش را پوشیده بود و روز عیدی پشت تریبون نماز جمعه ایستاده بود.
" قد قامت الصلوه"را خیلی زیبا و آهنگین خواند و من دلم رفت برای شنیدن سوره جمعه ی امام جمعه ی محترم.
امام جمعه قامت بست.
ماهم.
اما میکروفن امام جمعه قطع بود
صدای قرآئت ایشان شنیده نمیشد،
مکبر همان جور شق و رق ایستاده بود که نوبتش شود بگوید" قنوت قنوت" و مانع از رکوع رفتن نمازگزاران در رکعت اول نماز جمعه شود.
و من آنقدرها آدم حسابی نیستم که خودم آیات سوره ی جمعه را یکی یکی تصور کنم و در آن سکوت نسبتا طولانی، حضور قلب داشته باشم،
خیلی سعی کردم،
اما همزمان از دست مکبر حرص میخوردم:
"خب باباجان کمی منعطف باش، این میکروفن را جلو امام جمعه بگیر، چند ثانیه مانده به قنوت جابجایش کن که ذکرت را به موقع بگویی."
بعداز نماز به این فکر میکردم که اگر این اتفاق در صحنه ی تئاتر افتاده بود حتما بازیگر نقش مکبر را به دلیل "خشک شدن در میزانسن و نداشتن خلاقیت" توبیخ میکردم.
و تئاتر حقیقتا ابزار قدرتمندی ست برای رساندن بازیگران به "قوه ی تشخیص" و "انعطاف در لحظه" .
خاصه تئاتری که ما اجرا میکنیم،
هر اجرا در یک سالن!
هر اجرا اقتضائات جدیییییییید!!(تعداد (ی) ها را بچه های اتفاق به خوبی درک میکنند!!!)
هر اجرا ظهور شگفتانه های جدید.
اجرا با اعمال شاقه.
#خاطره_نوشت_کارگردان
#اتفاق
🎞https://eitaa.com/ettefagh
🛑عزیزانم توجه کنید:
همگی بنده رو میشناسید تک خور نیستم،
یک رزق گوارا در امشب خواندن دعای "مکارم الاخلاق" هست که علامه ی مجلسی هم توصیه کردند.
اگر یک خط رو بخونید نمی تونید ادامه ش ندید.
اگر وقت داریم، هر مقدار برامون مقدور هست بخونیم.🛑
وارد مسجد می شوم
به خاطر کمرم و لزوم تکیه دادن، برای نشستن فقط "محیط" مستطیل مسجد برایم موضوعیت دارد.چشم می چرخانم،
خدارا شکر یک جای خالی پیدا میکنم.
کمی که می گذرد خانمی توجه م راجلب میکند،
مژه ،ناخن، بوتاکس صورت، موهای رنگ شده، عمل بینی و...کلا کوبیده بود و دوباره ساخته بود، نوساز شده بود! اما سعی کرده بود جوری لباس بپوشد که حرمت مسجد حفظ شود، حتی شالش را عقب نمی داد.
او هم تکیه داده بود،
معلوم بود زانو درد دارد،
پایش را دراز کرده بود و زانویش را با ریتم " الغوث الغوث" مداح ماساژ میداد.
و من یک مرضی دارم، تا ناخن و مژه می بینم فکری می شوم که: "یعنی غسل واجب به گردنش هست و آمده توی مسجد نشسته؟؟"
بعد به خودم نهیب زدم که: خفه شو عیب او آشکار است و عیوب تو نهان!!
بعد آرزو کردم که کاش مثل دوران دانشجوییم بااین جماعت "هم زیستی" داشتیم. و این گسل عمیقِ بعداز " زن، زندگی، آزادی" بینمان نبود، و من معتقدم که بدترین پیشامد بعداز آن واقعه، شل حجاب شدن زنان نیست، بلکه ایجاد همین گسل است!!!!
دراین چند روز، توی بازار بعضی بی روسری ها که از کنارم میگذشتند " ایییش " میکشیدند در حالی که قبلا دوستان زیادی از همین جماعت داشتم و بعضا فضای گفتگو مهیا میشد.
از تحلیل ها که بگذریم، یک پیرزن چادری غرغرو هم کنارمان بود که از همه اوضاع جسمی اش بدتر بود.
روی چارپایه نشسته بود و مدام میگفت: "از دست خدا شاکیم،
بهم جسم سالم نداده،
مرض هایم را نوشتم گذاشتم توی سفره ی هفت سین به خدا گفتم بفرما این هفت تا درد! اما فکر نکنی همین قدره..."
چقدر میشد با او حرف زد،
اما حضور خانم نوساز در جمعمان مانع شد با پیرزن گفتگو کنم، برعکس، خانم نوساز اصلا غر نمیزد فقط درد زانوانش را با ماساژ تسکین میداد اما خب، حضورش جو اصحاب تکیه را سنگین کرده بود، تا اینکه شهید گمنام آوردند.....
او هم مثل همه دور تابوت چرخید و اشک ریخت و خدامیداند که به برکت این شهید چطور گسل ها پر شد....
