eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
حرکت زیبای سرباز راهور 🔹سرباز راهور بعد صحنه تصادف، شیشه هارو جمع میکنه تا از پنچرشدن خودروی شهروندان جلو گیری بشه و هم کمکی به پاکبانان زحمت کش https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای آهوها در حق سردار در اوج عملیات ضد داعش در عراق حاج قاسم به فرمانده مقر سپاه قدس زنگ زد و گفت: آن جا برف آمده؟❄️ فرمانده قرارگاه گفت: بله. 🌨 حاج قاسم گفت: برو مقداری علوفه بخر و در کوه های پشت قرارگاه بگذار تا آهوها و بزها در این سرما بی خوراک نمانند. 🦌🐐 فرمانده گفت: حاجی وسط جنگ؟ گفت: بله من به دعای آهوها نیاز دارم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/piyroo
⚠️ میگـفت↓ -و‌َخـُدا‌نڪنہ‌تو‌مجـٰازے حق‌النـٰاس‌ڪنیم.! با‌چـت‌‌نـامحـࢪم‌!✖️ بایہ‌پـروفـٰایل‌‌ڪـہ‌بہ‌گنـاه‌میندازھ! با‌یه‌ڪانال‌مبتذل🚫 بایہ‌ڪپی‌ڪردن‌ڪہ‌ࢪاضی‌نیستـن‌! با‌یه‌مزاحـمت‌! باایجاد‌گروھ مختلـط‌|: با‌تبࢪج‌🖐🏻 با‌یه‌لایڪو‌ڪامنت‼️ -حواسـت‌باشه‌همش‌نوشته‌میشہ مؤمن! https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 کلیپ عملیات_کربلای5 🔻روایت شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی و سردار قربانی از امدادهای الهی قبل و حین عملیات کربلای ۵ 📎به مناسبت ۱۹ دی، سالروز عملیات افتخار آمیز کربلای ۵ بارمز یا زهرا(س) در منطقهٔ شلمچه و شرق بصره. 🔸پیچیده‌ترین و گسترده‌ترین عملیات دفاع مقدس https://eitaa.com/piyroo
زِندگیاتونو وقفِ امام زمان کنین.... وقفِ جبهِه ی فرهنگی... وقفِ ظهور... وقتی زندگیاتون اینشِکلی شه، مجبور میشین که گناه نکنین! وَ وقتیَم که گناه هاتون کمُ کمتر شد؛ دریچه ای از حقایق بِه روتون باز میشه...! اونوقته که میشین شبیهِ شُهدا... اول‌شبیه‌شین‌بعدشهید♥️ https://eitaa.com/piyroo
5604799818.mp3
4.97M
صحبت های شهید حججی در اردوی راهیان نور این صحبت ها رو باید با طلا نوشت خودم خیلی با حرفاش گریه کردم😭😭😭😭😭😭😭😭😭 حتما دانلود کنید مطمئنم حال دلتون خوب و اگه خدا بخواد اشکتون جاری میشه😭😭😭😭😭😭😭 از دستش ندید حیف بخدا اگه گوش نکنید 🕊🥀 https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 -سامان برو زنت و جمع کن والا همون دم در بنده های خدا رو نگه می داره. سامان چشم غره ای به طرف رفت و رفت سمت الهه. دست او را گرفت و گفت: _الهه جان مهلت بده. بعد دستش را به طرف ارشیا دراز کرد و گفت: _سلام خوش اومدین. ارشیا هم با او بعد هم با آقایان جمع دست داد و وقتی به همه معرفی شدند کنار ترنج روی مبلی دو نفره نشست. جمع خیلی صمیمی و خودمانی بود. بچه ها کمک کردند و پذیرائی کردند و این بار به ترنج اجازه ندادند تا از جایش تکان بخورد. همسر استاد برایشان به افتخارشان شام هم تدارک دیده بود. ترنج مدام داشت بقیه را بررسی می کرد تا ببیند کسی متوجه شباهت استاد با ارشیا می شود که البته کسی حرفی نزد. بعد از شام هم سامان همه را به اهنگی مهمان کرد و بعد هم یکی یکی راهی خانه هایشان شدند. استاد آنها را تا دم در همراهی کرد و رو به ارشیا گفت: _به خاطر انتخابت بهت تبریک می گم. از این بهتر نمی تونستی کسی و پیدا کنی. ارشیا دست ترنج را توی دستش بود فشرد و گفت: _می دونم. استاد به همسرش اشاره کرد و او هم رفت و با یک قاب برگشت. استاد قاب را به دست ارشیا داد و گفت: _برگ سبزیست. ناقابله. چشم های ترنج از خوشحالی گرد شده بود استاد یکی از کارهایش را به او هدیه کرده بود. _وای استاد شرمنده کردین. استاد فقط لبخند زد: _خجالتم ترنج جان. اصلا چیز قابل داری نیست. ارشیا هم به گرمی بابت هدیه تشکر کرد. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 همسر استاد از انها خداحافظی کرد و داخل رفت. ولی استاد اینقدر ایستاد تا انها از کوچه خارج شدند. ترنج با ذوق به تابلو خیره شد و بلند خواند: "از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر یادگاری که در این گنبد دوار بماند." وای ارشیا می دونی کارای استاد چقدر قیمتشونه. ارشیا به شوق او لبخند زد وگفت: -شب خوبی بود. فکر نمیکردم این استادت اینقدر ساده و خودمونی باشه. ترنج سر تکان داد و گفت: -می دونی استاد بچه نداره. یعنی نمی تونن بچه دار شن. برای همین اینقدر با بچه ها جوره. ارشیا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: -نگفته بودی. ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت: -برای خودشون که مهم نیست. استاد میگه ما ها مثل بچه هاشیم. ارشیا پراند: _حتما تو هم عزیز بابایی؟ ترنج چشمهایش را باریک کرد و به ارشیا خیره شد.ارشیا پوفی کرد و گفت: _چرا اینجوری نگاه می کنی؟ منظوری نداشتم. استاد آدم متشخصیه. همین یک جلسه برای شناختنش کافی بود. بعد .. برای اینکه خیال او را راحت کند گفت: -من مشکلی با اومدنت به این جلسه ها ندارم. ترنج ذوق زده گفت: -وای ارشیا مرسی. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