یک فروپاشی روانی بسیار شدید و زیبا و بااحترام رو امروز گذروندم و هنوز بدنم میلرزه. تموم شو بس.
قلبم داره بال میزنه، دیگه بهقول قربانی دلم طاقت دوری نداره. هرلحظه منتظرم آخرهفته برسه و فقط یهدل سیر نگاهش کنم. بغلش کنم و بوسهبارون.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش دیگه سیستماتیک دستم از کار میافته تا چندروز دیگه. درست میشه و دوباره مینویسم مینویسم و مینویسم تا دفتر تموم بشه و برم از یهجای قدیمی، خیلی قدیمی دفتر بگیرم. قدیمی؟ یاد کوچهوپسکوچههای انقلاب میافتم که وقتی بیکار بودم معمولاً میرفتم اونجا. از کتابفروشی یا دستفروشا کتاب میگرفتم. خیلی حال میداد. بعضی مغازهها مشخص نیست هنوز در و پنجرههاشون مال چندینسال پیشه. اونقدری که کهن بودن خودشونو حفظ کردن.
خشم گاهی اوقات اونقدری وجودم رو میگیره که دیگه نمیدونم چیباید بگم و فقط بهیکجا خیره میشم صرفاً تا ذهنم رو درگیر یهچیز، یهموضوع دیگه بکنم.
روباهِ ابلق.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش د
امشب، یهنور از اتاق میزد و من همچنان داشتم توی پذیرایی با دفتر سلام و احوالپرسی میکردم. نه، داشتم کلی چیز مینوشتم. کلی غصه کلی داستان های عجیب این چندروز کلی "اتفاق" بهظاهر پوشاندنی. و خب اونقدری نوشتم که بهپیامم رسیدم. گوشه انگشتام کبود شد.
زیادی جالب و پر از اتفاقات بود. امشب رو میگم، وقتی دیگه جوهر خودکارم تموم شد انگار دیگه اصلا هیچی نداشتم که بنویسم. بود. اما حس و خیال قبلی نبود که من بخوام مثل قبل بنویسم، این خودکار برام ارزش داشت. این خودکار رو نگه میدارم، برخلاف بقیهها که دور ریخته شدن. این میمونه پیشم، چون انگار تو این مدت کلی کلی از چیزهای ارزشمند، غمناک، اذیت کننده، وحشتناک رو با اون نوشته بودم. و اون تموم اینهارو داخل خودش نگهداشته بود و یه نسخهای دیگه رو با جوهر به ارمغان آورده بود. یه عکس میگرفتم و میخواستم دوباره تکرار کنم اما دیگه اون زیبایی قبل رو نمیداد. من عاشق عکسهای یهوییام. عاشق کلمات یهویی. عاشق نوشتن. عاشق حرف زدن درمورد روز.