تابوت را بردند و ما دوباره برگشتیم به تکیه گاه هایمان، اما آن جو سنگین فرو ریخته بود. همه باهم صحبت می کردیم:
_گفتن شهید از کجا اومده؟
_از شلمچه.
_الهی بمیرم دیدم تابوت سبکه.
_ خداکنه تو محله ی خودمون بسپرنش.
داشتم فکر میکردم که در این فضا که امکان گفتگو هست و گسل پرشده، شاید بشود با این خانم طرح دوستی ریخت،و بعد از مدت ها نمک گیرش کرد...عشق ورزید و هم زیستی کرد و بعد در یک فضای صمیمی در مورد مژه و ناخن گفتگو کردو به نتیجه رسید، در این افکار بودم که پیرزن غرغرو مثل قاشقِ نَشُسته پرید وسط افکارم و به خانم نوساز گفت: این چه وضعی است آخه؟؟؟چرا اینجوری اومدی مسجد؟؟؟!!!
من خودم را به نشنیدن زدم و خانم نوساز هم جوابی نداد،
اما با چشم های خودم دیدم، باز گسل ایجاد شد.
عمیییق تر از قبل.😔
#خاطره_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/ettefagh
هدایت شده از اتفاق
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادش به خیر😍😍
راهپیمایی اعضای گروه اتفاق
۲۲ بهمن ۱۴۰۳
فردا دوباره تجدید عهد میکنیم ان شاءالله✅
#اتفاق
#اولین_گروه_تئاتر_فرهنگیان_استان_قم
🎞https://eitaa.com/ettefagh
هدایت شده از اتفاق
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جای یکی از دوستان عزیزم امروز رفتم مدرسه پسرانه،کلاس اول.😄😄😄
سر یکی از اجراهای "رستاخیز زنان" که در شیفت خودم بود، مرام گذاشته بود و جایم رفته بود.
کلاس خیلی خوب پیش رفت،
کلی نمایش بازی کردیم.
زنگ آخر نقاشی داشتند، داشتم قصه میگفتم و همزمان روی تخته برایشان نقاشیِ قصه را می کشیدم، کلاس ساکت ساکت بود و همه گوش می دادند، برگشتم دیدم سه تا وروجک بدون کوچک ترین تولید صدایی دارند کشتی می گیرند، یکی هم لخت شده بود. خنده ام را به زور کنترل کردم، گفت خانم صبر کن، لباسم زیاد بود، زیری را دراوردم الان رویی را میپوشم😄😄
#خاطره_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
مونولوگ
به جای یکی از دوستان عزیزم امروز رفتم مدرسه پسرانه،کلاس اول.😄😄😄 سر یکی از اجراهای "رستاخیز زنان" که
براوردم اینطور بود که دانش آموزان پسر، مطالب را سریعتر از دختران متوجه می شوند و باید برای بقیه ی ساعت کلاسی برنامه داشته باشم.
همان مرض همیشگی به سراغم آمد: تئاتر!!!
گفتم " جنگل سبز "را با کمک خودشان اجرا می کنم.
شدم قصه گو و پنج نفرشان را برای نقش های مختلف انتخاب کردم.
بقیه میخکوب شده بودند. حواسم بود که قدرت طلب ترینشان را به عنوان "شیر" انتخاب کنم، وقتی سلطان جنگل را معرفی کردم. بدون اینکه کوچکترین توضیحی بدهم دانش آموز نقش " شیر" چنان غرید و دیالوگ هایم را تکرار کرد که کیف کردم. فقط یک اشتباه استراتژیک کردم ، ناخودآگاه این دانش آموز را تشویق کردم.
یک دفعه از هفت هشت نقطه ی کلاس، بچه ها تبدیل شدند به "شیر" و می غریدند😫😫😫
بعد قورباغه و گنجشک و موش را معرفی کردم، بی نظیر اجرا میکردند.... ناخودآگاه باز تشویق و تاییدشان کردم....خدای من!!!! چیزی که میدیدم خارج از تصورم بود، همه ی بچه ها خودشان را روی زمین می کشیدند، یکی موش بود و یکی قورباغه ، گرچه ندیدم که کسی مثل گنجشک پرواز کند.
یک آن فکر کردم اگر معاون مدرسه بیاید و این همه دانش آموز را کف کلاس ببیند چه فکر میکند؟؟؟
فی الفور تئاتر را خاتمه دادم و دوباره شعر خواندیم و بازی کردیم تا صدای "زنگ" تفریح مثل نوای فرشته ی نجات در فضای کلاس پیچید.
نفسی کشیدم و پشت دستم را داغ کردم که در کلاس ۳۵ نفره ی پسرانه دیگر تئاتر اجرا کنم و بچه هارا تشویق کنم.
پ.ن: تئاتر " جنگل سبز" به نویسندگی و کارگردانی نرگس مالمیر، با محوریت رسانه و مهدویت، بالغ بر ۲۰۰ بار در شهرهای مختلف کشور اجرا شده.
#خاطره_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor