غمخوار من به خانهٔ غم ها خوش آمدی
با من به جمعِ مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ میزنند
می بینمت، برای تماشا خوش آمدی
راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست
ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیریام سخنی غیر از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی
|فاضل نظری|
فردا اگه ازم بپرسن چرا نخوندی جوابم اینه:
راستش کتابم گمشده بود افسردگی گرفته بودم.
الان من دوتا دلیل برای ناراحتی دارم
یکی اینکه کتااااب رو توی مدرسه جا گذاشتم
یکی دیگهم اینکه امانت بود و پیدا نشه بدبختم
تو مرا آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت!
می روم از قلبت،
می شوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی!
و به خود می گویی: باز می آید و می سوزد از این عشق ولی...
بر نمی گردم ،نه!
می روم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...
|سهراب سپهری|