قلبم داره بال میزنه، دیگه بهقول قربانی دلم طاقت دوری نداره. هرلحظه منتظرم آخرهفته برسه و فقط یهدل سیر نگاهش کنم. بغلش کنم و بوسهبارون.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش دیگه سیستماتیک دستم از کار میافته تا چندروز دیگه. درست میشه و دوباره مینویسم مینویسم و مینویسم تا دفتر تموم بشه و برم از یهجای قدیمی، خیلی قدیمی دفتر بگیرم. قدیمی؟ یاد کوچهوپسکوچههای انقلاب میافتم که وقتی بیکار بودم معمولاً میرفتم اونجا. از کتابفروشی یا دستفروشا کتاب میگرفتم. خیلی حال میداد. بعضی مغازهها مشخص نیست هنوز در و پنجرههاشون مال چندینسال پیشه. اونقدری که کهن بودن خودشونو حفظ کردن.
هدایت شده از متهم ردیف اول _
شاید باید درکنار پرده باقی ماند اما کور ،اما کر .
هدایت شده از متهم ردیف اول _
هدایت شده از غمیغمناك.
این احساس ناکافی بودن هم یقهی مارو گرفته و بیخیال هم نمیشه. نه فقط ناکافی بودن بلکه کمالگرایی و آرمانگرایی و صفر و صد بودن و مودی بودن و بیحوصلگی و خیلی احساس های دیگه که حتی اسمشون رو هم نمیدونم، همشون باهم. چندنفر به یه نفر؟ بالاخره یه قبل کنکوری گفتن یه بعد کنکوری گفتن.