کاش میشد، تغییر داد ساعت دهونیم نهاسفندماه رو که از کلاس ریاضی برگشته بودیم پر از استرس اینکه امتحانمون تر خورد توش یا خوب دادیم و بعدش یهو شیشهها نمیلرزید از صدا و بههمون استرس کوفتیمون ادامه میدادیم تا نتیجه بیاد و یهدنیا ناراحت بشیم و بعد چندهفته هم عیدمون رو با خنده بگذرونیم و سهماه تحمل کنیم تا تابستون بیاد، کلی فیلم و سریال میدیدیم و آهنگ گوش میدادیم و بهکتاب خوندنمون ادامه میدادیم. نه اینکه تو این بلاتکلیفی باشیم.
روباهِ ابلق.
کاش میشد، تغییر داد ساعت دهونیم نهاسفندماه رو که از کلاس ریاضی برگشته بودیم پر از استرس اینکه امت
الان که فکرشو میکنم، خیلی چیزهای وحشتآوری رو گذروندیم. یا بهتره گفت عجیب.
یک فروپاشی روانی بسیار شدید و زیبا و بااحترام رو امروز گذروندم و هنوز بدنم میلرزه. تموم شو بس.
قلبم داره بال میزنه، دیگه بهقول قربانی دلم طاقت دوری نداره. هرلحظه منتظرم آخرهفته برسه و فقط یهدل سیر نگاهش کنم. بغلش کنم و بوسهبارون.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش دیگه سیستماتیک دستم از کار میافته تا چندروز دیگه. درست میشه و دوباره مینویسم مینویسم و مینویسم تا دفتر تموم بشه و برم از یهجای قدیمی، خیلی قدیمی دفتر بگیرم. قدیمی؟ یاد کوچهوپسکوچههای انقلاب میافتم که وقتی بیکار بودم معمولاً میرفتم اونجا. از کتابفروشی یا دستفروشا کتاب میگرفتم. خیلی حال میداد. بعضی مغازهها مشخص نیست هنوز در و پنجرههاشون مال چندینسال پیشه. اونقدری که کهن بودن خودشونو حفظ کردن.
خشم گاهی اوقات اونقدری وجودم رو میگیره که دیگه نمیدونم چیباید بگم و فقط بهیکجا خیره میشم صرفاً تا ذهنم رو درگیر یهچیز، یهموضوع دیگه بکنم.
روباهِ ابلق.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش د
امشب، یهنور از اتاق میزد و من همچنان داشتم توی پذیرایی با دفتر سلام و احوالپرسی میکردم. نه، داشتم کلی چیز مینوشتم. کلی غصه کلی داستان های عجیب این چندروز کلی "اتفاق" بهظاهر پوشاندنی. و خب اونقدری نوشتم که بهپیامم رسیدم. گوشه انگشتام کبود شد.