وسایلو برداشتم اومدم اینطرف بابامم رفت حساب کنه
یه لحظه نگاهم بهش افتاد دیدم هی داره رنگ عوض میکنه(سرخ و سفید و آبی و زرد و سیاه)
و حدس بزنین
اون کارتی که پول داشته گم شده بود
بقیشونم هیچکدوم به اون اندازه موجودی نداشت
(نتیجهی ۹۸۳۷۲۷ تا کارت داشتن)
دوساعت اسیر شدیم تا برنامه نکبتی بیاره
(دیگه منم داشتم سکته میکردم که درنهایت درست شد)
اومدیم بیرون
و پدر رفت سراغ دومین سکته
(منم وقتی فهمیدم چقدر توش بوده قلبم وایساد)
حالا اومدیم توی ماشین این بیلبیکو داد دستم بخونم
دیدم عههه اشتباه زده یه چیزیو
دوباره برگشتیم🧌
خیلی دلم میخواست بهش بگم «حالم ازت بهم میخوره» اما نمیخوام چیزی بگم که بعدا از گفتنش پشیمون بشم.