eitaa logo
مونولوگ
206 دنبال‌کننده
419 عکس
299 ویدیو
1 فایل
نرگس مالمیر ارشد فیزیک. تئاتر حرفه ای، مسئول گروه اتفاق ورزش حرفه ای علاقمند به نوشتن. معلم به جمهوری اسلامی ایران گفته ام آری.❤ راه ارتباطی @Yakhadijatalgharra آدرس کانال "اتفاق" اولین گروه تئاتر بانوان فرهنگی استان قم.👇 https://eitaa.com/ettefagh
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و کسی مثل تو عاقبت به خیر نشد حاج آقا. یه کنج از حرم بهم جا بده https://eitaa.com/physicist_actor
مونولوگ
بعداز نماز عشا مادرخونه درحال تدارک شام. روضه ی همسرم سر سجاده . https://eitaa.com/physicist_actor
مداح می گوید: چه شود نیمه شب از خواب کنی بیدارم که براید زلبم ناله ی یا اللهی من یاد نیمه شب هایی می افتم که از خواب بیدار شده ام اما توفیق " یا الله" گفتن پیدا نکرده ام. او که بیدار می کند باید توفیق هم بدهد... توفیق انگار یک جریان پیوسته است، باید در طول روز توفیق داشته باشی به یادش باشی که نیمه شب بیدارت کند و اذن بردن نامش را بدهد. https://eitaa.com/physicist_actor
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الامام الانیس الرفیق الاخ الشقیق امام رفیق همدم و برادر همسان است در حرم امام رئوف دعاگو و نائب الزیاره تک تک اعضای مونولوگ هستم. https://eitaa.com/physicist_actor
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تازه آفتاب زده بود، وارد حرم شدیم. همسرم گفت: اون چهارتا خادمو ببین. چهارتا کوه گُل سرخ روی سرشان بود، میرفتند صحن آزادی. من هم برای زیارت وداع رفتم سمت ضریح. داشتند گل های بالای ضریح را عوض میکردند. چهارتا کوه رز مثل تاج روی ضریح شده بودند. وداع کردم... سخت... قرارمان دور حوض صحن انقلاب بود. همسرم را دیدم که با دست اشاره داد به سمتی. نگاه کردم. چهارتا خادم، چهارتا کوه گل قبلی را می بردند بین قاریان قرآن تقسیم کنند. . نهم ربیع، حرم امام رضا گل باران بود.🌸😍 https://eitaa.com/physicist_actor
"بچه که بودم پدرم خیلی زود به رحمت خدا رفت، بار زندگی افتاد روی دوش های من و برادرم. هر روز از روستا تا ارتفاعات هیرکانی می آمدیم و هیزم جمع میکردم و می گذاشتیم روی دوشمان. همه ی پشتمان زخم میشد. شب ها از درد خوابمان نمیبرد." این ها را "آقا محمد" راننده ی پاترول گفت و لبخندی زد به چندتا چوب بلوطی که پسرم از جنگل جمع کرده بود. از اهالی روستای " ابر" بود و امروز دوساعتی تا ارتفاعات جنگل های هیرکانی راهنماییمان کرد. دوستان اگر شما هم مثل ما تا دوزار ده شاهی مال دنیا جمع می کنید، دلتان راضی نمی شود به جز مشهد جای دیگری برای مسافرت بروید، روستای عجیب و دیدنی ' ابر' را در حوالی شاهرود از دست ندهید. جایی که ابرها به زمین نزدیکند و توی جنگل هایش "تالار بهشت" دارد. (روستای ابر را در نت جستجو بزنید) https://eitaa.com/physicist_actor
