eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
دخترم… گنج شرف ، معدن الماس حیا ، موجب عزت زهرا (س… ) بشنو حرف پدر : زیور و زینت دین باش تو با حفظ حجاب… فاش و بی پرده بگویم که حجاب : صدف گوهر زیبای زن است… ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷شهادت مامور فراجا در راسک 🔹از ساعت یک بامداد درگیریِ مسلحانه نیرو‌های انتظامی پاسگاه جنگل راسک آغاز و پس از ۳ ساعت اعضای گروهک که نتوانستند به داخل پاسگاه نفوذ کنند، متواری شدند. 🔸فرماندار راسک در سیستان و بلوچستان گفته در این درگیری گروهبان امیرحسین حسین‌آبادی به شهادت رسید. تلاش برای دستگیری آنها ادامه دارد. ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
آن شراب طهور که شنیده‌ای بهشتیان را می‌ خورانند ، میکده اش ڪربلاست وَ خراباتیانش این مستانند که اینچنین بی سر و دست و پا افتاده‌اند ... ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
▪️داعش به کردستان عراق رسید. آمریکایی‌ها به بارزانی گفتند شهر را تخلیه کن. ناامید با سپاه قدس تماس گرفت. حاج‌قاسم گفت: کاک مسعود یک شب مقاومت کن صبح نشده حاج قاسم با ۷۰ نیرو، تکفیریها را تارومار کرد. اسیر داعشی گفته بود در یک قدمی فتح اربیل فهمیدیم سلیمانی آمده، روحیه‌مان را باختیم. ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📌 شهیدی که حاج قاسم او را کلید لشگر معرفی کرد 🔹️ در زمان جنگ عراقی ها برای شهید محمد مهدی کازرونی، جایزه ای بیشتر از فرمانده اش تعیین کرده بود! ◇ در لحظه شهادت قرآن را بوسید و زیر لب امام زمان (عج) را صدا میزد. ◇ در عملیات حصر آبادان توانست با اسلحهٔ خالی چند عراقی را اسیر کند‌. ◇ حاج قاسم درمورد ایشان گفتند: حاج مهدی کازرونی کلید لشکر بود و قسم میخورم در وجودش ذره ای ترس وجود نداشت 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
10.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تدریس نشانه ش، هدیه ب روح مبارک شهدا، ویژه شهید دانشجومعلم ،فائزه رحیمی، و ۲۳ دانش اموز شهید حادثه تروریستی کرمان. ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫ #رمان_دختر_شینا 🌷🍃 ✫⇠ #قسمت_هفتاد_وه
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃ ✫ 🌷🍃 ✫⇠ گفت: «با بچه های مسجد قرار گذاشتیم بعد از اذان راه بیفتیم. گفتم که، امام دارد می آید.» یک دفعه اشک هایم سرازیر شد. گفتم: «از آن وقت که اسمت روی من افتاد، یا سرباز بودی، یا دنبال کار. حالا هم که این طور. گناه من چیست؟! از روز عروسی تا حالا، یک هفته پیشم نبودی. رفتی تهران پی کار، گفتی خانه مان را بسازیم، می آیم و توی قایش کاری دست و پا می کنم. نیامدی. من که می دانم تهران بهانه است. افتاده ای توی خط تظاهرات و اعلامیه پخش کردن و از این جور حرف ها. تو که سرت توی این حرف ها بود، چرا زن گرفتی؟! چرا مرا از حاج آقایم جدا کردی. زن گرفتی که این طور عذابم بدهی. من چه گناهی کرده ام. شوهر کردم که خوشبخت شوم. نمی دانستم باید روز و شب زانوی غم بغل کنم و بروم توی فکر خیال که امشب شوهرم می آید، فردا شب می آید...» خدیجه با صدای گریه من از خواب بیدار شده بود و گریه می کرد. صمد رفت گهواره را تکان داد و گفت: «راست می گویی. هر چه تو بگویی قبول دارم. ولی به جان قدم، این دفعه دیگر دفعه آخر است. بگذار بروم امامم را ببینم و بیایم. اگر از کنارت جم خوردم، هر چه دلت خواست بگو.» خدیجه اتاق را روی سرش گذاشته بود. بندهای گهواره را باز کردم و بچه را بغل گرفتم. گرسنه اش بود. آمد، نشست کنارم. خدیجه داشت قورت قورت شیر می خورد. 💟ادامه دارد... نویسنده: 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