بیصبرانه و مشتاقانه منتظرم پاییز فرا برسه. بارون چیکهچیکه بکنه. البته اگه طهران خدازده نباشه و حداقل یهبارونی، زمستون یهبرفی. مشت مشت برفی داشته باشیم. چقدر همهچی داره زود میگذره نه؟ برگهای ریخته شده، تم نارنجی و زرد. زمستونِ سفید.
خدایا جدی یعنی نمیشه یهبارون بباره که بریم زیرش برقصیم و بپریم هوا صبح روز بعدش سرما بخوریم؟ جدی نمیشه؟
هدایت شده از غمیغمناك.
جالب نیستید که اتفاقا خیلی بیمزه و خشک و یخ هم هستید. نمیبینید لف بدید، خیلی چیز واضح و روشنیه. ما عادت داریم، از اون کسی که میخواستیم ببینه و ندید گرفته تا شمایی که هیچ آشناییتی ندارم ازتون. اشکالنداره، تو آینه حرف زدن هم خوبه.
فردا، یعنی امروز دوباره قراره تو یهچاه فروپاشی روانی شدید قرار بگیرم و نتونم در بیام. تا اینکه اون آخرهفتهای که میگفتم برسه، شاید از حالت چاهی در بیام.
طوفانِ وحشتناکی گرفته بود امشب، درخت داشت میاومد داخل اتاق باهم بهخواب پناه ببریم.