هر وسیله ی ارتباطی خارجی دارای باگی ست که سازنده بتواند آنرا کنترل کند، خواه به اینترنت وصل باشه خواه نباشد. یکی از بزرگواران در قضایای هواپیمای اکراینی چنین نظری داشت، از خودی و غیر خودی خورد. اما اتفاقات امروز لبنان شاهدی بر این مدعاست. فتأمل https://eitaa.com/physicist_actor
آقا محمد راهنمای جنگل های هیرکانی گفت: چند روز پیش یک خرس را دیدم که با پنجه هایش این تنه ی درخت را می خراشید و کرم های بزرگ درمی آورد و میخورد، ماهمه برای یک بار نقش خرس را بازی کردیم و با این تنه ی درخت عکس گرفتیم. البته طبیعتا کرم نخوردیم😁. من در عمق ذهنم گفتم شاید این خاطره ی خرس برای جذب گردشگران ساخته شده باشد و خیلی باور نکردم. دیروز قم انلاین فیلم خرسی را در حال خوردن الو جنگلی در هیرکانی گذاشته بود.😳😳 پ. ن: به قول عراقی ها "رحم الله والد صاحب خانه ی کرایه ای ابر" که هرچه لباس گرم توی کشوهایش داشت داد به ما که بپوشیم، و ما باور نمیکردیم از سرما دست هایمان بی حس خواهد شد. خبر قم آنلاین👇
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 خرس قهوه‌ای در حال خوردن آلو جنگلی در جنگل‌های هیرکانی 🔹خرس قهوه‌ای در مناطق کوهستانی ایران، از جمله البرز و زاگرس، زندگی می‌کند. 🔹این گونه به دلیل تخریب زیستگاه‌ها و شکار غیرقانونی، در معرض خطر قرار دارد. 🔹جنگل‌های هیرکانی ایران، با قدمت ۴۰ میلیون سال، از با ارزش‌ترین جنگل‌های دنیا محسوب می‌شود که تیرماه ۱۳۹۸ به‌ عنوان دومین میراث طبیعی ایران در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید. ➖➖➖➖➖➖➖➖ @Qomonline ، کانون اخبار مهم🔝 مربوط به مطلب بالا👆👆
برای اموات‌تان استغفار کنید شجره ی خود را بیاد بیاوردید و برای ایشان طلب مغفرت کنید تا کارتان راه بیافتد. میرزا اسماعیل‌ دولابی(ره) https://eitaa.com/physicist_actor
عاشق شده بود... باید هر روز می آمد؛ چشم های دلربای پیامبر را می دید و بعد می رفت سراغ کار و زندگی اش وگرنه روزش روز نمی شد. همیشه یک غصه ی بزرگ داشت... بالأخره  یک روز آمد پیش پیامبر، دلش را به دریا زد و گفت: آقا می دانم درجه و مقام شما چقدر رفیع است. شما کجا و ما کجا؟ میدانم که آن دنیا، دیگر نمی توانم شما را ببینم. معلوم است که مرا پیش شما با آن رتبه و درجه راه نمی دهند. حالا بدون شما، بهشت را چطور تحمل کنم؟ انگار آتشی در جان پیامبر افتاد، سکوت کرد، خدا خودش جواب آن جوان را داد ... جبرئیل آمد و برای جوان بشارت فرستاد که ... پیامبر آیه ی وحی را برای جوان خواند و وعده ی همنشینی او را با خودش در بهشت داد. اما یک حرفی هم زد که خبر از دل عاشق خودش می داد... گفت :"جوان! کمکم می کنی؟" حالا معلوم شد که پیامبر خودش به همنشینی با آن جوان در بهشت مشتاق تر بوده، خودش از فکر فراق دوستانش در بهشت بیشتر می سوزد... حالا پیامبر به صرافت افتاده که حتماً آن جوان رادر بهشت همنشین خودش کند. دارد از جوان کمک می خواهد ... جوان گفت چه جوری کمکتان کنم آقا؟ حضرت فرمود با استغفار زیاد .... با سجده های طولانی .... میلاد رحمه للعالمین مبارک🍀 https://eitaa.com/physicist_actor