🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_483
برای اینکه وقتش را بگذراند نگاهش را روی مشتری ها چرخاند.
یکی دوتا میز را چند تا دختر اشغال کرده بودند و گه گاه نیم نگاهی به ماکان می انداختند.
ماکان نگاهش را از آنها گرفت.
هیچ حوصله نداشت.نگاهش دور چرخید و ازشیشه سکوریت رد شد و افتاد توی پیاده رو.
دختری داشت در را باز می کرد تا وارد شود. ماکان ناخودآگاه داشت نگاهش میکرد.
قد بلند و سبزه بود.
شاید کمی هم اضافه وزن داشت. ولی لبهای قلوه ای اش قابل توجه بود. هیچ آرایشی نداشت و یک مانتوی ساده مشکی تنش بود.
ماکان با خودش گفت:
بد نیست فقط یه کم تپله.
بعد هم سرش را چرخاند و دوباره ساعتش را نگاه کرد.
نگاهش را که بالا آورد چشم هایش گرد شد. همان دختر درست مقابلش نشسته بود.
نگاهش وحشت زده و نگران بود. ماکان نمی دانست چه بگوید که دختر به حرف امد.
-به خدا ببخشید آقا مجبور شدم چند دقیقه می شینم می رم.
و از روی شانه اش به در نگاهی انداخت و سریع رویش را برگرداند.
ماکان که انگار شب کسل کننده اش را اتفاق جذابی هیجان زده کرده بود با سرخوشی دستش را زیر چانه اش زد و از روی شانه دختر به در کافی شاپ نگاه
کرد.
پسر جوانی با اخم های در هم کشیده ایستاده و اطراف را نگاه می کرد.
دختر با صدای لرزانی گفت:
-هنوز اونجاست؟
ماکان با خونسردی گفت:
-آره. داره میاد این طرف.
دختر دستش هایش را در هم قفل کرده و روی میز گذاشت و در حالی که سرش را پائین می انداخت گفت:
-خدایا این چرا ول نمی کنه.
ماکان احساس می کرد باید کاری بکند. ولی چکار خودش هم نمی دانست.
پسر داشت به میز آنها نزدیک میشد.
ماکان در یک لحظه تصمیم گرفت و دست دراز کرد و دستهای دختر را گرفت.
دختر با تعجب به ماکان چشم دوخته بود که داشت به او لبخند می زد. مغزش قفل کرده بود. پسری که داشت به آنها نزدیک میشد با دیدن این صحنه ایستاد.
ماکان به پسر اخمی کرد و گفت:
-مشکلی داری؟
پسر نگاه سردی به ماکان انداخت و رو برگرداند و بعد از اینکه نگاه دیگری دور کافی شاپ انداخت از آنجا دور
شد.
ماکان با رفتن پسر دست های دختر را رها کرد و با شیطنت گفت:
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_484
-ببخشید فکر دیگه ای به ذهنم نرسید.
دختر نفس عمیقی کشد و در حالی که گونه های از شرم سرخ شده بود دستهایش را در هم مشت کرد و پرسید:
-رفت؟
ماکان دوباره از روی شانه دختر نگاهی به پیاده رو انداخت سر تکان داد:
-آره فکر کنم رفت.
دختر نفس راحتی کشید و دسته ای از موهایش که کمی از روسری اش بیرون زده بود را توی روسری کرد و بلند
شد.
نیم نگاهی به ماکان انداخت و فقط گفت:
-ممنون.
و چرخید ولی مهسا که تازه وارد شده بود این صحنه را دید و با عصبانیت به طرف ماکان رفت. بدون اینکه بنشیند
روی میز خم شد و گفت:
-من و کشوندی اینجا که این صحنه رو نشونم بدی.
دختر شنید نگاه حاکی از عذرخواهی به ماکان انداخت و سریع رفت طرف در.
ماکان با بی خیالی با نگاهش دختر را تعقیب کرد. دختر از کافی شاپ خارج شده بود.
ماکان نگاهش را دوخت به مهسا و با جدیت گفت:
-این اداها چیه در میاری؟
مهسا کوتاه نیامد.
-اون دختره کی بود؟
-مهسا بشین زشته.
-تا نگی نمی شیم.
ماکان عصبی بلند شد و مثل مهسا به جلو خم شد و با حرص گفت:
-دوست دختر جدیدم.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_485
و بدون حرف دیگری به طرف در رفت.
مهسا شوکه از این حرف ماکان برجا خشکش زده بود.
بعد از چند لحظه به خودش آمد و دنبال ماکان دوید.
ماکان از در خارج شده بود و دست هایش را توی جیب پالتویش چپانده بود که مهسا از پشت بازویش را گرفت:
-ماکان این حرفت یعنی چی؟
ماکان که دید این بهترین فرصت است با همان حالت عصبی بازویش را از دست مهسا آزاد کرد و گفت:
-همین که شنیدی.
مهسا از حرص داشت می مرد دلش نمی خواست ماکان را از دست بدهد.
-ماکان اذیت نکن. داری سربه سرم میذاری.
ماکان پوزخندی زد و گفت:
-واقعا ناامیدم کردی فکر می کردم دختر باهوشی هستی.
مهسا به سختی سعی می کرد فریاد نزند.
-ماکان مگه من چکار کردم؟
ماکان رویش را برگرداند و به طرف ماشینش رفت. و حالا که خونسردی اش را به دست آورده بود با لحن بی خیالی گفت:
-دقیقا کاری که بقیه کردن. تو فقط یک کم تحملت بیشتر بود. تو هم مثل اونای دیگه ای.
مهسا بیشتر از این نتوانست تحمل کند و داد زد:
-فکر کردی خیلی تحفه ای. حالم ازت به هم می خوره.
ماکان با خونسردی توی ماشین نشست و گفت:
-این احساس دو طرفه است عزیزم.
مهسا از حرص به جدول کنار خیابان لگدی زد و ماکان بدون توجه به او دور شد.
نفسش را بیرون داد. برایش پیام امد از طرف مهسا بود.
-دعا کن دیگه ریخت نحست و نبینم.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
10.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایتگری شهدایی قسمت1207
🔰 روایتگری سرلشگر حاج قاسم سلیمانی در مناطق عملیاتی.
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
13.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ عظم البلا ...
همخوانی شهدا ...
#پســت_پـایـــانـی
🕙سـاعـت عـاشقـے
⚜اکثرو الدعا بتعجيل الفرج فان ذلک فرجکم⚜
سلام و درود بر شهدا و امام شهیدان
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهداےِبجنورد دلتنگ شهادت
#سلام_امام_زمانم 💚
هر صبح،
به شوق عهد دوباره با شما
چشمم را باز میکنم
#عهدمیکنمباشما،
هر روز که میگذرد،
عاشقانه تر از قبل
چشم به راهتان باشم...
🌤اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
#زیارتنامه_شهدا
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ، فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم .
#یاد_شهدا_با_صلوات
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo